اندر
وصف تولد " شعر ناب " ! د
از زبانِ منتقدِ سوپرپُست مدرن
|
« عشق چيست؟ برای رجالهها يک
هرزگی، يک ولنگاری موقت است. عشق رجالهها را بايد در تصنيفهای هرزه و فحشا
واصطلاحاتِ رکيک که درعالم مستی وهشياری تکرار میکنند پيدا کرد. . . هزاران
سال است که همين حرفها را زده اند وهمين جماعها را کرده اند. همه يک دهان
اند که يک مشت روده به دنبال آن آويخته ومنتهی به آلتِ تناسلیشان است. . .
»
( صادق هدايت)
دريکی از روزنامههای اينترنتی چيزی چاپ شده بود به نام "شعربلند"
که شخصی هم معمايی به نام مقدمه، گذاشته بودبالايش! پس از اينکه چندبار چشممان
را ماليديم وبه شيطان لعنت فرستاديم و به صورتمان را آب پاشيديم و عُق زديم
وقرص ضدِ تهوع خورديم ودوباره خوانديم، ديديم که نخير اشتباه نديدهايم وچشممان
خطا نکرده است، سرانجام به اين نتيجه رسيديم که دريغ است که خوانندگاناز ظهورنابغهای
به درخشانی سرايندهی" شعرناب" و همچنين از منتقدی با چنين درايتِ
کارشناسانه، بیاطلاع وبینصيب بمانند . اما عنوان " شعرناب" برای
اين سرايش، مرهون شعرشناسی منتقد است! يعنی عنوانی است که منتقد به سراينده
داده است. اين" شعرناب" و توضيح منتقد ازهرگونه تعريف وتوضيحی بینياز
هستندکه بزرگان گفتهاند: . . . آن است که خود ببويد!
بنابراين نخست توضيح منتقد را میخوانيد و سپس بخشی از" شعرناب"
را، که گفتهاند : آفتاب آمد دليل آفتاب! تنها يادآوری میکنيم که به منظور
رعايتِ بهداشت وجلوگيری ازسرگيجه وتهوع ، بهتر است که جوانان کمتر از ۱۸سال
اين "شعرناب" را نخوانند وبيشتراز ۱۸سال هم تا ۳۸سال ، ازآن صرفِ
نظر کنند واز آنجا که حالتِ تهوع شديد برای بانوان باردار میتواند خطرناک
باشد توصيه میکنيم خانمهای باردارهم ازاين " شعرناب" چشم پوشی
کنند . درهرحال دوستانی که مصمم به خواندن اين "شعرناب" هستند از
آنجا که اين "شعرناب" جماعِ ميمون ها را به خاطر میآورد، بايد حتمأ
قرص ضدِ استفراغ کنار دستشان و ماسکِ ضدِ بو هم جلوی بينیشان داشته باشند
وفراموش نکنند که پس از تمام شدن خواندن "شعرناب" ذهنشان را ضدِ
عفونی کنند . ديگر اينکه به منظوراحقاق ِ حق ِمنتقد در کشفِ اين " شعرناب"
و پايمال نشدن حقوق ادبی وشعرشناسی ايشان، اينجانب برای خوانندگانی که موفق
شوند معنای توضيح منتقد را بفهمند وبرای ما بفرستند تا به اطلاع ديگر خوانندگان
هم برسد، جايزههايی درنظر گرفتهام. زيرا ماخود هرقدر کوشيديم از توضيح منتقد
چيزی دستگيرمان نشد. اما يقين داريم هر عيب وعلتی هست درماست، يعنی هرچه هست
ازقامتِ ناساز بیاندام ماست. حالا اين شما واين هم توضيح منتقد وپس از آن
" شعرناب".
پيدا کنيد پرتقال فروش را!
: « نتيجه، تنها شعرساده نيست يا شعرسادهی تجربی. اين " شعربلند"
انباشتهای است از معماها وتضادها وتناقصها، يافتن گونهای زبان محاوره
و منطق نوی زبانی، تکه پارههای ادبی وغيرادبی، نشانههای گوناگونی از متون
جداگانه وزبان ناآشنا. گونهای بیاعتمادی نسبت به زبان با رفتارهای دوگانهی
نقاب و پرده وپوست برداشتن ازآن وجستجوی گونهای اصالتِ معتبر زبانی . . .
همچون "هرمس" ايزداساطيری بازرگانی ودزدی و سخنوری يونان- با گونهای
زبان هرمتيک – کیميايی/ جادويی / گرايش به آبستره سازی. . . و با جنبههايی
ازگونهای سخنوری. سخنوری هرمتيک.فرايندظريف وکاملن شخصی دگرگون کردن شکل وپيچاندن
آن.فراگردآوردن امکانی برای ايجاد رابطه ميان زبان شاعرانه ومن وآن چه بيرون
ازمن است . . . شاعر به جستجوی نابی،وازنارضايتی نسبت به حاصل کار؛ گونهای
همگونی صوتی ورابطه ميان واژگان میجويدوجملهها وسطرهای شعرش راگاه ازواژگان
نااستوار میانبارد تابه استواری شعرناب باهمان کنتراستِ به کارگرفته شده برسد
به گونهای توان سنتی شعرکليشهواررا میگيردوبه گوهرشعر میرسد. شعری که ازآن
خودِ اوست. بس.» ( برمنکرش لعنت!)
اين را می گويند فن فتيله پيچ ادبی!
واما" شعرناب":
دررا میبندم
نگاه میکنم به آن درخت
که قدکشيده تا کجا
شعربلند طنابِ بلندی است
من مرگ تازهای هستم
حتا برای مردگان آن مرگ بینظير
ودست به دست میشوم
تنم تنم
تنم تنم هوا که میخورد دوباره میخواهد نوک پستانهايم را بيرون بکشد شستم
رافروکند لای
زيربغل
بازوهايم را
دورزانوهايم
لبهايم
لبهايم
لبهايم
از کناره کمرتا زيرسينه واززيرسينه تا
ته نای
به دندان میکشم
میخواهم دوردرخت خراش بخورم چون هوای همخوابگی
دارم
شعربلند میخندد
شعربلندمیخندد
شعربلند هميشه بلند نيست
خودم خودم خودم خودم
زانو برزمين کف پاها به پشت سر
کف دستها برزمين
خميده به حالت سجده
دوکفل پهلو به پهلو روبه پشت سر
دستی حلقه معقد را با انگشت اشاره دورتادور ناز می کند
.....
انگشت اشاره را دورتادور دورحلقه معقدميمالد
.....
هنوز سرزانوهايم سوت میزند زق زق
دست میمالد روی چروکهای لايه لايههای شکمم
انگشت فرو میبرد توی سوراخی که هنوز نمیدانم کدامست
حالا میدانم مرسی
پستان باشکوهم را لوله میکنم توی دهانش
شعربلند زمان درازی است که وای میشود
وای وای میشود
....
ودرادامه اين بحث
قطع میکنيم
قطعه قطعه میکنم
چرخ
چرخ
عباسی
خدا منو نندازی
چرخ چرخ عباسی
خدا منو ننداسی
نه نه نمينداسم
....
|
خودکار، وما
ايرانیها |
هادی خرسندی در يکی از برنامههايش حرفِ جالبی زد.
اگردرست خاطرم باشد، چيزی شبيه به اين که: وقتی کسی میخواهد پشتِ تلفن، شماره
يا آدرسی را به ما بدهد، دست میبريم وازقلمدان کنار تلفنمان يک خودکار برمیداريم،
میبينيم خالیست ونمینويسد، آن را برميگردانيم و میگذاريم توی قلمدان!
و يکی ديگر برمیداريم و . . .
حالا من چون خودم يکی از همين آدمها هستم و قلمدانی هم دارم کنار تلفنم که
معمولأ هفت، هشت قلم درآن هست، اتفاقی را که درهمين راستا ! برايم افتاد برايتان
تعريف میکنم .
يک روز يک مسافرت آنی برايم پيش آمد به طوريکه مجبور شدم چند ساعت قبل از مسافرتم
بليط هوا پيما را فوری تهيه کنم. با هربدبختی بود يک بلیط جورکردم وهمانجا
هم با کرديتکارت ! پولش را پرداخت کردم و طرف ازپشتِ تلفن گفت حالا شمارهی
پرواز و شمارهی ریفرنس reference number) ) و ساعتِ پرواز و خلاصه، مشخصاتِ
پرواز را بنويس. دست بردم و از توی قلمدان يک قلم برداشتم وگفتم بفرمائيد!
طرف، شمارهای راگفت اما خودکار من خالی بود و هرچه دايره وار کشاندمش روی
کاغذ، نم پس نداد! گفتم: يک لحظه ببخشيد،خودکارخالی را گذاشتم توی قلمدان و
يک خودکار ديگر برداشتم ديدم آنهم نمینويسد! برش گرداندم سرجايش! و با دستپاچگی
يکی ديگربرداشتم ، آنهم نمینوشت! آن يکی را برداشتم، ننوشت، گذاشتمش سرجايش!
يکی ديگر و. . . هرچه زورآوردم به خودکارها فقط کاغذم پاره پوره شد ( من ميگم
نره، تو ميگی بدوشش!) . قلمدان را با عصبانيت پرت کردم وشروع کردم اينطرف وآنطرفم
را نگاه کردن دنبال خودکار! ودريغ از يک خودکار!ِ خجالتزده وعصبی، دوباره
به فروشنده بليط گفتم: ببخشيد، يک لحظه صبرکنيد من يک خودکار بياورم! و دويدم
ازاينطرف، به آنطرف. کشوها را همينکه با عجله میکشيدم بيرون ومیگشتم، از
جايشان کنده میشدند ودلنگ و دولونگ پهن میشدند روی زمين! زيرپايم پرشده بود
از کشوهای شکسته! با محتوياتِ پخش وپلا شده شان روی زمين. از سوزن و ميخ
و چکش و گازانبر و قاشق چنگال بگير. . . تا انواع و اقسام چسبها و منگنه و
مدادتراش و پاککن و سنجاق ميخی وشيشههای جوهرکه درهاشان شُل بسته شده بود
وهمه بازشده بودند روی زمين وکاغذ ها وصورتحسابها و سندها، وسطشان! من
هم پا روی هرکدامشان که میگذاشتم، يک جور جيغ میکشيدم!( آی ، وای، اوی، اِِ
، اََ، آخ!. . . )
با پاهای خونين وجوهری دويدم به طرفِ کمدِ لباسهايم ، بلکه درجيبهايم خودکاری
پيداشود!از وحشتِ اينکه ممکن است فروشنده تابه حال گوشی تلفن را گذاشته وقطع
کرده باشد دردِ پاهای لت وپارم را فراموش کرده بودم . تمام دنيای من شده بود
يک خودکار و زندگی من وصل شده بود به آن! در کمد را چنان باز کردم که از جايش
کنده شد و دنگ! خورد به صندی کنارش و صندلی هم دررفت و من ماندم زيرهردوتاشان!
فرياد دلخراشی کشيدم. حس کردم که يک بيهوشی منتهی به مرگ، دارد درانگشتانم
حلول میکند! که تسليم نشدم و يکپارچه! بلندشدم. سرم را دوسه بار محکم تکاندم
وچند قطرهی گرم از کنارشقيقههايم سرازيرشد به طرف گردنم فکر کردم عرق است،
دست بردم پاکش کنم که ديدم خون است! جریتر شدم! حمله کردم به لباسها وهمينطور
که وحشيانه جيبهايم را میگشتم، جِروجِر پاره میشدند. احساس ضعف باعث شد
که آويزان شوم به چوبرختی! که آن هم کنده شد وخورد اول به زانو و بعد به قوزکِ
پايم و . . . چنان نعرهای کشيدم که حس کردم سقف دارد ترک میخورد و الآن است
که خراب شود روی سرم! با اين همه باز تسليم نشدم وصندلی ديگری را کشيدم جلو
کمد و باهر زحمتی بود رفتم سرصندلی تا بالای کمد را هم نگاهی بيندازم . که
ترکِ صندلی زهوار دررفته چنان گوشتِ کفِ پايم را گاز گرفت که کنترل خودم را
ازدست دادم وافتادم پائين، اما گوشتِ کفِ پايم همچنان لای درز ترکِ صندلی وارونه
شده مانده بودو من چنان از درد داد میزدم که نزديک بود خرخرهام از دهانم
بزند بيرون! درز ترکِ صندلی مثل دوآجر که وسطشان سيمنت ريخته باشند بسته شده
بود!
از خودکار خبری نبود بايد فکرديگری میکردم از خير گوشتِ کفِ پايم گذشتم وپايم
رابا يک نعرهی بلندی که انگار ازکفِ پايم ريشه میگرفت، از صندلی کندم! صندلی
هم همان تکهای را که از گوشتِ کفِ پايم انتخاب کرده بود، غلفتی کند.! قسمتی
ازچوبِ پشتِ صندلی را که شکسته شده بود برداشتم و خودم را سينه خيز به کمک
آرنجها به تلفن رساندم .تصميم داشتم که آن تکه چوب را بزنم در خونی که اکنون
از سروپايم سرازيربود وشماره ها را با خون خودم بنويسم! با نفسهای بريده بريده
همراه بانالهای خارج ازکنترل گفتم:« ا ا ل الو!» که طرف وحشتزده پرسيد : «what
is happening there?!have you been attacked?! » ( آنجا چه اتفاقی افتاده ؟!
کسی به شما حمله کرده است؟! ) و من تا آمدم جواب بدهم ، قطع کرد!
باضعف، نگاهی به اطراف انداختم . . . همه چيز درهم پاشيده شده بود. خودم هم
لت وپار و خونين. سرو کلهی دردها هم يکی يکی پيدايشان شده بود به طوريکه از
شدتِ درد به گريه افتادم و شروع کردم زار زار. . . نميدانم چه مدت گذشت که
باصدای زنگِ در و پشتش مشتهايی که به درکوبيده میشد به خود آمدم و سينه خيز
خود را به در رساندم وآن را باز کردم که ديدم دوتا پليس پشتِ در ايستاده اند
و دوتاهم درماشين پليس که درِخانه پارک شده بود نشسته اند! ترسيدم!
پرسيدند:« کجا هستند؟! کجا رفته اند؟!»
پرسيدم: کی؟! چی؟!
مرا کنار زدند وداخل شدند
« چند نفربودند؟ چه نوع اسلحهای داشتند؟ »
گفتم: کیها؟ دربارهی چه حرف میزنيد؟
« همان کسانی که به شما حمله کردند. به ما خبرداده شد که که شما از طريق تلفن
درحال خريدن بليط هواپيما بودهايد که موردِ حملهی يک يا چند نفر قرارگرفته
ايد. فروشندهی بليط صدای ضربهها و فريادها و شکستن اشياء را شنيده و به
پليس اطلاع داده است. حالا شما به ما بگوئيد چگونه با آنها درگير شديد وچه
نوع اسلحهای داشتند؟ چه میخواستند؟ وچه چيزهايی را باخودشان بردند؟ »
درحاليکه از وحشت زبان انگليسیام کج وکوله شده بودگفتم : nothing,Iam justlook
to pen! يعنی اينکه به خيال خودم گفتم : چيزی نشده است من فقط دنبال خودکار
میگشتم!
آنها هم که آنقدرباخارجیهای وحشت زده وانگليسی حرف زدنهای جورواجورشان
سروکاردارند که تا بگويی ف، فوری میگويند فاطمه! شگفتزده هردو باهم پرسيدند:
«what?!»
|
چيز |
| اين چيز را شخصی فرستاده بود برای
نشريه ای و چاپ هم شده بود.
ديشب هرچه گشتم تو را نيافتم
هی نوشيدم ، نزديک بود بترکم
آخرش هرچه را خوردم پس دادم !
به
جيز و ويز افتادم
مجبور شدم خودم شعر بگويم!
نزديک بود باز شعر ديگران را بردارم!
هرچه کرديم گرد وخاک ، فرياد
هرکداممان را به يک طرف بُرد باد
با آن کلاه هايی که به سرمان بود گشاد
هر کس چيزی می گويد
شلوارم می گويد: من ديگر برايت گشادم
کلاهم می گويد : من به سرت زيادم
حتا کاغذ وقلم وميز
به من می گويند : کِرم نريز!
ببين به چه حاليم
حقا که خوار و زاريم
با هم و بي هم !
|