ديوار دق من بلند است
به همان سادگی که مادر مرد
می نشينم کنار پنجره و
                       دق می کنم
و " دق" ام را می نويسم

و" دق" هايم را می نويسم
وخودم درته يکی از دق هايم می نشينم.

اين عادتِ من است: می روم درته چيزی وآنجا می نشينم. يک وقت هم در
تهِ ريگی نشسته بودم. درتهِ ريگی که در نداشت.

تو ازراه می آيی . درمی زنی.
من نمی شنوم . من رفته ام درته ته دق نشسته ام. از آنجا تا در يک دالان
دراز هست و پيش از دالان دراز به اندازه ی يک حياط ، خلوت.

درخلوتِ دق نشسته ام وتودرمی زنی. نمی شنوم.
ازديواردق بالا می روی.
ديواردق من بلند است. ديواردق من تو را به خدا می رساند.
از پيش خدا صدايم می زنی.

می گويم: " بيا پايين! آن بالا جای تو نيست" وتو مثل شيطان می آيی پايين.
می نشينی کنار من. نگاهت می کنم ومی بينم که توهم دلت گرفته است.
می گويم: " بيا بيرون را نگاه کنيم! شايد دلمان بازشود."

و می رويم کنارپنجره می نشينيم
کنارپنجره ی دق.

درزنبقی که آورده ای
آن دره های وحشی را
درزنبقی که آورده ای
                       آورده ای.
در زنبقی که آورده ای
ريگ هست
چشمه هست
و چيزهايی هست که نامش را نمی دانم.

چندان به چشمه نگاه می کنم که چشمانم پرازريگ می شود.

می گويی: چه چشم های پرريگی!
می گويی: چشم هايت را تکان بده تا ريگ ها بريزد!
می گويی: اين همه ريگ تو را سنگين کرده است.

ريگ سنگين نيست؛ من سنگينم.
ريگ سنگين نيست؛ رنگی که درفضا پيچيده است سنگين است.
ريگ سنگين نيست؛ صدا سنگين است.

صدا، دردره هايی که توآورده ای می پيچد،
و خواب من از صدا سنگين می شود،
درکنار چيزهايی که نامش را نمی دانم
وچشمه هايی که توآورده ای
                                 سرشارريگ.

تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است
©Vajeh Magazine 2003