جوان افغان پناهجو را
گويي
از زير آسياب حادثه ها بيرون کشيدهاند:
گام هايش راه را نمي بيند،
واژه هايش شکستهاست؛
و چشم هايش
چون دو کودکِ همزادِ بي پناه شده
سرشار وحشت است.
دکتر:
: «هنوز هم در سراَت صداي آدم مي شنوي؟»
- «...مادراَم با من حرف مي زند...»
- «چه مي گويد؟»
- «...مي گويد به پيش من که بيايي آسوده خواهي شد...»
«مادراَت کجاست؟»
- «...در بمباران کشته شده است...»
**
گفتار ها
ناگهان
در نگاهها يکي مي شود.
و پيلهي ستبر سکوت
همه را در خود
فرو مي پوشاند
دکتر با دستهاي کارداناش
پرونده را مي بندد
وَ تکان صندلي ها
جملهي واپسين نشست را بلند مي گويد
**
در سرسراي تيمارستان
آينده
با همهي شگفتي هايش
بي اعتناء به جمله هاي فسرده
در بدن خوشاب پرستار
از نگاهِ ماتِ جوان
دور مي شود.
اکبتر، ۲۰۰۲
|