متن سخنان عباس شکري
دردومين نشست " ده شبِ نقد"
فوريهي ۲۰۰۱ ، دانشگاه لندن
حقيقت امر اين است که من خودم را محقق ادبي نمي دانم. چرا که معتقدم، کار محقق
ادبي سرانجامش به انديشه نمي انجامد بلکه انسان با تحقيق ادبي در بهترين صورت
ميتواند وسايل اوليه انديشه را فراهم سازد و بس (۱). خواندن واستراتژي آن
که موضوع بحث من است، بايد قبل از هر چيز بتواند وسيله اي باشد براي درک رفتارهاي
نويسنده در ارتباط با ديگران، تا از اين رهگذربتواند روح و روان اش را پاک
کند و صيقل بزند.
کسي که مي خواند تا انگيزه ي تفکر را در خود تقويت کند، نمي تواند با يک چيز
خارجي و عمومي از نوع ابزار تحقيق ادامه ي همان چيزي باشد که خوانده است. چون
با نمونه ها و ساختارهاي اسرارالتوحيد انديشه سرو کار دارد. هرگاه خواندن بتواند
خواننده را به جهان ناشناخته ي انديشه رهنمود گردد، متن خوانده شده، داراي
ارزشي ميگردد که خواننده برايش تعيين مي کند. اگر در اين مورد و حالات بخواهم
مثالي بزنم به گفته ي دکتر براهني رجوع مي کنم که مي گويد: «هولدرين، نيچه
و ريکله، هايدگر را به سوي تفکر پرتاب مي کنند. ولي حافظ، خانلري را، مولوي،
زرين کوب را، و شيخ ابوسعيدو شفيعي کدکني را به سوي تفکر پرتاب نمي کنند. اينان
آفرينش ديگران را به اطلاعات تبديل مي کنند». پس همان طور که براهني به حق
نشان مي دهد ضمن ابراز حق شناسي از کاري که اين بزرگواران کرده اند ومي کنندو
بايد بگوييم که آنها در ادامه حافظ و مولوي و ابوسعيد، تفکر خود را ارائه نميکنند.
منظورشان از تجزيه کردن اين کار، ترکيب جديدي نيست. يعني آن ها ادامه ي متن
خوانده شده نيستند و باز به قول براهني، (البته نقل به معني) اگر کسي متني
را بخواند و از رهگذر خواندن، ساختارهاي تفکر را استخراج کند، توانسته است
بين خود و اثر رابطه اي از نوع تفکر برقرار کند. مثل گولدمن با لوکاچ و مالرو،
مثل دريدا با آثار روسو و هايدگر، مثل ابن سينا با ارسطو، حافظ با روزبهان
و حلاج و غزالي، مثل نيما با نظامي ا.ز يک سو و هگل از سوي ديگر.
متني که حاصل انديشه و تفکر نويسنده اي باشد، خود متن هم به انديشه درمي غلتد
و مي تواند نه تنها نويسنده که خواننده را هم به انديشيدن و تفکر وادارد.
ولي اکنون اجازه مي خواهم قبل از اينکه چگونه خواندن و تحليل انديشه گرانه
ي آن را توضيح دهم، کمي در مورد نوشتار و گفتار صحبت کنم تا از اين منظر بهتر
بتوانيم خصوصيات متن را بشناسيم.
زندگي، وحدت و اشتراک موجوديتي است که گويندگان را احاطه کرده و نيز وحدت ارزيابي
هاي اساسي يي است که در اين موجوديت ريشه دارند و بيرون از آنها هيچ گزاره
معناداري وجود نخواهد داشت. (۲) گزاره کنش و واکنش اجتماعي گوينده، شنونده
و قهرمان را در خود بازتاب دهد: گزاره عبارت است از نتيجه ي تثبيت شده ي ارتباط
زنده ي گويندگان و شنودگان در مادهي کلامي.
سخن به تعبيري «سناريو»ي يک رويداد است. درک زنده ي معناي جامع، واژه بايد
اين رويداد را که عبارت است از رابطه ي متقابل گويندگان، بازآفريند و به قولي
آن را «به روي صحنه آورد». کسي که اين معنا را کشف مي کند، نقش شنونده را دارد
و براي اين کار بايد موضع ديگر شرکت کنندگان را نيز به خوبي دريابد.
تا اين جا آنچه گفتم در رابطه با سخن است؛ ولي بايد اذعان کرد که متن به مفهوم
عادي کلمه سخن نمي گويد. مع هذا هرگونه رودررو قراردادن نمام عيار ساده سخن
گفتن که با ارجاع ها و موقعيت ها مقيد است، يا متن به عنوان نوعي توقف يا تعليق
سخن گفتن دنيايي و عرفي، بنظر من گمراه کننده و وسيعا ساده کردن مطلب است.
چنانکه «پل ريکور» در تحليلي روشنگرانه در همين مورد مي گويد: «در مقوله سخن
گفتن (گفتار) نقش ارجاع وابسته به نقش وضع گفتمان، درون تبادل زباني است: در
تبادل زباني و سخن گفتن، گويندگان براي يکريگر حضور دارند و اين حضور نه تنها
در محيط و الزامات گفتمان است بلکه براي گويندگان پس زمينه فرهنگي شناخته شده
اي وجود دارد». به همين دليل است که گفتار براي هر دو طرف مفهومي دارد: در
تحليل نهايي، سخن گفتن ارجاع به واقعيت است يعني اشاره اي که در اطراف موضوعي
مي شود و به طورکلي شاخص هايي که براي زبان به کار گرفته مي شود همگي براي
آن است که به موضوع گفتار که اوضاع و احوال واقعي آن را فراگرفته کمک کنند.
بنابراين در سخن گفتن زنده مفهوم آرماني آنچه يک شخص مي گويد تابعي از يک ارجاع
واقعي است يعني تابع آن چيزي است که شخص از آن سخن مي گويد.
اما چنين وضعي، وقتي که پاي متن درميان است ديگر وجود ندارد. يک متن البته
بدون ارجاع نيست؛ اين وظيفه ي واقعي قرائت متن است که به صورت تفسير مصداق
آنها را واقعيت بخشد. در اين تعليق، جايي که حداقل ارجاع به تعويق افتاده،
به يک معنا کنار گذارده شده، متن «پادرهوا» است. خارج از اين جهان است يا دنيايي
ندارد: با چنين وضعي که در آن حک و حذف کليه ارتباطات با واقعي درميان است،
هر متني آزاد است که به کليه ي متن هاي ديگر رابطه داشته باشد، که همين امر
جاي اوضاع و احوال واقعي را که توسط گفتارزنده عرضه مي شود ميگيرد.
برمبناي گفتهي ريکور، گفتار (حرف زدن) و واقعيت وابسته به آن در حالت حضور
وجود دارند درصورتي که نوشته و متن در حالت تعليق – يعني خارج از واقعيت وابسته
به آن واقعيت ضمني – به سر مي برند.
مساله اصلي درمورد يک متن، از آنگونه که ما درباره اش دقيق مي شويم، عبارت
است از نتيجه ي يک تماس بي واسطه ميان نويسنده و رسانه. پس از اين مرحله است
که اين اثر مي تواند توليدي به خاطر بهره مندي جهاني بر اساس شرايط دنيايي
و واقع در اين دنيا داشته باشد، حال هر اندازه هم شناخت و معروفيت نويسنده
به مخالفت برخورد کند، همين قدر که از متن بيش از يک نسخه منتشر شد، متن در
جهان است و ديگر از اختيار نويسنده خارج شده است، حتي اگر مخاطب محدود به يک
نفر باشد و يا به وسعت همه ي جهان. (۳)
مي بينيم که نويسنده و رسانه از يک سو و خواننده از سوي ديگر در جايي با هم
جمع مي شوند تا خواننده تفسير خود از نوشتار را ارائه کند. البته چگونگي ارزيابي
خواننده به چگونه خواندن او بستگي دارد؛ تودوروف در مقاله ي « چگونه خواندن»
سه گونه خواندن متن را از يکديگر جرا مي کند: «خواندن طرح ريزي شده، خواندن
تفسيري و خواندن خوانا با نظره ادبي».
شيوه ي طرح ريزي شده، گونه اي از خواندن است که متن با ياري راهنما و اصولي
خارج از خود، خوانده شود. مثلا راهنماي زندگي يا روان شناسي مؤلف، يا راهنماي
تاريخ تکامل جامعه، يا بنا به اصول آيين نظري خاص، در اين شيوه ميتوان از
متن به هر چيز خارج از متن گريز زد.
شکل کاملتري از شيوهي طرح ريزي شده، روش تفسير است. شکل دقيق آن خواندن و
شرح جمله به جمله متن است. هر لحظهي خواندن در اين شيوه آميزهاي است از متن
و واقعيتهاي خارج از متن، هر چند آغازگاه کار متن است، اما گونهاي سنجش مداوم
متن با «غيرمتن» در هر لحظه يافتني است.
گونه سوم، شيوهي خوانا با نظريهي ادبي است که در پايان کار خواننده، اصولي
همگاني را که در متن حضور دارند کشف ميکند، اما نه از اين راه که از آن اصول
آغاز کند، يا در کاري خاص آنها را جستجو کند، بل از راه محدود کردن دامنهي
خواندن به متن و بررسي ساختاري آن.
تودوروف پيشنهاد ميکند که اين شيوه را گونهاي «مطلق خواندن» بناميم.
خواندن خود کاري است نظام دار و هدفش شناخت مناسبات دروني عناصر متن است. خواندن
از استقلال متن آغاز ميکند و به آن وفادار ميماند. اما شيوهي طرح ريزي شده،
برعکس، از وابستگي تام متن به دنياي خارج آغاز ميکند. مي توان گفت که شيوهي
تفسيري، در ميان راه اين دو قرار دارد. تفسير در واقع خواندن متن از راه «پاره
پاره کردن» آن است و خواندن گونهاي تفسير نظامدار است که کل متن را موضوع
کار خود قرار ميدهد. خواندن از جنبهي استثنايي و ويژهي متن ميگذرد و سرانجام
به اين حکم ميرسد که هيچ متني يکه نيست، هر چه هم وزنهي عناصر ويژهاش سنگين
باشد.
تاويل در حکم جستجوي متن ديگر است که پشت متن مورد بررسي پنهان شده باشد. خواندن
ضرورت اين جستجو را ميپذيرد و اين وجه مشترک روش بررسي ساختاري متون با هرمنوتيک
ادبي است.(۴) تأويل کننده، اما اين نکته را قبول ندارد که متن «معنايي متمايز»
دارد. ميخواهد از راه تحليل مناسبات دروني متن به شکل ديگري از معناي کلي
که در متن پنهان است دست يابد. به همين دليل خواندن قاعدهاي «علمي» ندارد
که همواره درست باشد. هر بار خواندن به گزينش و داوري شخصي خواننده وابسته
است. خواننده (يا ناقد، يا نظريه پردازادبي) ميتواند جنبههايي از متن پيچيده
را به خواست خود برجسته کند. رسمي «ابدي و دگرگوني ناپذير» وجود ندارد تا کار
خواندن را آسان کند. انواع گوناگون خواندن ناشي از گونههاي متنوع گزينش خوانندگان
است.
بايد توجه داشت، انديشمنداني که دربارهي مباحث هرمنوتيک ادبي نوشته اند با
هم اختلاف نظر بسيار دارند و در پاري از مهمترين مباني و نکتهها هم نظر نيستند،
مثلا:
«هرش» از تأويل معناي نهايي متن، نيت مؤلف را ميطلبد.
«گادامر» مکالمه با افق معناي دوراني سپري شده را.
«ريکور» ساختن جهان متن را،
و «هايدگر» کشف راز متن را.
شايد بتوان گفت که دستهاي خواندن و تأويل متن را در حکم «مکاشفهي معنا» مي
دانند و گروهي ديگر آن را «آفريدن معنا» ميشناسند. بنا به مباحث تازه در هرمنوتيک
ادبي تأويل متن در حکم اهميت دادن به سويه ي ادبي متن است و معنا نتيجهاي
است که از جريان متن به دست ميآيد.
شايد بتوان گفت که خواندن در حکم فراموش کردن واقعيت موجود است. يافتن گونهاي
جهان دلخواه در متن، آرمان، آرزو يا هدف نهايي کنش خواندن است.
جاذبهي خواندن در اين است که خواننده همواره براساس حدس و گمانهايش دنياي
معنايي متن را ميآفريند و آيندهي متن را پيشگويي ميکند. متن به گونهاي
پيگير، اين حدس و گمانها را آزمايش ميکند. اگر فرضيهاي ثابت شود، براساس
آن فرضيههاي تازهاي ساخته ميشود و «آزمايش متن» ادامه مييابد. اين فراشد
فرضيه سازي را «اينگاردن»، «استراتژي خواننده» ناميده است و اين اصطلاح در
«زيبايي شناسي دريافت» يکي از مهم ترين نکته هاست. جاذبهي اصلي خواندن متن،
همين آزادي خواننده در گزينش آيندهي متن است. بدين سان، متن به صحنهي بازي
تبديل ميشود و «زيبايي شناسي دريافت» مي کوشد تا قوانين اين بازي را کشف کند.
در اين آيين، هر متن در حکم راهنمايي است به معنا و سلسهاي از علامتها و
ياريها را دربردارد. براساس نخستين علامت ها خواننده يا مخاطب فرضيه اي ميسازد،
سپس آن را با علامتهاي بعدي ميسنجد. خواندن چونان سلسلهي پيدرپي از طرح
فرضيه هاي اصلي و فرعي پيش ميرود.
به گمان «آيزر» خواندن متن بر اساس سلسلهاي از عادتها شکل ميگيرد. فرضيهها
هم براساس اين عادتها ساخته ميشود و استراتژي خواندن، يعني آشنايي با شگردها،
رمزها و قراردادهاي ادبي که در اثري خاص از آنها استفاده شده است. دانش خواننده
(مثلا اطلاعاتش دربارهي موضوع رمان يا رخدادهايش)، آشنايي با رمزهاي کلي (بيان
شده وبيان نشده يا ضمني) آگاهياش از نشانههاي خاصي که نويسنده در آثارش به
کار ميبرد، همه سازندهي اين استراتژي هستند.
«استراتژي خواندن» به هر رو بايد به بنيان نظمي خاص و انسجامي دروني منجر شود.
خواننده در آفرينش معاني متن شرکت ميکند. اين معاني نميتوانند ازهم گسيخته
و بي سامان باشند.
به باور «آيزر» و «باس» متن خوب استراتژي خواننده، يعني نظريه يا پيشنهادهاي
او را در هم ميشکند، و متن بد، آنها را قدرتمند ميکند. متن خوب بايد خواننده
را دگرگون کند، تا او نيز به آگاهي انتقادي از باورها و عادت هايش دست يابد.
يعني حتي سازندهي استراتژي تازهاي براي خواندن باشد.
چنانکه «ميشل اريوه» حکم ميکند که:
متن ادبي چيزي جز موضوعي زبان شناسيک نيست.
متن ادبي، متني است بسته و محدود به زمان و مکانش که «در فاصلهي حرف بزرگ
نخستين واژهاش و واپسين حرف آخرين واژهاش وجود دارد.» و هيچ ارتباطي به موارد
خارج از خود ندارد.
متن ادبي تنها به دنياي خود، يعني به دنياي زباني خويش، دلالت ميکند و نه
به چيزي ديگر.
وابستگي متن ادبي به ساختارهاي زباني دو سويه دارد، از يک سو از زبان طبيعي
سود ميجويد و از سوي ديگر به ياري آن زباني تازه ميآفريند، که به اين اعتبار
«ادبيات زبان اشارت است، اشارت به زبان و نه به جهان».
علاوه بر آنچه گفتم، متنگرايي دقيقا گزارهاي است متضاد و جايگزين آن چيزي
که ميتواند تاريخ ناميده شود. گمان ميرود که متن گرايي چيزي است واقع شدني،
رخدادني، اما با همين قرينه در هرمکان بويژه در هر زمان تعيين شده، نميتواند
پديد آيد. (۵) پديداري متن گرايي نه توسط يک فرد است و نه در يک زمان. متن
ميتواند خوانده و تفسير شود. هر چند که خواندن و تفسير ميتواند به صورتي
متداول، در شکل کج فهمي و تفسيري غلط اتفاق افتد. مثالهاي اين امر ميتواند
بيشمار باشد. اما متن همچنان به صورت اوليه باقي ميماند. همانطور که در محافل
آکادميک امروزه مشاهده ميشود، نظريه ادبي در بيشتر قسمتها متن را از محيط
وقايع و مفاهيم فيزيکي که آن را به عنوان ثمره کار انسانها ميتواند ملموس
سازد، جدا کرده است. در همين مورد «هايدن ويت» معتقد است هيچ راهي وجود ندارد
که با خواندن متون گذشته بتوان تاريخ «واقعي» را درک کرد. معهذا اين امر مفهومش
اين نيست که چنين داعيهاي نياز به آن را منتفي سازد، يعني توجه به وقايع و
اوضاع و احوالي که درون متون وجود دارد و به بيان آمده است ناديده گرفته شود.
چنين وقايع و شرايطي جزيي از متن است. – تقريبا تمام قصههاي کنراد ما را با
واقعهاي مواجه ميکند – وقايع داستان را به اوج رسانده و متن را شکل ميدهد؛
و بيشتر از آنچه در متن ميگذرد اشاره به آنها دارد. متن مستقيما خود را به
آنها وابسته مي دارد. ديدگاه من اين است که اصولا متون جهانياند و بطور نسبي
واقعي و حتي زماني که به نظر ميرسد اين موارد را انکار ميکند، در همان حال
جزيي از جهان، جزيي از زندگي انسان، و بديهي است بخشي از جريانات تاريخي هستند
که در آن جاي گرفته وتعبير و تفسير ميشوند.
توضيحات:
۱) رضا براهني
۲) لوکاچ
۳) ادوارد سعيد
۴) بابک احمدي
۵) ادوارد سعيد
|