متن سخنان منصور
کوشان در دومين نشستِ" ده شبِ نقد"
فوريه ي ۲۰۰۱ دانشگاه لندن
با نگرشي به «بوف کور» و «هزار
و يک شب»
من
جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کي ترک آبخورد کند طبع خو گرم؟
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟
مقدمه:
سخن گفتن از ادبيات امروز ايران، هيچ وقت خالي از اشکال نيست، اما يقين وجود
دارد که همراه با فايده خواهد بود. اشکال دارد که از اينرو که ما هنوز نتوانستهايم
به همهي جنبههاي کيفي آن اشراف پيدا کنيم. به ويژه که مهاجرت بخش عمدهاي
از آفرينش گران کلامي و نبودن انسجام يا مراکز گردآوريي آثار منتشر شده،
اين امر را دو چندان مشکلتر کرده است. فايده دارد چرا که ميتوان براساس
خواستههاي زمانه و دستآوردهاي امروز ادبيات جهان و ايران به تفاهمي دست
يافت و اين راه ناهموار را بهتر شناخت. ما ناگزيريم به ويژه از نقطه نظر
ادبي دريابيم چه گونه ادبيات آمريکاي جنوبي يا ژاپن، که در ريشه با ادبيات
ايران خصلت هاي مشابه دارند، توانست از محدودهي ذهني و جغرافيايي خود بيرون
بيايد وادبيات ايران، با وجود همسنگي و گاه فراز بيشترش در گذشته هنوز نتوانسته
پايش را از چارچوب بستهي خود فراتر بگذارد. بيش از پنجاه سال از عمر «بوف
کور» صادق هدايت ميگذرد و ما هنوز اثري که به جهانيان ارائه بدهيم در دست
نداريم. تبعيد، مهاجرت، جنگ وانقلاب، نقش مهمي در جهش و شکل گيري ي ادبيات
امروز آمريکاي جنوبي، ژاپن و بسياري از کشورها داشته است،چه گونه است که
براي ادبيات ايران که همهي اين رخدادهاي بزرگ را تنگاتنگ تجربه کرده است،
هنوز حتا زمينههاي آن فراهم نشده است و بخشي از تجربه ها نشان ميدهند انگار
چنين واقعيتهاي تلخي را پشت سر نگذاشته است؟ هنوز شخصيتها يا فضاي آثار
ادبيي ايراني، در محدودهي بينش کوتاه نويسندگان آن به سر ميبرند. هنوز
بلوغ ادبي را در بسياري از آثار نميبينيم. نه جهان بيروني درآنها ديده
ميشود ونه جهان دروني. نه با بينش نوين ادبي روبهرو هستيم و نه با بينش
نوين انساني. انگار هيچ کس تلاش نميکند اثر بعد از خودش را بنويسد.
شيوههاي گوناگوني را براي بررسيي ادبيات پيش رو داريم. هر منتقد يا پژوهشگري
بر مبناي بينش خود، يکي از اين شيوهها را انتخاب ميکند يا خود، به ضرورت،
شيوهاي نوين را مد نظر قرار ميدهد. شيوهاي که همچون شيوههاي پيشين،
همه از دل اثر يا آثار تحت بررسي بيرون آمدهاند.
به گمان من، آثار منتشر شده در اين سالها، اگرچه از کميت قابل توجهي برخورداراست،
اما کيفيتي را که انتظار ميرود دارا نيست. چه آن گروه که با پيوندي به ادبيات
جهان حاصل آمدهاند و چه آثاري که با تکيه به ريشهي فرهنگ بومي شکل يافتهاند.
بديهي است که هر چه کميت بيشتر باشدو کيفيت بيشتري انتظار ميرود.
آثار جاودانهي جهان، برابر يک محاسبه ساده به ما نشان ميدهد، لازم است
نويسنده چنان بينديشد و بيافريند که ديگر خواننده با نوشتهاي گزارشي يا
مطبوعاتي روبهرو نباشد.
چرا که متن سادهي گزارشي يا خبري ازگونهي ادبياتي نيست که درخود همزادگي
جاودانهگي را داشته باشد. اين نوع آثار کارکرد ويژه خود را در مطبوعات به
عرصهي ظهور ميرسانند. امري که متأسفانه، به دليل سهلانگاري و مسايل پيراموني،
دامنهي بخشي از ادبيات امروز ايران را فرا گرفته است. نبودن نهادهاي فرهنگي،
فصلنامههاي ادبي، انجمنها، نشستها، نقد و بررسي هاي دل سوزانه و از همه
مهم تر، وجود سايهي شومي که تمام جنبههاي فرهنگ و زندگي ما را پوشانده
است، ادبيات امروز ايران را در چنبرهاي گرفتار کرده که از بستر حقيقي و
پوياي خود دور افتاده است. مطالعهي بخشي از ادبيات منتشر شده در اين سالها،
نشان ميدهد نويسندگان آنان هنوز تفاوت آشکار يک متن ادبي، شعر، داستان يا
نمايشنامه را، با يک گزارش يا روايت مطبوعاتي درنيافتهاند. از همين رو هم
هست که در آثار اينان، چراييي راوي يا روايت ديده نميشود و از همزادگيي
جاودانهگي با ادبيات دور افتاده اند.
کسي که براي مطبوعات مينويسد ناگزير در يک چارچوب زماني مکانيي ويژه عمل
ميکند و وظيفهي او رساندن پيام از طريق صريحترين راه ممکن است. نويسندهي
مطبوعات که به او نويسا ميگويم، نه تنها موظف است کلمه ها و جملههاي معمول
و متداول و داراي تک معنايي را انتخاب کند، که اجازه ندارد نوشتهاي فراهم
آورد که در آن مفاهيم گوناگون مستتر باشد. نويسا براي گروهي مشخص، در دوراني
مشخص مينويسد و کم و بيش مخاطبان خود را ميشناسد و در مجموع مخاطبان او
خوانندگاني آشنايند. در واقع چراييي نوشتن نويسا و نوشتهاش، حضور بالفعل
خوانندگان است. نويسا در جست و جوي سکوي پرش نيست، به کشف چراييي نوشتن
نميانديشد. او بر اساس يک قرارداد از پيش تعيين شده در زمان و مکان مشخص
مينويسد. در يک کلام وظيفهي او توليد خبر است. نويسا به اصطلاح وامدار
واقعيت است. نميتواند از آن چه واقعيت دارد فراتر برود. برداشت او از واقعيت
برخود واقعيت تکيه دارد و بيرون از حيطهي واقعيت، معنا و مفهوم مشخصي از
آن استخراج نميشود. در واقع مطبوعات آينهي اجتماعند، اجتماعي محدود به
زمان ومکان محدود.
در اين معنا با ادبيات يا متن روبهرونيستيم. هيچ چهارچوب از پيش تعيين شدهاي
براي نويسنده وجود ندارد، نويسنده، درست برعکس نويسا ميکوشد متني فراهم
آورد که هم در اجزاي آن، يعني جمله ها و بندها بتوان معاني گوناگوني را دريافت
و هم در کليت متن. چرا که نويسنده هيچ شناخت عيني از خوانندگانش ندارد و
براي زمان ومکان مشخصي نمينويسد. مخاطب او در آغاز خود او است. «نويساندهاي»
که با خواندن متن، تکثير ميشود. در واقع وقتي ميگوييم يک متن به تعداد
خوانندگانش تکثير ميشود اين معنا را هم دريافته ايم که نويسنده يا مخاطب
اثر نيز تکرار ازلي ابدي مييابند. چرا که او برعکس نويسا به توليد خبر نميانديشد،
مسئلهي نويسنده، آفرينش «متن» است. «متن»ي که آينهي اجتماعي، در زمان
و مکان ويژهاي نيست، اما ريشه در دوران آفرينش خود دارد. عناصر آمده در
آن، به رغم داشتن هويت زماني مکاني، فراواقعي و فرازماني ميشوند. اثر ادبي
ميشود منشوري از دوران پيش، حال و پس از خود با عناصري صوري و نه واقعي،
که هويت عيني خود را در تابش نور خواننده به دست ميآورند. در يک متن آفرينشي،
عناصر بيروني، عناصري که از بيرون وارد اثر شدهاند و نسبت به ذات خود شخصيت
وابسته دارند، معناي مستقلي مييابند. اما عناصري که وابسته به ذات خود نيستند،
داراي هويت بيروني نيستند و درواقعيت، شناختي از آنان وجود ندارد، معناي
وابستهاي مييابند. در واقع هر دو نوع عناصر، چه آنها که از عين به ذهن
آمده اند و چه آن ها که از ذهن به عين درآمدهاند، داراي آن ويژگي ميشوند
که ضمن داشتن بار معنايي تاريخيي خود، داراي معانيي جديدي ميشوند که هم
زمان با خواندهشدن شکل ميگيرند. از همين رو هم است که خواننده در يک متن
آفرينشي، با کل ساختار اثر روبهرو است. جملهها، بندها، بخشها، فصلها
نميتوانند به تنهايي مفهوم نهاييي متن را منتشر کنند. همه اجزا ضمن استقلال،
وابستهي آن مفهوم نهايياند که در کل اثر نهفته است و در همبستگي و پيوند
با همديگر قرار گرفتهاند.
هر اثر به خاطر ضرورتي نوشته ميشود. هر شاعر يا نويسنده با دست يافتن به
سکوي پرشي، رنج نوشتن را برخود هموار ميکند. هر خواننده براي دست يافتن
به کشف جهاني، زندگيي در رويا يا موقعيت ناشناخته را، به زندگيي در واقعيت
آشنا ترجيح ميدهد. ادبيات، آنچه ما به خاطر آن، امروز در اين جا جمع شدهايم،
و تمام يا بخشي از زندگيمان را بر سر آن گذاشتهايم فراتر از پيامرساني
و وظيفهي اجتماعي است و نيروي رسيدن به لذتي را جست و جو ميکند که از وراي
محيط پيراموني و واقعيت هاي عيني حاصل ميشود. بديهي است که هر چه عمق اثر
بيشتر باشد، از خواننده توان بيشتري ميطلبد و در تداوم اين تلاطم و داد
و ستد متن و خواننده است که لذت حقيقي چهرهاش را نمايان ميکند و از آن
کيفيتي آشکار ميشود که ديگر نه ميتوان تأثير اثر خواند و نه تآثير خواننده.
حاصل به دست آمده برآيند اثر و خواننده است و تفکيک آنها از هم، امري سخت
و گاه محال خواهد بود.
چراييي جاودانهگي « داستان شهرزاد و شهرباز» و « بوف کور»
اين يقين وجود دارد که با هر اثر بزرگ و ماندگار در تاريخ، شيوهاي ادبي
هم شکل ميگيرد و شناخته ميشود. بررسيي تمام شيوهها و شگردها، با وجود
همهي اختلافهايشان در چند اصل ماندگار بودهاند. هر نويسنده مرادي داشته
است و هر اثر انديشهاي را پرورانده،اما همان طور که همهي آثار بر سه اصل
ارسطويي به ناگزير وفادار ماندهاند و راه گريزي جز در تغيير و جا به جايي
آن نداشتهاند، در دست يافتن به سکوي پرش و يا چرايي ي بيان نيز هم سان بوده
اند.
همان طور که سه اصل ارسطويي کمک ميکند به استحکام ساختار اثر و عناصر سودمندياند
دراختيار نويسنده، دو اصلي هم که من به آن چراييي راوي و چراييي اثر ميگويم،
نقش بنيادي داشته است. اين نقش، آن قدر بنيادي بوده است که بدون آن، دست
يافتن به جاودانهگي اثر و نويسنده ممکن نشده است. بسيار بودهاند و هستند
آثاري که با رعايت کامل سه اصل ارسطويي شکل يافته اند، اما از عمر جاودانهاي
برخوردار نشدهاند. ضرورت مطالعهي آنان، امروز تنها به کار پژوهش گران و
نظريه نويسان ميآيد و خواننده از آن طرفي نميبندد، به تأويل يا فرائت نويني
نميرسد. اما اثر جاودانهاي نيست که از دو اصل چراييي رواي و چراييي روايت
تهي باشد. اگر هم در اين چرايي اختلافي هست، در فرديت چراييي راوي و رسيدن
به وحدت جمعيي روايت ديده ميشود. (مانند «بوف کور» صادق هدايت و «مالون
ميميرد» ساموئل بکت) و يا کثرت چراييي روايت و رسيدن به فرديت راوي مطرح
است. (مانند «داستان شهرزاد و شهرباز» و «زمان از دست رفته» مارسل پروست).
گاه هم کثرت راويي روايت به سوي فرديت روايت سوق پيدا ميکند. (مانند «سنگ
صبور» صادق چوبک و «اوليس» جيمز جويس). ##
در شکل نخست، من راوي، با روايت واحد به کثرت خواننده يا مخاطب مي رسد و
در شکل دوم، من راوي، صورت جمع به خود ميگيرد، يعني راوي هاي مختلفي روايت
واحدي را بيان ميکنند. در هر دو شيوه، اثراز شکل فردي به سوي بافت همهگاني
رفته است. به يقين شيوههاي ديگري هم وجوددارند که بحث آن ها شايد در حوصلهي
اين جمع نباشد. اما در تمام اين شيوهها، ديدگاه نويسنده، چه بر يک موضوع
واحد باشد و چه بر مسايل گوناگون بچرخد، يک اصل را روشن ميکند. خواننده
از آن ديدگاه ، از دريچهي نويسنده به کل جهان مي نگرد و در اين کليت با
هستيي خود، هستيي انساني روبهرو ميشود. به زبان ساده و با نگاهي به نظر
اکتاويو پاز، اتاق نويسنده، مرکز جهان ميشود. جايگاهي که از درون آن، خواننده
از طريق آگاهي و درک عناصر در اثر، برمعناي هستيي خود اشراف مييابد.
در اين گذر از من فردي به سوي من جمعي، و يا برعکس، يک چرايي نهفته است.
جوهري که نويسنده جز از دست يافتن به شروطي که عرض کردم، به آن نميرسد
و نميتواند من خود را منتشر يا تکرار کند. «من»ي که با خواننده هويت مييابد
و در طول زمان مطالعه از آن خواننده ميشود. درواقع خواننده با دو لذت همراه
ميشود. يکي لذت گذرا، که در همزماني با خواندن به دست ميآيد و در آن نويسنده
تکرار ميشود و ديگري لذت پويا. لذت پويا و لذت نهاييي خواننده در تکرار
يا جاودانگي خود او است که از طريق همزادگياش با راوي به دست ميآورد. پس
اگر از مسئوليت نويسنده و تعهد اثر بحث ميشود، مراد رسيدن به اين حقيقت
جاودانه است که به دست نميآيد، مگر از طريق پلي که ادبيت اثر ميان نويسنده
و خواننده ايجاد ميکند.
ادبيت موجود در داستان «شهرزاد و شهرباز» يا «هزارافسانه» که جهانيان، به
دليل تجاوز آشکار «اعراب» در تمام جنبه هاي فرهنگ و زندگيي ايرانيان، به
نام «هزار و يک شب» ميشناسند، از چنان غنايي برخوردار است که هنوز هم ميتواند
بهترين نمونه براي رسيدن به چراييي راوي و چراييي اثر باشد و همهي آن
انتظاراتي را پاسخ بدهد که دست اندرکاران جامعهي ادبيات يا خانواده قلم
در جست و جوي آنند. در واقع اگر اين امکان به صورت مکتوب و مستند وجود داشت
که خوانندهي امروز از ويژگي و شگرد زبان نوشتاري آن هم بهرهمند باشد، بهتر
ميشد از صورت ظاهري و از آهنگ آن هم سخن گفت. اگرچه غناي اثر و شيوهي روايت
در روايت و داستان در داستان آن، اين را به ما يادآور ميشود که راوي از
شگرد تنوع زبان هم بهره ميجسته است و هر روايت به مقتضاي فضاي موجود و شخصيت
ها، زبان ويژهي خود را مييافته است. به زبان ديگر، چراييي گذر از روايتي
به روايت ديگر، بهره يافتن از زبان ديگر بوده است. ###
چراييي راويي «هزار و يک شب» در چيست؟ چه در اين روايت نهفته است که آن
را ميتوان به تمام آثار بزرگ تعميم داد و از آن اصلي را بيرون کشيد که براي
آفريدن هر اثر بزرگ، جاودانه است؟ ميدانيم که هر داستان يک راوي دارد و
هر راوي، به ضرورتي روايتي را آغاز ميکند. راويي «هزار و يک شب» به اين
دليل روايتش را آغاز ميکند که در روي سکوي مرگ ايستاده است. شهرزاد بايد
تصميم بگيرد.او محکوم به مرگ است و اگر چارهاي نيابد، زندگياش تداوم نخواهد
يافت. تصميم گرفتن در لحظهي مرگ و زندگي سخت است. چه بايد کرد تا بتوان
از اين سياهيي بي انتها و از اين خوف فراگير رهايي يافت؟ اين يقين وجود
دارد که همهي انسانهايي که در چنين جايگاهي قرار ميگيرند، به ضرورت هم
هست، راه چارهاي مييابند. نمونههاي آن را زياد در زندگي روزمره يا فيلمها
ديدهايم و يا در داستانهاي جنايي خواندهايم. تاريخ هم مملو از شگردهايي
ياست که محکومان به مرگ با بهره يافتن از آن نجات يافتهاند. اما آيا شهرزاد
هم ميتوانسته است راهي جز روايت داستان برگزيند تا از مهلکهي مرگ بيرون
بيايد؟ به يقين براي شهرزادي که ما امروز ميشناسيم ، شناخت صدها ترفند رهايي
و فرار از مرگ وجود داشته است. راويي «هزار و يک شب» به دليل وجود داستان
هاي فراوان در متن، که بيشتر شخصيتهاي آنها در مرز زندگي و مرگ قرار ميگيرند،
نشان ميدهد که شگردهاي بسياري را براي نجات خود ميشناخته است.
شهرزاد از اين رو روايت را برميگزيند که ضمن رهايي خود از مرگ، چراييي
روايت را هم بيان کند. در واقع چراييي راويي داستان «شهرزاد و شهرباز»
در رهايي از فرجام ناگزير مرگ شهرزاد به دست شهرباز است و چراييي اثر، يعني
خود روايت، در چراييِي رهاييي مرگ ناگزير همهي دختران به دست شهرباز.
چراييي راوي، رهايي از من فردي به سوي من جمعي است. اين جا ديگر تنها رهاييي
شهرزاد مطرح نيست، جان همهي دختران مسئله است. چراييي روايت هم گريز از
کثرت به سوي فرديت است: حرکت از سوي روايت، کثرت انواع روايت و کثرت شخصيتهاي
متن به سوي فرديت مخاطب، خواننده يا به صورت خاصش، شهرباز. آن جا که يک روايت
وجود دارد فرديت مطرح است، يعني نجات شهرزاد از مهلکهي مرگ و رهاييي شهرباز
از ارتکاب به مرگ. اما هنگام که صبح فرا ميرسد و شهرزاد نجات يافته، در
فکر چارهي رهاييي شخصيت هايي است که خود آنان را در مهلکهي مرگ قرار داده،
عبور از روايت جمعي به سمت روايت فردي شکل ميگيرد. نجات همهي محکومان به
مرگ، نجات شهرزاد ميشود و رهاييي شهرزاد از مرگ، رهايي آنان. ديگر خواننده
يا شهرباز با وسوسهي جان شهرزاد يا فرديت او روبهرو نيست. ذهنيت او درگير
کثرتي ميشود که هر کدام نماد يا نمونهاي از موقعيت شهرزاد و شهربازند.
اين جابهجايي، حرکت از موقعيتي به موقعيتي ديگر، چراييي روايتهاي گوناگون
را به وجود ميآورد و هر روايت، چراييي داستان تازهاي را که خود بُعد ديگري
از همان داستان نخستين است. در اين وضعيت، خواننده با يک متن ساده يا مسطح
روبه رونيست. آينهاي هزار تکه يا منشوري با دو کانون در برابر دارد. کانوني
حاصل حضور وحدت در کثرت. ديگري کانوني حاصل حضور کثرت در وحدت.
کانون نخست، مرکز يا چراييي کثرتش را از روايت موقعيت شهرزاد به دست ميآورد
و کانون دوم چراييي وحدتش را از روايت موقعيتهاي گوناگون افراد مختلف ميسازد.
کانون هايي که نشان ميدهد خواننده با يک روايت تاريخي، يک گزارش روزنامهاي
و يا سرگذشت نامه روبه رو نيست، يک متن ادبي پيش رو دارد که به تعداد خوانندگانش
در آن روايت وجود دارد. از آن ميتوان قرائت هاي متفاوتي حول يک موقعيت به
دست آورد.
هيچ نوشتهي جاودانهاي در پيش رو نداريم مگر آين که راوي يا آفرينشگر آن،
آگاه يا ناآگاه، بر سکوي ميان مرگ و زندگي، کشف معناي هويت هستي در مقابله
با هويت نيستي، قرار نگرفته باشد. سکويي که از زاويهي آن، تعريف هستي از
نگاه راوي ديده ميشود. مشخص است آن راوي که در انتخاب، مرگ را برگزيده است
و به بود خود و هويت هستي نينديشيده است، شناختي هم از او در دسترس نيست،
اما آن راوي که در رودررويي با مرگ، به رهايي از آن انديشيده باشد و وسوسهي
جاودانگي رهايش نکرده باشد، ناگزير در جست و جوي چرايي بوده و به انتخاب
آن دست زده است. جوهر کشف هستيي انساني يا خود را در اثر دميده است. در
اين معنا تا زماني که هستيي راوي به زير سؤال نرود، «هست» معنايي فراتر
از زندگي روزمره نيابد، هر اقدامي به نوشتن يا در معناي کلي آن آفرينش، سياه
مشقي بيش نخواهد بود.####
جست و جوي قطعهاي الماس در انباري عظيم، مملو از ذغال سنگ، امري سخت و طاقت
فرسا است و چه بسا که جوينده را به مقصود نرساند. کميت آثار ادبيِ امروز
ايران هم در حکم همين انبار ذغال سنگ است. اگر الماسي هم در آن باشد، ديده
نشده و جوينده به آن دست نيافته است. در واقع اگر قرار باشد هر نويسنده نوشتن
را تنها به خاطرلذت از نوشتن، يا انجام عملي محدود به زمان و مکان حيات خود،
انتخاب کند و در پشت آن داعيهي جاودانگي نداشته باشد، يا نخواهد چراييي
وجود خود و يا اثر ر ا ثبت کند، مخاطبان راستين ادبيات ايران را، خواننده
يا منتقد آن را به بيراهه انداخته است و اين نگراني به وجود ميآيد که ممکن
است سنگلاخها او را از ادامهي راه باز دارند. چنان که تاريخ ادبيات ايران
خود بهترين گواه اين امر است. درست زماني که انتظار ميرود نويسندهاي با
توجه به آثار و تجربههايش اثري مانده گار بيافريند، سکوت اختيار ميکند.
سکوتي که حاصل مرارت ها، ندانم کاري ها و نرسيدن به سکوي چراييي نوشتن است.
بسيارند نويسندگان ايراني که پيش از چهال سالگي ديگر ننوشتهاند و يا اثري
منتشر نکردهاند.
از ميان بهترين روايت هاي معاصر، «بوف کور» و «سه قطره خون» صادق هدايت را
ميتوان نام برد و تعدادي از داستان هاي هوشنگ گلشيري مانند داستان «معصوم
اول» يا «نمازخانهي کوچک من». بي گمان رگههاي جاودانگي در داستانهاي ديگري
هم هست، به ويژه در چند اثر بهرام صادقي، غلامحسن ساعدي و يا «سنگ صبور»
و يکي دو داستان مجموعهي «خيمه شب بازي» صادق چوبک يا رمان «روزگار سپري
شدهي مردم سال خورده» محمود دولت آبادي. هم چنين آخرين رمان رضا براهني
«آذرخانم و نويسنده اش». نسل سوم هم آثاري دارند که رگههاي جست و جوي جاودانگي
در آن ها ديده ميشود. مثل يکي دو داستان کوتاه نسيم خاکسار و منيرو روانيپور
و چند نفر ديگر.اما جز بوف کور اثري را نميتوان به تمامي داراي ويزگيهاي
همزادگي جاودانگي و ادبيات برشمرد.
ويژگي جاودانگي، ازاين دست که مراد امروز من است، همان ويژگي است که در حافظ
مستتتر است و خواننده، بي توجه به زمان و مکان و با موقعيتي که در آن قرار
دارد، ميتواند مطالعهاش کند و روايت نويني از آن برگيرد.
اثر درعين کامل بودن، مستقل از خودش نيست، زاده ميشود، شکل ميگيردو همراه
خوانندهاش به معاني جديدي دست مي يابد. شعر حافظ يا «بوف کور» هدايت در
مهناي ادبي کاملاند. خردهاي بر آن ها نيست. اما در معناي جاودانگي کامل
نميشوند مگر با خواننده. همان گونه که انسان کامل درمييابد که جست و جوي
نويني را آغاز کند و به مکاشفهي شهودي دست يابد، يعني از اصل دودوتا بگذرد،
آثار کامل نيز داراي همين ويژگياند هيچ نمود ثابتي در آنها نيامده است.
اشياء، حرکت ها و شخصيت ها فراتر از آن چه مينمايند، نقش بازي ميکنند.
درواقع اگر بپذيريم که اثر کامل بيش از آن که گفته باشد، کوشيده است نگويد،
بهتر اين مقصود را در مييابيم. راويي بوف کور اگر به اين ورطه غلتيده بود
که مثل راوي هاي ديگر، از تمام زخم هاي روح آدمي حرف بزندو شايد امروز با
يک اثر جاودانه روبه رو نبوديم.
متن «بوف کور» نشان ميدهد حجم ناگفتهها ده برابر افزون تر از گفته ها است.
البته هر نويسنده شيوهاي را برميگزيند. اين سخن به اين معنا نيست که تنها
رسيدن به چرايي و جاودانگي کوتاه نوشتن است. اين يقين وجود دارد که دست يافتن
به يک اثر صيقل خوردهي کوتاه، به مراتب سختتر از يک اثر بلند است. اگر
چه باز اضافه ميکنم هيچ دستورالعمل از پيش تعيين شدهاي وجود ندارد.
اگر صادق هدايت، ساموئل بکت، خوان رولفو، خوليو کورتاسار يا ديگران در بيان
چراييي راوي خود يا چراييي اثر ازفضاي واحر و نگفتنها بهره ميجويند،
نويسنده «شهرزاد و شهرباز» يا مارسل پروست و جيمز جويس با فضاهاي متعدد و
نگفتن هاي بسيار اين جوهر را به دست ميآورند. مهم اين است که راوي بر جايگاه
ويژهاي قرار گرفته باشد و موقعيت انتخاب شده، در عين استثنايي بودن بتواند
جامعيت پيدا کند. يعني چراييي راوي و چراييي روايت در متن مستتر باشد و
ذات اثر شود. جزيي تفکيک ناپذير گردد. چرا که همين اصلها است که امکان همزادگيي
جاودانگي و ادبيات را به وجود مياورد.
چراييي راويي «بوف کور» در زخمي است که مثل خوره روحش را ميخورد و چراييي
روايت در اين بازگوييي اين چرايي براي سايهي راوي است. سايهاي که ديگر
از آن راوي نيست. از آن من خواننده يا هر آدمي است که بر سکوي مرگ و زندگي
ايستاده است و به دنبال معنا يا انتخابي است براي مقابله با نيستي، کشف راهي
پويا به سوي ادامهي حيات، تعريف ساده اي از هستي. در اين اثر هم، خواننده
از وحدت به کثرت ميرسد و همان گونه که در نخستين روايت داستاني «شهرزاد
و شهرباز» شخصيت ها دوگانه اند و يا اشياء و مکان ها ازلي و ابدي، در روايت
«بوف کور» هم، همانند آن ديده ميشود. اگر شهرباز مخاطب شهرزاد است براي
نشان دادن چرايي ي هستي و مقابله با نيستي و نهايت رهايي از مرگ، در «بوف
کور» هم سايه مخاطب راوي است به همان منظور. رمز و راز و نمادها در درون
هر دو اثر، به يک گونه در کنار هم قرار ميگيرند. پيرمرد خنزرپنزري، زن اثيري،
درخت سرو، پنجره و يا نهر جاريي آن، عناصري هستند که ساختار درونيي داستان
«شهرزاد و شهرباز» را ميسازند. همين ويژگي ميان اين دو اثر را ميتوان در
آثار جاودانهي ديگر هم به دست آورد. مهم اين است که نويسنده با توجه به
آن چه عرض کردم به موقعيت پاسخ گويي به چراييها رسيده باشد. در اين مقام
است که عناصر شکلي واحد و ازلي ابدي پيدا ميکنند و ميتوان از آنها، در
هر زمان و مکاني بهره برد و روايتهاي خود را ساخت. يک نگاه ساده به روايتهايي
چون «هفت گنبد» و «آواز پرندگان» (منطق الطير)، «شاهنامه» و آثار جاودانهي
ديگر، اين هم گوني و هم آهنگي را به خوبي نشان ميدهد. بنابراين نويسندهي
امروز نيز، اگر ميخواهد قلم به مزد نباشد و به کار گِل روزگار نکذراند،
چاره اي ندارد که شرايط رسيدن به سکوي پرش خود را فراهم کند. لازم است که
بکوشد در ادامهي راهي گام بردارد که پيشينيانش آن را پيمودهاند. ما ناگزيريم
که بياموزيم ميان متنهاي خبري، گزارشي، روزنامهاي، تاريخي و ادبي تفاوت
هاي بنيادي وجود دارد.
ساختار داستان ضمن بهره بردن از تمام شگردها و شيوههاي کلامي، زبان ويژهي
خود را دارد و تا ما بر آن اشراف نيابيم، به ذات ادبيات نزديک نميشويم.
با شناخت ذات يا جوهر يک اثر ادبي است که متوجه ميشويم نوشتن رنجي مضاعف
را ميطلبد. يک سرگرمي نيست، طريقهي معيشت نيست، طليعهي سياست نيست، اگرچه
همه را در لايه هاي پاييني خود دارد.
براي نوشتن، چرايي لازم است. راوي بدون چرايي خود نميتواند به چرايي روايت
پاسخ بدهد. وقتي هم اين دو اتفاق نيفتد، اثر از همزادگياش با جاودانگي دور
ميافتد. شکلي ازلي ابدي نمييابد و همان طور که اشاره کردم گاه تا يک متن
سادهي گزارشي يا خبري افول ميکند.
فراموش نکنيم آفرينش گر نميتواند جاودانه بنويسد مگر اين که يقين داشته
باشد روايت او از آنچه مينويسد پيش از او نوشته نشده است. نويسنده ناگزير
است به ياد داشته باشد که خوانندگان، پيش از مطالعهي اثر او، بر همه آثار
جهان اشراف دارند و آگاهي، شعور، درک و درايتشان بسيار افزونتر از آني است
که تصور ميشود.
به اميد آن روز که در هر اثر ادبي، شعر و داستان و نمايشنامهي ايراني، با
کشف لايههاي پنهان و تودرتوي هستي رو به رو باشيم و در پي آنها چراييي
وجود، انسان زمان را دريابيم.
# در دو سخن راني با عنوان «ادبيات و مطبوعات» و «چراييي وجود ما در شعر»
روي تمام زمينه هاي مشترک آن ها وچراييي ادبيات بيشتر بحث کردهام.
ادبيات و مطبوعات، در جلسه هاي «نشر تاريخ» تهران ايراد شد و متن آن در چند
نشريهي داخلي و کتاب «ايران، ايراني و ما» نشر آرش، سوئد منتشر گشت.
چراييي ما در شعر، سخنراني در جشنوارهي بينالمللي شعر مالمو، در سوئد
است و متن آن در همان کتاب «ايران، ...» مجموعه آمده است.
## کنار هم قرار گرفتن اين آثار، نشان همارزشي و يا کيفيت برابر آن ها
نيست. مقصود در اين جا، نشان دادن شيوهي نگرش يک سان است. با اين تذکر که
آثار ايراني، حتا در اين وضعيت هم خالي از اشکال نيستند.
*** البته مجلس امروز براي بررسيي تمام جنبه هاي ادبي و شناخت همهي شگردهاي
«هزارافسانه» نيست. اگرچه کمبود آن بسيار احساس مي شود و جا دارد که نشست
ها و سمينارهايي در شناخت چهرهي واقعيي «هزار افسانه» يا «داستان شهرزاد
و شهرباز» گذاشته شود. «هزار و يک شب» فعلي مملو از روايت هاي اسلامي است
که بيشتر جنبهي پند و اندرز و اخلاق و رواج احاديث نبوي را دارند و از ادبيت
به دورند. به گمانم تا زماني که «هزار و يک شب» از افزوده ها پالوده نشد،
نميتوان چنان که شايسته است از ويژگي هاي ادبيي آن بهره جست. اشارهي من
به «هزار و يک شب» در اين جا، تنها به خاطر نشان دادن آن دو اصل چراييي
راوي و اثر است که با بيان آن باز ميگردم به بحث پيرامون ادبيات امروز،
به ويژه روايت داستان.
**** ناگفته نگذارم که رسيدن به اين جاودانگي يا پيداکردن چراييي خود واثر،
به ما ميآموزد که تا سياه مشق ها نباشند، اين امر ممکن نميشود. براي رسيدن
به هر قلهاي ناگزير بايد دامنههاي گوناگوني را درنورديد تا هم کارآموزده
شد و هم بهترين وهموارترين راه را يافت. اما اگر سياه مشق ها نشاني از قله
و پيمودن راههايي براي دستيابي به آن را درخود نداشته باشند، نويسنده زحمت
بيهوده اي را متقبل شده است. اين شيوه نه ما را به سرمنزل مقصود ميرساند
ونه راه را براي آيندگان هموار ميکند.
متن سخن راني پنجاهمين سال خاموشيي بزرگ انسانِ داستان نويسي امروز ايران،
صادق هدايت.
|