شعر: مارينا
تسوتوا
ترجمه: افسانه خاكپور
شعر 1 درد وطن، نفرين!
اين درد كهنه آشكار
ديگر چه باك كه خود را چگونه بيايم
بر كدام سنگفرش تنها و سرگردان
زنبيلي بر دوش بسوي خانه
خانه اي كه بزندان ميماند
و خود نميداند كز آن منت
دگر چه باك كه در نگاه چه كس شيرى در قفس باشم
يا در برابر كه،
رانده به ناگزير از كدامين مجمع انساني
در درون خويش، در خلوت دل زيستن با درد
چه فرق ميكند در كجا بودن؟
در كجا تحقير شدن؟
من اين خرس قطبي بدور از سرزمين يخي ام
ليك چه باك سرشكستگي
حتي زبان مادريم با لحن شيري اش
ديگر مرا با آن چه پيوندي مانده؟
چه باك كه با كدام زبان فهميده شوم يا از كه؟
خوانندگان! از حريصان تن هاي روزنامه!
آبشخور قيل و قال و هياهو!
قرن بيستم از آن توست
من پيش از هر قرني زيسته ام
چو تكه چوبي افتاده بر سنگفرش
در كوچه اي بن بست و دشوار
ديگر فرقي نميكند، هيچ چيز
انسانها سزاوارند
چه باك :
آنچه در من از همه عزيزتر بود
به يكباره از دست رفت
همه نشانه ها، يادها، تاريخ ها و
روحي كه نميدانم در كجا زاده شد
وطنم كه همچو سگي مرا از خود راند
بر پهنا و درازاي نامم نشاني از خود نخواهد يافت
معبد يا كلبه اي متروك؟ هيچيك!
همه چيز برايم يكي است و نه شرطي براي بستن دارم
اما تنها اگر
بر سر راهم درختي
واگرعطر سنجدي......
شعر 2
درب را آهسته ميكوبند، سه كوبه:
دشمن نرم خوي، دوست بي اعتبار
آيا حقيقت را باز ميگويي؟
آيا چنين نيست كه زايري به زيارتگاه ميرسد
اينگونه عشق در دل بر سينه ميكوبد
چشمها دوخته بر زمين
جهنم سياه درب بهشت را ميكوبد
شعر 3
زندگي نه هياهوست نه توفان خشم
زندگي اين است: بارش برف
خانه روشن شده است
كسي نزديك ميشود
و آهسته در زنگ در شراره ميافكند
|