وگاهی که امضای من بی من میرود، يعنی فقط اسم مرا،
و
يا مقداری از اسم مرا، با خود به کناری میکشد وهمانجا
زنجيریاش میکند ، عزلتی بی من که هم به من اجازه میدهد
تا خودم را ازفاصلهای صدا کنم. آنقدر که حالا ديگرياد گرفتهام
برای اينکه خودم را به نام صداکنم بايد اول خودم را کنار
بکشم. چون، وگرنه، چيزی را صدا نمیزنم. نام من منهای من
چطورمیتواند وجود پيدا کند. گرچه وقتی به خودِ نام فکر
میکنم محتوای آن از يادم میرود.اسم که محتوا ندارد، بلکه
برچيزی سوار است که آن چيز محتوای اسم نيست.مثل اينکه
قبول کنيم که اسب محتوای سواراست، که نيست، ولی
محتوای سواری هست، ويا قسمتی ازمحتوای سواری، چون
به هرحال مفهوم « اسبسواری» را اسب وسوار باهم
میسازند، به اضافه، حرکت وحضوراسم. اسمی که من
میخواهم به خودم بدهم، نه آنکه چيزی میخواهد به من
بدهد. ومشکل همين جاست. چون، ديگری وقتی
میخواهد نامی به من بدهد من را درمقابل خود دارد وآن نام
را روی من میگذارد. اما من که خود را کنارکشيده ام چه
چيزی در مقابل خود دارم؟ جز جای خالیِ يک لحظه پيشِ
خودم. وهرنامی که هم برخودم بگذارم روی جايی خالی
میگذارم. پس من خيال می کنم که نام« رويا» را يک روز با
حذف « رويا» روی خودم گذاشتهام. يعنی درساعت ۱۱ شب
۲۹ اسفند۱۳۳۲ که نام« رويا» برپای اولين شعرم امضاء شد،
خود« رويا» ازهستی ساقط شد، تا همين روز که دربرابر شما،
هنوز دارد درهستی ساقط میشود. وسقوط درهستی با
سقوط از هستی تفاوت بسياردارد. و« رويا» عمری را برسر اين
تفاوت گذاشته است تا توانسته است جای اين دوحرف اضافه
را عوض کند. «از» را « در» کند. وگرنه نامها پوششی برنيستیها
است. وآنکه به خود نام میدهد اگربتواند درطول زمان
جای اين دوحرف اضافه را عوض کند، نامش سرپوشی بر
نيستی میماند، وبا آنچه هست نمیماند،يعنی با تاريخ مثلأ
بازبان، باهستیهای ديگر.
۲
اين متنها طبيعت من هستند. اين متنها طبيعت هستند. و
درامضاء من پرندهای هست که هرصبح، اينجا، بطورعجيبی
میخواند، ومن به طورعجيبی عادت کردهام که هرصبح از
خواب بلند شوم وپنجره را باز کنم، دراين لحظه بطور عجيبی
میخواهم با طبيعت ارتباط برقرار کنم، وطبيعت از ارتباط با من
بطور عجيبی برقرار نمیکند. پنجره را میبندم بدون آنکه
مأيوس شوم، وبدون آنکه طبيعت را مجبور کنم براين
کارش دليلی ارائه کند. چون به دوردست اگر نگاه کنم طبيعت
دم دست را ازدست میدهم، وطبيعت دم دست هم حاضر
نيست درآوازپرنده، دورترازآنچه هست برود ويا اصلأ
آواز پرنده اورا دوردست کند. برای اينکه به دورتر نگاه کنم
نزديکتر را ازميان برمیدارم، واين به نظر عادلانه نمیرسد
که طبيعت نزديک را فدای طبيعت دورکنم. گرچه اين کاررا
هم که نکنم، عملأ طبيعت دوراست که فدای طبيعت نزديک
میشود. پس، واقعأ نمیدانم چکارکنم، پنجره را میبندم و
پرنده بطورعجيبی تنها میماند.
|