مارينا تسوتوا شاعر نوگراي روس
مارينا تسوتوادر خود ويژگي‌هاي گوناگوني را گرد آورده بود: روس، شاعر، زن، مادر، معشوق، همسر و تنهايي. به تنهايي يك شاعر بزرگ بود. همرها ن هميشگي اش، سركشي، غرور و نارضايتي او را به زني پيچيده و غير قابل درك براي همعصرانش تبديل كرده بود. در زندگي، انقلاب، جنگ، مهاجرت، تنهايي، فقر، عشق و جدايي را زيست
ميهن اش روسيه او را از خود راند و كشور ميزبانش فرانسه همچون خصمي از او پذيرا شد چه او به همراه روسهاي سپيدي آمده بود كه قدر و منزلتي كمتر از يك انسان داشتند. فرانسه آن زمان، روشنفكران و احزاب توده هايش يكدل و يكجان چشم بر شكوفايي عصر كمونيسم دوخته بودند. يك مخالف روس در نگاه آنها جز تحقير چه مي‌توانست جست؟

او نه تنها مهمان ناخوانده كشور فرانسه در دهه 20-30 بود بلكه با جامعه روسهاي مهاجر نيز همگوني فكري، سياسي، فكري و اخلاقى نداشت، او متهم به همجنس بازى و براي هموطنان خود غير قابل تحمل بود. مارينا فقط در فقر و تنگدستي و فشار رواني حاكم بر آنان شريك بود. چون بسياري از روس‌هاي مهاجر درحومه‌ها و محلات فقير پاريس به سختي روزگار ميگذرانيد و در خلوت و تنهايي عميق خود به نوشتن ادامه ميداد، مجلات روس‌هاي مهاجر او را بباد انتقاد مي‌گرفتند تا آنجا كه موجب قطع اندك مستمري كه از دولت چكسلواكي دريافت مي‌كرد شدند و او مجبور به ترك پاريس و اقامت دريك شهر كوچك گرديد.
"مارينا تسوتوا شاعر بزرگ روس در ۱۸۸۸ در خانواده‌اي با فرهنگ در مسكو بدنيا آمد، پدرش استاد دانشگاه و مادرش معلم موسيقي بود، او زبان آلماني و فرانسه را در روسيه آموخت. در سال ۱۹۰۹ جهت فراگيري زبان فرانسه به پاريس سفر كرد و با تياتر سارا برنارد آشنا گرديد. وي يك سال پيش از اين يعنی۱۹۰۸ اولين مجموعه شعرش را در مسكو بچاپ رسانده بود.
تراژدي از كودكي تا مرگ با او بود، اولين اندوه بزرگ در 14 سالگي بسراغش آمد و مرگ، مادرش را از او ربود. در سال۱۹۲۲، با در گرفتن انقلاب و جنگ هنگامي كه فقط۲۹ سال داشت مجبور به مهاجرت شد و چندي را در برلن گذراند، چند سالي در چكسلواكي اقامت داشت.
وى در تمامي اين دوران ارتباط و مكاتبات را بامعشوقش نويسنده بزرگ روس " بوريس پاسترناك" حفظ كرده و نامه هاي متعددي براي او نوشت كه اينك در مجموعه نامه‌ها انتشار يافته است و بعد ها كتاب شعري بنام " جوان" را بوي تقديم كرد. مارينا همچنين دوستي پر شورى با ريلكه و ماياكوفسكي داشت و پس از خودكشي مايا كوفسكي اشعارى به او تقديم نمود.
او به كمك بوريس پاسترناك و دوستانش به پاريس رسيد. در پاريس اولين دخترش ملقب به عاليا را بدنيا آورد. وظايف مادري و مشغله طاقت فرساي آنروزگار او را ازنوشتن باز نداشت. او بي شك در شمار پر كارترين زنان نويسنده بشمار مي‌رود، بي آنكه پيرو مكتب خاصي باشد مظهر مدرنيسم در شعر روس است.
علاوه بر شعر چندين نمايشنامه شاعرانه، تراژدي ادبي و مقالاتي از خود بجاى گذاشت. در سال ۱۳۳۵، همسرش سرژ با سرويس مخفي استالين همكاري كرده و به همراه دخترش آريان به روسيه باز مي‌گردد در حاليكه مارينا به همراه پسرش در حومه پاريس در " كلامر" زندگي مي‌كند، پس از چند صباحي انتظار و دوري در سال ۱۹۳۹ به روسيه باز مي‌گردد و در آنجا با زنداني شدن دختر و شوهرش توسط استالين روبرو مي‌گردد. براي گذران زندگي به ترجمه روي ميآورد، چه ايديولوگهاي عصر با چاپ آثار خود وى مخالفت مي‌ورزند او در اين باره مي‌گويد:" نوشتن برايم به يك لوكس تبديل شده، تنها ترجمه هايم را مي‌پردازند و نه آنچه كه مي‌نويسم".
رژيم كمونيستي شاعرو منقدى بزرگ را به خاموشي واميدارد، اما مارينا مرگ را بر مي‌گزيند و در سال ۱۹۴۱ در افسردگي شديد خود را در اتاق محقرش در مسكو بدار مي‌آويزد در حاليكه دخترش هنوز از زندان بر نگشته و همسرش را سر به نيست كرده اند. او در نامه اي براي پسرش مي‌نويسد: پسرم مرا ببخش من در يك بن بست بودم.

درد وطن

شعر: مارينا تسوتوا
ترجمه: افسانه خاكپور



شعر 1

درد وطن، نفرين!
اين درد كهنه آشكار
ديگر چه باك كه خود را چگونه بيايم
بر كدام سنگفرش تنها و سرگردان
زنبيلي بر دوش بسوي خانه
خانه اي كه بزندان مي‌ماند
و خود نمي‌داند كز آن منت

دگر چه باك كه در نگاه چه كس شيرى در قفس باشم
يا در برابر كه،
رانده به ناگزير از كدامين مجمع انساني
در درون خويش، در خلوت دل زيستن با درد
چه فرق مي‌كند در كجا بودن؟
در كجا تحقير شدن؟

من اين خرس قطبي بدور از سرزمين يخي ام
ليك چه باك سرشكستگي


حتي زبان مادريم با لحن شيري اش
ديگر مرا با آن چه پيوندي مانده؟
چه باك كه با كدام زبان فهميده شوم يا از كه؟
خوانندگان! از حريصان تن هاي روزنامه!
آبشخور قيل و قال و هياهو!

قرن بيستم از آن توست
من پيش از هر قرني زيسته ام

چو تكه چوبي افتاده بر سنگفرش
در كوچه اي بن بست و دشوار
ديگر فرقي نمي‌كند، هيچ چيز
انسانها سزاوارند
چه باك :
آنچه در من از همه عزيزتر بود
به يكباره از دست رفت
همه نشانه ها، يادها، تاريخ ها و
روحي كه نمي‌دانم در كجا زاده شد
وطنم كه همچو سگي مرا از خود راند
بر پهنا و درازاي نامم نشاني از خود نخواهد يافت

معبد يا كلبه اي متروك؟ هيچيك!
همه چيز برايم يكي است و نه شرطي براي بستن دارم
اما تنها اگر
بر سر راهم درختي
واگرعطر سنجدي......

شعر 2

درب را آهسته مي‌كوبند، سه كوبه:
دشمن نرم خوي، دوست بي اعتبار
آيا حقيقت را باز مي‌گويي؟
آيا چنين نيست كه زايري به زيارتگاه مي‌رسد
اينگونه عشق در دل بر سينه مي‌كوبد
چشمها دوخته بر زمين
جهنم سياه درب بهشت را مي‌كوبد

شعر 3

زندگي نه هياهوست نه توفان خشم
زندگي اين است: بارش برف

خانه روشن شده است
كسي نزديك مي‌شود
و آهسته در زنگ در شراره مي‌افكند


تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است
©Vajeh Magazine 2003