خوابِ خوابِ خود را ديدم
نه زخمی به دل بود
نه کابوسی در پيش رو
خيال از پريشانی بيرون بود
ذهن ، رها از هرچه نامردمی است
بی که نشانی از دره باشد
گردابی از خون
آواز آمدن آزادی را می خواندم
راه ، باران محبت بود
خاک، آينه ی نور
آه چه خيال ها درسر داشتم
چه اميد ها در دل
عاشق بودم به زندگی
و به آرمان شما
- « که ديری دوستارتان بوده ام » -
اکنون ازهرچه نام آزادی دارد
دوريد و
بيزار
اين چنين کردارتان نشان می دهد
فريادِ خاموش خون زردِ چهره هايتان !
نوامبر 2000 پاريس
|