در انتظار یک کرانه ی بی مرزم
آنجا که چشم زمين
بی
نگاه نيست
مثل اجاق خموش زنی عقيم در انتظار آن کرانه ی زنگاری
نيلی
که آغوش بزرگ اش
سراب خوشنمای فريبی ديگر نباشد
چشم به راه افسون يک چشمه ام
که راه را
کش می دهد
تا دم دمای آبی آواز
و آن پرنده که تنها
شب ها پرنده می شود
و روز ها
به هيبت زنی کوشا
در مزرعه ها
برگ
چای می چيند و
برنج می کارد.
اوت 2002 لندن
|