1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.
2- مطالب رسيده به واژه ، پس فرستاده نخواهند شد.
3 - واژه، درويرايش مطالب آزاد است.
4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.


فرهنگِ بزرگِ سخن
سرويراستار: حسنِ انوري
ناشر: انتشاراتِ سخن
تهران، ۱۳۸۱
در۸ جلد

( پاريس)


ورودِ فرهنگِ بزرگِ سخن را به بازارِ کتاب در ايران مي‌بايد رويدادي تازه و بااهميّت در زمينه‌ي نشرِ فرهنگ در زبانِ فارسي دانست. در فاصله‌ي حدودِ چهل سال پس از نشرِ فرهنگِ معين کوشش‌هايي در زمينه‌ي فرهنگ‌نويسي به روشِ علمي‌تر و مدرن‌تر به فارسي شده است، امّا در اندازه‌هاي کوچکترِ يک جلدي، که به گمان‌ام فرهنگِ فارسي امروز بهترين و از نظرِ روش استوارترينِ آن‌ها باشد. از اين کوشش‌هاي تازه‌تر، امّا در مقياسِ کوچک، که بگذريم، فرهنگ‌هاي فارسي تاکنون فرهنگ‌هايي بوده اند در اساس ادبي، به سبك و روشِ فرهنگ‌هايِ قديمي، براي معنا کردنِ لغت‌هاي متن‌هاي شعر و نثرِ کهن و، بنا بر اين، با ديدِ اديبانه به دستِ اديبان تآليف مي‌شده اند. اين ديدگاهِ اديبانه ناگزير سخت سنت‌پرست است و گذشته گرا و كم‌ـ‌‌وـ‌‌بيش بيگانه با نوآوري و بازانديشي و سنجشگري، و اى بسا دشمنِ آن. بخشِ عمده‌يِ کوشش‌هايِ ما در زمينه‌يِ فرهنگ‌نويسي تاكنون چيزي نبوده است مگر رونويسي فرهنگ‌ها و کتاب‌هاي پيشين و افزودنِ چيزهايي بر آن‌ها، بى‌آن كه حساب‌ـ‌وـ‌كتاب و منطق و ساماني درست در كار باشد. به همين دليل، فرهنگ‌نويسيِ ما هنوز چنان كه بايد بهره‌اي از دست‌آوردهايِ اين فن در جهانِ‌ِ مدرن نبرده است. عالي‌ترين نمونه‌ي آن لغت‌نامه‌ي دهخدا ست، بزرگ‌ترين دست آوردِ ما در اين زمينه در قرنِ اخير. بي‌روشي، و در نتيجه، بي‌تناسبي مَدخَل‌ها و بي‌حساب‌‌ـ‌و‌ـ‌‌کتابي‌شان، درازي و کوتاهي مطالب برحسبِ ميزانِ دانش يا ذوق و سليقه‌ي نويسنده‌ي آن‌، درازنفسى‌ها و قلم‌فرسايي‌ها به سبك نگارشِ ديرينه، يا جدّي نگرفتنِ كار و ”وَجَبي“نوشتن‌ها، سببِ سياه شدنِ بي‌هوده‌ي هزاران صفحه در لغت‌نامه‌ي دهخدا و دستِ کم صدها صفحه در فرهنگِ معين شده است، كه خريدار ناچار مي‌بايد غرامتِ آن را بپردازد و جورِ اين‌همه كاغذِ بى‌هوده سياه ‌شده را بكشد. حال بگذريم از فاجعه‌هايي که بي‌سوادي و بي‌مسئوليتىِِِ برخي مؤلّفان بر سرِ برخي مقالات يا قسمت‌هايي از اين فرهنگ‌ها آورده است. (با اين همه، در همين کارها هم بايد سپاسگزارِ همتِ دانشوران و مردانِ بزرگي همچون علي‌اكبرِ دهخدا و محمدِ معين باشيم که با همه تنگناها و دشواري‌ها پايه‌گذارِ پروژه‌هايي چنين بزرگ بوده اند؛ و نيز سپاسگزارِ دانشوراني که اين پروژه‌ها را در حدِّ توانايي خود و امکاناتِ علمي و مادّي و اخلاقي جامعه‌ي ما دنبال کردند و به ثمر رساندند.)
و امّا، نخستين امتيازِ يزرگِ فرهنگِ سخن نسبت به فرهنگ‌هاىِ كلانِ پيشين، برخوردارىِ نسبىِ آن از روش است. در اين اثرِ پرحجمِ هشت جلدي، كوشيده اند به تماميتِ آن به عنوانِ يک کارِ به‌هم‌پيوسته بنگرند؛ نگرشي كه رعايتِ تناسبِ مدخل‌ها و گزينشِ آن‌ها بر اساسِ منطقِ درستِ فرهنگ‌نويسي و گنجايشِ چنين پروژه‌اي، و نيز كوشش در جهتِ يکدستي روش در تعريف‌ها را مي‌طلبد. فرهنگِ سخن مي‌کوشد از نگاهِ سنّتيِ اديبانه به فرهنگ‌نويسي فاصله بگيرد و از دست‌آوردهاي فرهنگ‌نويسي مدرن در زبان‌هاي اروپايي در حدِّ امكان الگوبرداري کند. ازاين‌رو، مى‌توان گفت كه از همه نظر گامِ بلندي از فرهنگ معين پيشتر است و جانشيني ست بسيار بهتر و کاراتر براي آن.
يکي از مزيت‌هاي بزرگِ اين فرهنگ نسبت به همه‌ي فرهنگ‌هاي پيشين جامعيتِ آن است. اگرچه در درامدِ فرهنگ آماري از مدخل‌ها و زيرمدخل‌هاىِ آن داده نشده است، با مروري بر آن مي‌توان گفت که اکنون بدنه‌ي اصلي واژگانِِ زبانِ فارسي را در اين فرهنگ در اختيار داريم؛ از واژگانِ مهم‌ترين متن‌هاي ادبي کلاسيک تا ادبياتِ مدرن، از زبانمايه‌ىِ عاميانه تا علمى. يکي از جنبه‌هاي مهمِ اين کار گنجاندنِ بخش عمده‌اي از واژگانِ نوينِ فارسي در حوزه‌ىِ عـلـوم‌‌ِ انساني و طبيعي، چه نوساخته چه وام‌گرفته از زبان‌هاي اروپايي، با گزيـنـشِ كم‌ـ‌وـ‌بيش سـنجـيـده‌ىِ آن‌ها ست. همچنين، كم‌ـ‌وـ‌بيش تماميِ تعبيرها و اصطلاح‌هاىِ ادبي و گفتارىِ مربوط به يك مدخل در آن گنجانده شده است، كه از دست‌آوردهاى اساسيِ اين فرهنگ است. سيستمِ آوانگارىِِ دقيق و زبانِ روشن و امروزى در شرحِ بخشِ عمده‌ىِ مدخل‌ها، از ديگر سرامدگى‌هاىِ آن است. آنچه بر حُسنِ اين فرهنگ مي افزايد استفاده از امکاناتِ کامپيوتر براي حروف‌چيني و صفحه‌‌بندي ست که آن را آراسته و چشم‌نواز کرده است.

اين دست‌آوردِ ارزنده را به دوستِ ارجمند ام دکتر حسنِ انوري، سرويراستارِ پروژه، و ناشرِ آن، آقاي علي اصغرِ علمي، تبريک مي‌گويم. من خود يك لغت‌نامه‌نويسِ و دانش‌نامه‌نويسِ حرفه‌اى، امّا تجربى، ام و در چند پروژه‌ىِ بزرگ مانندِ دايرة‌المعارفِ فارسى و دانشنامه‌ىِ ايرانيكا در دانشگاهِ كلمبياىِ نيويورك، و نيز چند سال در مؤسسه‌ي لغت‌نامه‌ي دهخدا كار كرده ام و در تأليفِ لغت‌نامه‌ي فارسي—کارِ جديدِ آن مؤسسه پس از لغت‌نامه‌ي دهخدا—شرکت داشته ام. افزون بر آن، با کارِ واژه‌شناسي و واژه‌نامه‌ها سر­‌و­‌کارِ دايمي دارم. بنا بر اين، مى‌توانم گفت كه هم از چندـ‌وـ‌چونِ چنين پروژه‌اي و هم دشواري‌هاي بزرگِ انجامِ آن ، به‌ويژه در شرايطِ كنونى، با خبر ام. مي‌توان گمان كرد كه برايِ سازمان دادنِ چنين کاري و فراهم آوردنِ امکاناتِ علمى و مالي و انساني برايِ آن، ويراستار و ناشر چه بارِ گراني را کشيده اند. يکي از شگفتي‌هاي اين کار اين است که در ظرفِ زماني به‌راستي کوتاهي—حدودِ هشت سال— کار به پايان رسيده است. در اين جا باز بايد همتِ ناشر را ستود که با خطرپذيري سرمايه‌ي کلاني را در شرايطِ نابساماني اقتصادي و فشارِ توّرمي صرفِ اين کارسالاري (entrepreneurship) کرده است.

در شرحِ هنرهاي اين فرهنگ بيش از اين‌ها مي‌توان گفت. امّا، به دليلِ ارزندگي و اهميّتِ آن، و از آن جا كه اين فرهنگ مايه‌ىِ آن را دارد كه پايه‌اي باشد براي فرهنگ‌نويسىِ مدرن در زبانِ فارسى، بازبينىِ سنجشگرانه‌اي از آن كرده ام. اكنون برخي ضعف‌هاي ساختارى و نمونه‌هايي از خطاهاي موردي آن را برمى‌شمارم، به اميدِ آنكه در ويرايش‌هاىِ ديگرِ آن به كار آيد؛ و نيز درامدي باشد بر سنجشگرىِ فنِّ لغت‌نامه‌نويسي در زبانِ فارسى براىِ بهبود بخشيدنِ آن از نظرِ نگرش و روش.
همچنان که در موردِ فرهنگِ هزاره (انگليسي‌–‌فارسي، تأليفِ دکتر حق‌شناس و همکاران) نوشته بودم، فرهنگِ سخن را نيز از برخي ضعف‌هاي ديرينه‌ي فرهنگ‌هاي فارسي—يا مي‌توانيم بگوييم، ضعف‌ها و بيماري‌هاي "ژنتيکِ" آن‌ها-- خالي نمي‌بينم. فرهنگِ هزاره و فرهنگِ سخن هر دو، البته‌ از دست‌آوردهاىِ ارزنده‌ىِ روزگارِ ما هستند، امّا آن ضعف‌ها و بيماري‌هاي ارثي، به دليلِ ريشه‌دار بودن و ديرينگي‌شان، چنان با تمامىِ جهانِ ذهنيّتِ ما و عالمِ فرهنگِ ما درآميخته اند و در رگ‌ـ‌وـ‌ريشه‌ىِ آن پنهان اند كه به آساني نمى‌توان آن‌ها را شناخت و بر آن‌ها غلبه کرد، بلکه چيرگي بر آن‌ها زمانِ دراز و نگرشِ سنجشگرانه‌ي جدّي و وجدانِ بي‌پرواي سختگيرِ علمي مدرن مي‌طلبد، از آن دست که شايد يک‌تن در ميانِ ما بيش از هر کسِ ديگر داشت‌: مرادـ‌‌ام استادِ بزرگ غلام‌حسينِ مصاحب، ويراستارِ دايرة‌المعارفِ فارسي ‌ست. فرهنگِ سخن، نسبت به فرهنگ‌هاي کلانِ پيشين، از نظرِِ گردآوري و تدوينِ واژگان با روشِ درست وسنجيده گام‌هاي بلندي به جلو برداشته است، امّا، از جنبه‌هاىِ ديگر هنوز نيازمندِ بازبيني و پرورشِ دوباره و چندباره است. عمده‌ترين مسائلِ آن، به نظرِ من، كمبودِ باريک‌بيني منطقي و تحليلي در کارِ تعريفِ واژه‌ها، به‌ويژه در حوزه‌ىِ واژگانِ علمى و فنّى و نظرى، و نيز ناپروردگي و خامى و گاه پريشانىِ زبانِ آن‌ها ست، كه ميراثِ بدِ نثرنويسىِ ما در كل و فرهنگ‌نويسىِ ما ست، به‌ويژه.
يک نکته‌ي مهمِ ديگر ضرورتِ بازنگرىِ معناها و تعريف‌هايي ست که فرهنگ‌هاي پيشين از واژه‌ها داده اند و در اين فرهنگ نيز بسياري از آن‌ها تکرار شده است. با آوردنِ نمونه‌هايي نشان خواهم داد كه بخشِ عمده‌ىِ آن‌ها نيازمندِ بازبيني و دوباره‌انديشي ست، زيرا در آن‌ها مواردِ غلط‌خواني متن‌ها و نيز شاهدهاىِ شعرى (در فرهنگ‌هاىِ سنّتي تنها از شعر براىِ واژه‌ها شاهد مى‌آوردند) و دست‌ـ‌وـ‌پا شكسته، بى‌دقّت، و حتّا نادرست معنا کردن‌‌شان، کم نيست.
اكنون بپردازيم به برخي نكته‌هاىِ سنجشگرانه در بابِ اين فرهنگ.

1. کلاني حجم

يکي از بيمارى‌هاىِ ژنتيكِ فرهنگ‌هاي فارسي، به‌ويژه لغت‌نامه‌ي دهخدا و فرهنگِ معين (به‌ويژه از جلدِ دوّم به بعد، که تناسبِ كار بكل بر هم خورده است)، کلاني بي‌اندازه‌ي حجمِ‌شان بر اثرِ انبوهي مطالبِ زائد، تکراري، و بي‌ربط در آن‌هاست، که برآمده از بي‌روشي كار در اساس، و، در نتيجه، دل‌بخواهي بودنِ سبکِ نگارشِ هر مقاله و درازاىِ آن به دستِ هرکسي ست. اگر در کارِ فرهنگ‌هاي اروپايي و امريکايي باريك بنگريم، مي‌بينيم که آن‌ها شصت‌­هفتاد هزار تا صدهزار مدخل را در يک جلد مي‌گنجانند، آن‌هم با گزينشِ درست و حساب شده‌ىِِ مدخل‌ها، با به دست دادنِ مايه‌ي اطّلاعاتي بسيار گسترده، امّا فشرده و دقيق‌ و کارامد، از جمله ريشه‌شناسىِ واژه‌ها. در حالي كه، اگر فرهنگِ معين را به عنوانِ پرتيراژترين و به‌ظاهر بااعتبارترين فرهنگِ فارسى تاكنون، در نظر بگيريم، مي‌بينيم كه با اندكي بيش از صدهزار مدخل چهار جلدِ كلان را پر كرده است. از زياده‌گويي‌ها و حرف‌هاىِ بي‌ربطِ آن—و آن دو جلد ”اعلامِ“ كذايى— كه بگذريم، به برآوردِ من، چهل درصدِ مدخل‌هاىِ اين فرهنگ بي‌جا و زائد است، يعني بسيارى چيزها در آن هست كه نمي‌بايد در فرهنگي با اين حجم باشد، يا حتّا در هيچ فرهنگِ فارسي، و جاىِ بسيارى چيزهايي كه مي‌بايد در آن باشد خالي ست. اگر بنا باشد با روشِ سنجيده‌ي فرهنگ‌نويسي، يعني با کاري همانندِ روشِ علمي فرهنگ‌نويسي مدرن، آن دو فرهنگ، يعني لغت‌نامه و فرهنگِ معين، را جمع‌ـ‌‌وـ‌جور کنيم، با دور ريختنِ مطالبِ زائد و تكرارى و يك سيستم‌‌ِ كوته‌نويسى (abbreviation) بهتر و كارامدتر، گمان مى‌كنم، از بيست و شش هزار صفحه‌ي لغت‌نامه به آساني مي توان حدودِ ده هزار صفحه‌ي آن را زد و حجمِ فرهنگ معين را نيز به حدودِ نيمي از آن كاهش داد.
در فرهنگِ سخن، امّا، به دليل‌ِ گزينشِ مدخل‌ها بر اساسِ فيش‌بردارى از سندهاىِ بااعتبارِ نوشتارى، نه رونويسي از فرهنگ‌هاىِ پيشين يا سپردنِ كار به دلخواهِ اين و آن، اگر هم مدخل‌هاىِ زائد باشد، شايد از چهارـ‌پنج درصدِ متن درنگذرد. با اين‌همه، فرهنگِ سخن از جهت‌هاىِ ديگر حجمي بيش از آنچه بايد دارد، كه در ويرايش‌هاىِ ديگر مى‌توان از آن كاست.

الف. شاهدهاي دراز يا زائد
فرهنگِ بزرگ‌‌ِ سخن، چنان كه گفتيم، به دليلِ روشمندي نسبىِ، چندان درازگويي و مطالبِ بي‌هوده مانندِ لغت‌نامه و فرهنگِ معين ندارد. با اين‌همه، با دقّتِ بيشتري در سبکِ نگارش و روشِ کار، از حجمِ اين فرهنگ نيز مي‌توان مقدارِ چشمگيري—دستِ كم حدودِ دو جلد— كاست. از جمله‌ىِ اين كارها کوتاه کردنِ شاهدهاىِ بي‌هوده دراز و حذفِ مثال‌ها و شاهدهاىِ زائد است. دادنِ شاهدها و مثال‌ها، البته، از خوبى‌هاي اين فرهنگ است و بر كارامدىِ آن مي‌افزايد، يعني معنا را، به‌ويژه در متنِ تاريخىِ آن، روشن‌تر به دست مى‌دهد، و گاه نيز براىِ خواننده‌ىِ باريك‌بين سندي ست براىِ نادرستىِ معنايي كه از آن شده است. امّا فرهنگِ سخن، به هر حال، يک فرهنگِ عمومي زبانِ فارسي ست نه يک فرهنگِ تاريخي. در فرهنگِ تاريخي و جامع‌‌ِ زبان مي‌بايد سندهاي کاريردِ واژه‌ها را در متن‌ها، برحسبِ تاريخ، داد و سيرِ دگرگشتِ معنايي و شكلِ كاربردِ‌شان را بازگفت. امّا، در يك فرهنگِ عموميِ زبان نقشِ شاهدها و مثال‌ها کمک به روشن‌تر شدنِ معنا و چه‌گونگي کاريردِ كلمه در جمله است. بنا براين، تنها جايي بايد شاهد آورد، و به‌اندازه‌اي، که چنين نقشي داشته باشد و لازم باشد. آوردنِ دو­سه شاهد، و گاه بيش‌تر، که هيچ کمکي به فهمِ روشن‌ترِ معنا نمي‌کنند—چنان كه در فرهنگِ سخن كم نمي‌بينيم— جز افزودنِ بي‌هوده بر حجمِ فرهنگ و گران‌تر شدنِ بهاي آن و دست‌ـ‌وـ‌پاگيرتر شدن‌اش، به دليلِ كلاني‌ِ حجمِ‌، هيچ بهره‌اي ندارد.
در ”درامدِ“ فرهنگِ سخن آمده است كه، ”كوشيده ايم كه شواهد فاصلهءِ تاريخى كاربردِ واژه را نشان دهد، يعني از جديدترين شاهدها تا قديم‌ترين آن‌ها استفاده كنيم. امّا هرگاه شاهدى با داشتن اين ويژگى به قدرِ كافى گويا نبوده است، ازشاهدِ ديگرى استفاده كرده‌ايم.“ با ين‌همه، ما اين جا با يك فرهنگِ تاريخىِِ فراگير سرـ‌وـ‌كار نداريم، بلكه با فرهنگي سرـ‌وـ‌كار داريم كه معناها و كاربردهاىِِ كهن يا معناهاىِ از رواج افتاده‌ىِ واژه‌ها را نيز با نمونه‌هايي به دست مى‌دهد. چنان كه، براىِ مثال، ذيلِ آكنده كردن يك شاهد از جعفرِ شهري و يك شاهد از مولوى آورده شده، و از فاصله‌ىِ درازِ تاريخي ميانِ اين دو، و نيز از دوران‌‌ِ پيش از مولوى، شاهدي داده نشده. و يا، ذيلِ آكله تنها يك شاهد از صادق‌ِ هدايت و يك شاهد از عطّار مى‌بينيم، و لابد معناىِ آن اين نيست كه شاهدِ ديگري براىِ اين واژه در دوران‌ِ ميانِ اين دو يا پيش از آن وجود ندارد. بنا بر اين، شاهدها بايد در همين حدود و براىِ همان هدف به دست داده شوند، و نه بيش. درنتيجه، بسياري از شاهدها در اين فرهنگ بى‌هوده يا بيش از ‌اندازه‌ىِ لازم دراز اند. چند نمونه از شاهدهاي فرهنگِ سخن را، که مي‌توان کوتاه کرد، به دست مي‌دهم. آنچه درونِ کروشه مي‌گذارم تکه‌هايي ست که مي‌توان حذف کرد و باقي‌مانده، به نظرِ من، براي رساندنِ معنا و شکلِ کاربردِ واژه در جمله کافي ست:
ذيلِ احري: ”[دبيري صناعتي ست مشتمل بر قياساتِ خطابي و بلاغي و ظاهر گردانيدنِ ترتيب و نظامِ سخن در هر واقعه تا] بر وجهِ اولي و احري کرده آيد.“ به اين ترتيب، سه سطر شاهد را به يک سطر مي توان کاهش داد.
ذيلِ حاضر آمدن: ”[جون بامداد شد] جماعت برخاستند و حاضر آمدند.“
ذيلِ حاضر شدن: ”[کسي که خواندن نمي دانست] در مجالسِ شاهنامه خواني...حاضر مي شد.“
ذيلِ حاکم: ”دردا که همان نيروي پرزور [و زبان نفهمي که بدان اشاره رفت، کمندي بر گردنِ اولادِ آدم انداخته و]...بر وجودِ ما خاک‌نشينان حاکم و غالب است.“
ذيلِ فوايح: ”[بلبلان بر خوانِ گلستان ثناخوان و] پيران از استنشاقِ روايح و فوايحِ گل‌ها باز نوجوان گشته.“
ذيلِ همه‌چيز‌تمام: ”]به راستي كه يك[ زنِ با كمال و همه‌چيز تمام ]بود.[“ ”]دوستانِ عزيز را باز يكراست به] منزلِ آراسته و همه چيز تمام ]خود بردند.[“
در مواردِ بي‌شمار شاهدهاي چندگانه براي يک واژه داده شده که ضرورتي ندارد و با حذفِ آن ها مي توان ميزانِ چشمگيري از حجمِ اين فرهنگ کاست. براىِ مثال، سه شاهد از سه نويسنده‌ىِ امروزى براىِ كك و مك، كه پنج سطر را گرفته، چه ضرورتي دارد؟ يك شاهد براىِ آن كافى ست. ذيلِ استظهار بيتِ حافظ کافي ست. با حذفِ شاهدِ استار (پرده ها)، که کمکي به فهمِ معناي آن نمي کند، سه سطر و با حذفِ چند شاهد ذيلِ حدّاد (که معناي آن به آهنگر ارجاع شده و شاهد براىِ آن ضرورتي ندارد) پنج سطر مي‌توان صرفه‌جويي کرد. بيتِ سعدي ذيلِ استاده معناي روشني ندارد، همچنان که بيت صائب ذيلِ استادگي کمکي به فهمِ معنا نمي کند و با حذفِ آن‌ها چهار سطر مي‌توان صرفه‌جويي کرد. پنج سطر شاهد ذيلِ ُانسي را به دو سطر مي‌توان کاهش داد، اين گونه: ”حيواناتِ انسي را...تعرّض نرسانند و آنچه گوشتي باشد...خونِ ايشان...ناريخته بماند.“ در موردِ شاهدهاي شعري چه‌بسا مصراعِ يکم يا دوّم را، که ربطي به مطلب ندارد، مي‌توان حذف کرد، چنان که ذيلِ استوارى: ”به دشمن بَرَت استوارى مباد/[كه دشمن درختي ست تلخ از نهاد]“ يا ذيلِ آكنده كردن: ”خاك را در گورِ او آكنده كرد/[زير خاك آن دانه‌اش را زنده كرد]“. در موردِ برخي مدخل‌ها، به‌جايِ شاهد از متن‌ها، مؤلّفانِ فرهنگ مثال‌هايي از خود آورده اند كه هيچ فايده‌اي ندارد و حذفِ آن‌ها باز از حجم‌‌ِ آن مى‌كاهد. نمونه‌يِ مثال‌هاىِ بكل زائد را ذيلِ جامعه‌شناسي و جاروبرقي مي‌توان ديد.

ب. مدخل‌هاي زائد
يکبار حاضرغايب را، براي مثال، با تعريف و شاهدها آوردن و بارِ ديگر حاضر و غايب را باز با تکرارِ تعريف و آوردنِ شاهدها براي آن، هيچ ضرورتي ندارد، بلکه مي توان به اين صورت آن دو را يکي کرد: حاضرغايب يا حاضر و غايب، و به اين ترتيب نه سطر صرفه‌جويي کرد؛ همچنان كه آوردنِ چلّه و چهلّه در دو مدخلِ جداگانه با تعريف‌ها و شاهدهايِ تكرارى، و مواردِ بسيارِ ديگر. همين گونه تکرارِ تعريفِ واژه ها همراه با همکردِ /کردن/، /شدن/، /داشتن/، /گشتن/، و مانندِ آن‌ها، هيچ ضرورتي ندارد. هرچند انورى كوشيده است آوردنِ اين‌ها را در "درامد" توجيه كند، ولى، به نظر‌‌ِ من، اين‌ها جز تكرارِ بى‌هوده‌ىِ تعريفِ واژه‌ىِ اصلي و كلان‌تر كردنِ حجمِ فرهنگ هيچ سودي ندارند. در اين مورد استدلال اين است كه هر اهلِ زباني معناي افزودنِ /کردن/ و /شدن/ و مانندِ آن‌ها را به عنوانِ عاملِِ فعل‌ساز و نيز صورت‌هايِ صرفي آن‌ها را مي‌داند يا مى‌تواند به مدخلِ آن‌ها در فرهنگ نگاه كند (براىِ مثال، جشن ساختن/ كردن/ گرفتن از اين مقوله اند). در اين مورد به سادگي مي توان در پايانِ تعريف و شاهدِ هر مدخل نوشت که اين واژه با چه همكرد‌هايي فعل مي‌سازد، مگر آن که فعلِ ترکيبي آن معنايي جز واژه‌ي اصلي يا چيزي افزون بر آن يافته باشد، که آنگاه مي بايد به آن مدخلِ جداگانه داد.
برايِ صرفه‌جويى و پرهيز از مدخل‌هايِ زائد و تكرارِ تعريف‌ها هنگامي كه اسم يا صفتي تعريف مي‌شود، اسم يا صفت يا قيدِ مربوط به آن را، به شيوه‌ىِ فرهنگ‌هاي فرنگىِ، مي‌توان در كنارِ آن، با نشانه‌ىِ دستورىِ اسم يا صفت يا قيد، ونيز فعلِ تركيبىِِ آن را با همكردِ /كردن/ ، /شدن/، و مانندِ آن‌ها، در كنارـ‌اش نوشت و اين‌ها را مدخلِ جداگانه نكرد. برايِ مثال:
جنگ‌طلب، 1. (ص) خواهانِ جنگ؛ اهلِ جنگ؛ جنگجو 2. (اِ) كسي يا قدرتي كه پيوسته سرِ جنگ دارد يا نيرويِ خود را همواره براىِ جنگ آماده نگاه مي‌دارد. جنگ‌طلبانه (ق)؛ جنگ‌طلبي (اِ)
در چنين روشي فرض بر اين است كه مراجعه‌كننده به شمِّ زبانى يا به دانشِ زبانيِ خود نقش‌‌ِ قيدسازِ /ـ‌انه/ يا اسم‌سازِ /ـ‌ى/ را مى‌داند و اگر معناىِ جنگ‌طلب را بداند، "جنگ‌طلبى" و "جنگ‌طلبانه" را نيز به‌طبع خواهد فهميد.
در موردِ بالا، مانندِ بسياري مواردِ ديگر، جنگ‌طلب را تنها يك صفت دانسته اند، در حالي كه صفت‌هايي كه جمع بسته مى‌شوند اسم نيز هستند. چنان كه جنگ‌طلب را نيز مى‌توان به صورتِ جنگ‌طلبان جمع بست و، در نتيجه، اسم نيز هست. همان گونه كه حافظ نيز، در معناىِ حافظِ قرآن يا قوّال، اسم است: "حافظ ام در مجلسي..."، "زِ حافظانِ جهان كس چو بنده جمع نكرد..." درحالي كه ‌آن را صفت شمرده اند، حتّا در جاهايي كه، بنا به شاهدها، لقب است براىِ كساني. حاضر و ناظر، و تماميِ واژه‌هايِ از اين دست، نيز از اين مقوله اند و به صورتِ "حاضران" و "ناظران" جمع بسته مى‌شوند. البته بايد تأكيد كرد كه حاضر تنها در حالتِ جمع به معناىِ اسمى به كار برده مى‌شود.

2. مسئله‌ىِِ تعريف‌ها

تعريفِ واژه‌نامه‌اى بايد داراىِ اين ويژگى‌ها باشد: يكم، روشنى و سادگي و زودفهم بودن؛ دوّم، كوتاه و فشرده بودن تا جاىِ ممكن؛ و سوّمين، امّا نه كم‌اهميّت‌ترين و آخرين، دقّتِ منطقى و تحليلىِ تعريف، به‌ويژه در مورد‌ِ واژگانِ فنّى و علمى ست، كه جايي براىِِ هيچ‌گونه ابهام يا تناقض يا نارسايي بازنگذارد. مى‌توان گفت كه بزرگ‌ترين ضعف و نارسايىِ فرهنگ‌هايِ فارسى تاكنون همين نارسايىِ تعريف‌ها بر اثرِ ضعفِ ذهنيّتِ منطقى و تحليلى در ميانِ ما ست. من بى‌آنكه خواسته باشم از شأن و حرمت‌ِ فرهنگ‌نويسانِ‌مان كاسته باشم— كه مردمانِ زحمت‌كشِ بى‌چشم‌داشتي هستند سزاوارِ همه گونه احترام و بزرگ‌داشت— براىِ رعايتِ شأن علم و ضرورتِ كار و انديشه‌ىِ علمىِ مدرن، مى‌خواهم اين نكته را بگويم كه كم­و­بيش تمامىِ آنچه از فرهنگ‌هاىِ كهن در لغت‌نامه‌هاىِ ما نقل مى‌شود يا هرآنچه به دستِ فرهنگ‌نويسانِ ما در اين روزگارِ اخير نوشته شده است، از نظرِ منطقى و تحليلى و نيز شيوه‌ىِ بيانى نيازمندِ بازبيني و درنگ‌ِ دوباره و چندباره است. فرهنگِ سخن نيز، با همه كوششي كه در آن برايِ جبرانِ كمبودها و ضعف‌هاىِ فرهنگ‌نويسىِ سنّتىِ ما شده است، يا به دليلِ نقلِ ناسنجيده‌ىِ تعريف‌ها از فرهنگ‌هايِ گذشته يا كم‌تجربگىِ برخي همكارانِ آن در كارِ تعريف، يا ترجمه‌ىِ شكسته‌ـبسته‌ىِ تعريف‌هاىِ واژگانِ نوِ علمى و فنّى از روىِ فرهنگ‌هاىِ فرنگي، ناگزير خود نيز از اين گونه كاستى‌ها و نادرستى‌ها خالى نيست. البته، اين نكته را هم بايد گفت، و با تأكيدِ بسيار هم، كه از آن جا كه در فرهنگ‌نويسىِ ما تاكنون رسم دادنِ مترادف‌هاىِ معنايىِ واژه‌ها بوده است نه تعريفِ آن‌ها با در نظر داشتنِ حدّ و رسمِ معنايى‌شان، ناگزير فرهنگ‌نويسىِ ما كارِ ناكرده‌ىِ عظيمي در پيشِ رو دارد و فرهنگِ سخن، با همه ايرادهايي كه مى‌توان در موردِ تعريف‌هاىِ آن برشمرد، نخستين گام بلند در اين راه است. من نمونه‌هايي از اين موارد را— چه از واژگانِ ادبي و عمومى چه علمى و فنّى، ذكر مى‌كنم— با اين اميد كه نه از ارجِ اين فرهنگ، و رنجِ گراني كه بر سرِ آن برده‌اند،‌ بكاهد، بلكه به بهبودِ آن در آينده ياري دهد.

الف. واژگانِ ادبي و عمومي:
■ در موردِ آمرزش و آمرزيدن ”بخشايشِ گناه يا هر خطاى ديگر“ كافي نيست و بايد ”از سوىِ خدا“ به آن افزوده شود، چنان كه در فرهنگِ معين نيز آمده است. زيرا آمرزيدن و آمرزگارى كار و صفتِ خداست نه بشر. ”يا هر خطاىِ ديگر“ هم زائد است. زيرا خدا، از ديدگاهِ ديني، تنها با ”گناهانِ“ بشر كار دارد نه با ”هر خطاىِ ديگر“، براىِ مثال، خطا در بازى يا در نوشتن يا در رانندگي.
■ آن را ”نوعي زيبايىِ پنهان (؟) در بعضي افراد“ معنا كرده اند ”كه درك كردني ست، امّا قابلِ توصيف نيست“. اين تعريف بازنويسي ست از تعريفِ فرهنگِ معين از آن. مي‌توان اين گونه تعريف كرد: ويژگى‌هاىِ شخصيّتى و رفتارىِ دل‌نشين كه جاذبه‌ىِ خاصّي به كسي مى‌بخشد: بنده‌ىِ طلعتِ آن باش كه آني دارد.
■ آنتنِ روىِ تور: ”در واليبال، هر يك از ميله‌هاىِ عمودى كه در طرفين‌‌ِ تور نصب مى‌شود و لرزش‌ِ آن خطاىِ لمسِ تورِ بازيكنان را نشان مي‌دهد.“ ”خطاىِ لمسِ تورِ بازيكنان“ به‌ويژه بسيار ناهموار است. اين تعريف را مى‌شود به اين صورت ساده‌تر و كوتاه‌تر كرد‌: در بازيِ واليبال، هر يك از دو ميله‌‌ىِ لرزنده در دو سوىِ تورِ بازى كه لرزشِ آن نشانه‌ىِ خطاىِ بازيكن — خوردنِ دست به تور— است.
■ آنتنِ مركزى: ”نوعي آنتن، كه به جاىِ چندين آنتنِ مجزا، در روىِ بامِ مجتمع‌هايِ آپارتماني نصب مي‌شود و همه‌ء واحدهاىِ مجتمع از راهِ پريزِ مخصوص از آن استفاده مي‌كنند.“ اين تعريف زياده‌گويى دارد. مى‌توان آن را اين گونه ساده‌تر و كوتاه‌تر كرد: آنتنِ تلويزيونىِ مشترك براىِ همه‌ىِ آپارتمان‌ها در يك مجتمعِ مسكونى، كه معمولاً روىِ بامِ ساختمان نصب مي‌شود.
■ آنتولوژى: ”مجموعه‌اي شاملِ گزيده‌هايي از شعر، داستان، يا نمايشنامه.“ مي‌توان آن را روشن‌تر تعريف كرد: كتابي شاملِ گزيده‌اي از آثارِ ادبي به شعر يا به نثر يا هر دو، به‌ويژه از چندين شاعر يا نويسنده.
مثالي هم كه براىِ آن آورده اند بى‌هوده است و هيچ كمكي به فهمِ معناىِ اين لغت نمي‌كند: ”دارد يك آنتولوژى چاپ مي‌كند.“ بهتر بود مترادفِ فارسيِ آن يعني ”جُنگ“ هم ذكر مي‌شد و يا تعريفِ آنتولوژى از اساس به جُنگ ارجاع مى‌شد.
■ تعريفِ اذان نارسا و نادرست است: ”الفاظِ مخصوصي به زبانِ عربي كه پيش از نماز و نيز (؟) براى دعوت مسلمانان به برپايي نماز، خوانده مى‌شود.“ به‌ويژه آن "ونيز" كار را بسيار خراب مي‌كند، زيرا اذان گفتن، در اساس، كاري جز فراخواندنِ مسلمانان به نماز نيست، اگرچه در مواردِ ديگري نيز اذان گفته مى‌شود. مى‌توان آن را چنين تعريف كرد: فراخواندنِِ مسلمانانِ يك محل به نماز به آوازِ بلند، با اداىِ عبارت‌هايي خاص به زبانِ عربي. اذان را در شهرها معمولأ شخصي به نامِ مؤذّن از گلدسته‌ىِ مسجد به ‌آوازِ خوش مى‌گويد. بانگِ نماز؛ گلبانگ. براىِ اعلامِ برخي خبرها، مانندِ تولدِّ كودك‌، يا در گوشِ نوزاد نيز اذان مى‌گويند. نيز ← اقامه.
■ استادِ ازل، ذيلِ استاد، به‌سادگى به معناىِ ”خداوند“ نيست، بلكه به معناىِ ”آموزگارِ ازلى“ ست كه، به روايتِ قرآن، همه‌ى اسماء را به آدم آموخته است: ”آنچه استادِ ازل گفت ’بگو!‘ مى‌گويم.“ (حافظ)
■ در تعريفِ استودان نوشته اند: ”محلي كه باقى‌مانده‌ء استخوان‌هاى پوسيده‌ء مردگان در آن قرار داشت؛ گورستانِ زردشتى‌ها“ تعريفِ عجيبى ست! ”باقى‌مانده‌ىِ استخوان‌هاي پوسيدهء مردگان“ اگر در اين محل ”قرار داشت“، باقي‌مانده‌ىِ استخوان‌هاي نپوسيده‌شان (!) كجا ”قرار داشت“؟ گورستان جايي ست كه در آن مردگان را خاك مي‌كنند و گورها معمولأ نشانه‌اي به صورتِ سنگي با نامِ مرده يا نشانه‌ىِ ديگري دارند. آيا در استودان هم مردگان را خاك مى‌كنند؟ تعريف‌‌ِ فرهنگِ معين از استودان بهتر و رساتر از اين است.
■ پى‌جويى: ”دنبالِ چيزي يا كسي گشتن يا آن را دنبال كردن؛ جست و جو كردن.“ ”آن را دنبال كردن“ در اين تعريف به ”چيزي“ برمى‌گردد نه به ”كسي“. افزون بر آن، شاهدهايي كه آورده اند تنها پى‌جويى از چيزي را گواهى مى‌كنند نه از كسي را. به هر حال، پى‌جويى معمولأ به معناىِ دنبالِ چه‌گونگي يا چندـ‌وـ‌چونِ رويدادي يا ماجرايي بودن است نه گشتن به دنبالِ اشياء، براىِ مثال، به دنبالِ كليد. بنا بر اين، پى‌جويى را نبايد مترادفِ ساده‌ىِ دنبال كردن يا جست‌ـ‌وـ‌جو شمرد. تعريف بايد حوزه‌ىِ معنايىِ جزئى‌تر و ويژه‌‌ترِ آن را روشن كند. مى‌توان آن را اين گونه تعريف كرد: به دنبالِ چه‌گونگي يا چند‌ـ‌وـ‌چونِ رويداد يا ماجرايي يا مسئله‌اي بودن براىِ سر در آوردن از آن يا دانستن‌اش: پي‌جويي كرديم ديديم داستان چيزِ ديگري ست.
■ پيچيدگيِ زبان (ذيلِ پيچيدگي): اين عنوان از فرهنگِ آنندراج در لغت‌نامه نقل شده و از آن جا به فرهنگِ معين و، سرانجام، به فرهنگِ سخن راه يافته و آن را، بر اساسِ همان منابع، ”گرفتگيِ زبان، لكنتِ زبان“ معنا كرده اند. اين موردي ست نمايان از ضرورتِ درنگِ دوباره در تعريف‌هاىِ فرهنگ‌هاىِ قديمي، كه اشاره كرديم. مبناىِ اين تعريف اين بيت است: ”تا هست حرفِ زلفِ تو سرداستانِ ما / پيچيدگي برون نرود از زبانِ ما“. زبان اين جا به معناىِِ گفتار و سخن است، نه اندامي در دهان كه ممكن است دچارِ لكنت شود. پيچيدگي در زبان يا گفتار يعنى تعقيد و ابهام در آن. در اين بيت بازىِ زبانى‌اي هست ميان زلف و پيچ‌‌ـ‌وـ‌تاب و پيچيدگىِِ آن و پيچيدگىِِ زبان به معناىِِ تعقيد و ابهام در گفتار. در تفسيرِ اين بيت رابطه‌ىِِ معناىِ استعاره‌اىِ زلف و سياهىِ آن را در شعرِ عرفانى نيز نمى‌بايد از ياد برد. معناىِ استعاره‌اىِ ”سياهىِ زلف“ با ابهام و تاريكىِ زبان، به معناىِ گفتار و سخن، شباهت و نسبت دارد نه با لكنتِ زبان. از ”بيرون رفتن‌‌ِ پيچيدگى از زبان“ هم نمى‌توان تركيبِ عطفىِ ”پيچيدگىِ زبان“ را به دست آورد و مدخلِ لغت‌نامه‌اى كرد. پيچيدگى، به نظرِ من، اين جا هم معنايي جز همان معناىِ آشنا در موردِ گفتار و سخن را ندارد.
■ تعريفِ جوراب در اين فرهنگ نمونه‌اىِ ست از خامى و نارسايىِ بخشِ بزرگي از تعريف‌ها در اين فرهنگ، و در كلّ در فرهنگ‌هاىِ ما: ”نوعى پوشش براىِ پا كه داراى انواع گوناگون ساقه‌كوتاه، ساقه‌بلند، و مانند آنها ست.“ اين ”نوعى پوشش براىِ پا“ با چارُق و كفش و چكمه و پاپيچ چه فرقي دارد؟ ”انواعِ گوناگونِ“ آن هم تنها نه بر اساسِ اندازه‌ بلكه بر اساسِ جنسِ آن‌ها (نخى، پشمى، نايلونى) مى‌تواند طبقه‌بندى شود. در جوارِ ساقه‌كوتاه و ساقه‌بلند هم چيزِ ديگري مانندِ ”ساقه‌ميانه“ نداريم كه بگوييم، ”و مانندِ آن‌ها“، بلكه، براىِ مثال، ”جوراب‌ـ‌‌شلوارى“ داريم و بايد گفت، جز آن‌ها، نه مانندِ آن‌ها.
در تعريفِ جوراب بايد گفت: نوعي پوشاكِ بافتنى براىِ پا از جنسِ نخ يا پشم يا نايلون و مانندِ آن. نوعِ ساقه‌كوتاهِ آن از سرپنجه تا ميانه‌ىِ ساق و ساقه‌بلندِ آن تا زيرِ زانو يا بالاىِ آن را مى‌پوشاند. به اين ترتيب، عنوان‌هاىِ فرعىِ جورابِ ساقه‌كوتاه و جورابِ ساقه‌بلند و جز آن‌ها ضرورتي ندارد، بلكه ساقه‌بلند و ساقه‌كوتاه را بايد در رديفِ الفبايىِ خود به جوراب ارجاع كرد. امّا جوراب‌ـ‌شلوارى بايد دارايِ مدخلِ جداگانه باشد با چنين تعريفي: نوعي جورابِ نايلونى، ويژه‌ىِ زنان، شبيهِ شلوار، كه از سرپنجه تا كمر را يكسره مى‌پوشاند.
■ پيتزا را ”غذايي“ تعريف كرده اند ”كه از خمير مخصوص، برخي فراورده‌هاى گوشتى، سبزى‌ها، پنير مخصوص، سس و مانند آن‌ها تهيه مى‌شود.“ اين تعريف چند اِشكال دارد. نخست آن كه، مى‌توان پرسيد ”خميرِ مخصوص“ يعني چه؟ زيرا همه گونه خمير داريم؛ از خميرِ گچ تا خميرِ بسياري چيزهاىِ ديگر. دوّم آن كه، ”مانندِ آن‌ها“ را براىِ چيزهايي مى‌توان به كار برد كه از يك جنس باشند. گوشت و پنير و سبزى و سس در رده‌ىِ كلّىِ موادِ غذايي از يك نوع اند، امّا اين جا زيررده‌هاى گوناگون و بسيار ناهمگوني را تشكيل مى‌دهند. اگر بگوييم ”مانندِ آن‌ها“، مى‌توان پرسيد، مانندِ كدام‌ها؟ مانندِ گوشت؟ يا پنير؟ يا سبزى؟ ”تهيه مى‌شود“ هم در پايان زائد است، زيرا بديهى ست كه هر غذايي ”تهيّه مى‌شود“. آنچه اين جا ناگفته مانده آن است كه اين غذا خام خورده مى‌شود يا پخته.
بارى، پيتزا را مى‌توان اين گونه تعريف كرد: غذايي از اصلِ ايتاليايى. بر گِرده‌اي خميرِ نان لايه‌اي از سسِ گوجه‌فرنگي و پنير مى‌مالند و معمولأ بُرش‌هاييِ از سوسيس يا گوشتِ ماهى، و نيز قارچ و فلفلِ سبز يا سرخ، و سبزى‌هايي مانندِ آن‌ها، را بر آن مى‌افزايند و در تنورِ چوبى يا برقى مى‌پزند.
■ تعريفِ حاضرـ‌غايب: ”خواندن اسامي افراد در يك جمع براى تعيين تعداد غايبان“، دقيق نيست، زيرا شيوه‌هاىِ ديگري جز ”خواندنِ اسامى افراد“ براىِ حاضر­غايب كردن هست، از جمله اين كه يكايكِ حاضران نامِ خود را در دفتري (دفترِ حضور­و­غياب) بنويسند يا بر تكّه كاغذي، و به اداره كننده‌ىِ جمع بدهند. بنا براين، حاضرـ‌غايب را اين گونه تعريف مى‌توان كرد: صورت‌بردارى از حاضران و غايبانِ يك گروه كه بنا ست براىِ انجامِ كارى يا وظيفه‌اي در جايي حاضر شوند، با خواندنِ نام‌ِشان به صداىِِ بلند يا امضاىِ يك دفتر، و جز آن‌ها.
■ در اين فرهنگ واژه‌ها و تعبيرها و اصطلاحاتِ بسياري از متن‌هاىِ كهن و نو آمده كه در لغت‌نامه‌ىِ دهخدا يا فرهنگِ معين ديده نمى‌شود و اين نكته بر سودمندىِ آن نسبت به فرهنگ‌هاىِ گذشته مى‌افزايد. امّا در موردِ برداشتي كه از معناىِ آن‌ها شده است گهگاه درنگي دوباره ضروري ست. مثال: ذيلِ الاغ (معناىِ شماره‌ىِ 3) آورده اند، ”هر نوع مركبي، به‌ويژه اسب“ با اين شاهد از حبيب‌السير: ”هر ايلچي كه در راه... به گلهء اسبي رسيدى...الاغ گرفته، سوار شدى.“ و ذيلِ الاغ گرفتن آمده است: ”چهارپايان را براىِ بيگارى بردن“، با شاهدى از جوينى. پس ”الاغ گرفته“ در شاهدِ بالا هم مى‌بايد از همين ”الاغ گرفتن“ باشد و به همان معنا، يعنى، به بيگارى گرفتن. معناىِ ”هرگونه مركبي، به‌ويژه اسب“ از آن برنمى‌آيد.
مثالِ ديگري براىِ موردِ بالا معناىِ (شماره‌ىِ 3) ”خوش‌اندام و زيبا“ براىِ جسيم است، بر اساسِ اين بيت از سنايي: ”آن گه فروبرد به زمين بى‌جنايتي/ اين قامتِ مقوّم و جسمِ جسيمِ ما“. اگر شاهدِ روشني براىِ جسيم به معناىِ خوش‌اندام و زيبا در دست نباشد، در اين بيتِ سنايى هم معنايي جز همان معناىِ شماره‌ىِ 2 ندارد، يعني ”تنومند يا درشت“.
موردِ ديگري از آن ذيلِ بى‌وطن ( شماره‌ىِ 2) ديده مي‌شود كه آن را ”دورافتاده از ديار و زادگاهِ خود“ معنا كرده اند، با استناد به اين بيتِ مولوى: ”آن كه سرسبزىِ خاك است و گهربخشِ فلك / چاشنى‌بخشِ وطن‌ها ست، اگر بى‌وطن است“. به نظر مى‌رسد كه به دليل‌‌ِ بدفهمىِ اين بيت چنان معنايي به بى‌وطن داده شده است. در نيم‌بيتِ دوّم ”اگر بى‌وطن است“ را، به نظرِ من، بايد به معناىِ ”اگرچه بى‌وطن است“ گرفت. اين غزل را در ديوانِ شمس (تصحيحِ فروزانفر، نشرِ سيماىِ دانش، تهران 1378) نيافتم. بارى، اگر اين بيت از مولوى باشد، با توجّه به روحِ كلّىِ شعر او و فضاىِ معنايىِ آن، مراد از ”بى‌وطن“اي كه مايه‌ىِ ”سرسبزىِ خاك“ است، نمى‌بايد كسي جز”جانِ جهان“ يا خدا باشد، كه، بر اساسِ همان بيت، ”چاشنى‌بخشِ وطن‌ها ست“، امّا خود ”بى‌وطن“ است. وطن را در اين بيت، بر اساسِ اين برداشت، بايد به معناىِ جا ‌ـ‌وـ‌مكان، و بى‌وطن را به معناىِ بى‌جا ‌ـ‌‌وـ‌مكان گرفت.
همچنين، آكنده (شماره‌ىِ 2) را ”فربه و چاق“ معنا كرده اند، به استنادِ اين شاهد از ذخيره‌ىِ خوارزمشاهي: ”رنگِ روىِ او سرخ باشد و عضله‌هاىِ او آكنده باشد.“ فربهى و چاقى بر اثرِ جمع شدنِ چربى در بدن است. آكنده را اين جا، در موردِ عضله، ورزيده و درشت بايد معنا كرد.
فوات، هم به معناىِ درگذشتن و فوت شدنِ كسي ست هم ازدست رفتن يا از دست دادنِ چيزي. شاهدي كه در فرهنگِ سخن براىِ معناىِ ”درگذشتن؛ فوت“ داده شده، شاهدي ست براىِ از دست رفتن: ”[حزن] المي ست نفسانى كه به واسطه‌ء فواتِ مطلوبي...روى نمايد.“ شاهدِ ديگر براىِ آن بيتي از مولوى ست: ”هر كه در عشقِ روت غوطي خورد / ريشخندي زند به هست و فوات“، به نظر مى‌رسد كه وى‌، ‌با آن توانايي و جسارتي كه در كاربردِ واژه‌ها دارد، اين جا ”هست‌ـ‌وـ‌فوات“ را به حالتِ يك تركيبِ عطفي، مانندِ هست‌ـ‌وـ‌نيست، و به همان معنا، به كار گرفته است و معناىِ مستقلِ فوات (درگذشت، فوت) از آن نمى‌توان گرفت.

ب. تِرم‌هاىِ علمى و فنّى:
در فرهنگِ سخن كوششِ فراواني براىِ گردآورىِ تِرم‌هاىِ علمى و فنّى كرده اند، به‌ويژه از خلالِ كتاب‌هاىِ درسى. ويراستارِ علمىِ اين فرهنگ نيز شرحىِ از چه‌گونگىِ اين كوشش و روشِ آن داده است. به هر حال، اين بخش حجمِ زيادي از اين فرهنگ را مى‌گيرد. امّا من در موردِ سودمندىِ آن به‌نسبتِ زحمتي كه براىِ آن كشيده شده است، در ترديد ام. يكي آن كه، شك دارم در صدِ چشمگيري از مراجعه‌كنندگانِ به اين فرهنگ به اين بخش از آن مراجعه كنند و آن‌هايي كه مراجعه مى‌كنند نيز پاسخِ درست و روشن بگيرند. سودمندترين بخشِ اين فرهنگ و پرورده‌ترينِ آن هنوزهمان بخشِ واژگانِ ادبى و عمومىِِ آن است. آنچه كار را در اين زمينه مشكل مى‌كند كمىِ تجربه‌ىِ ما در اين زمينه از لغت‌نامه‌نويسي، ناپروردگىِ زبانِِ فارسى براىِ بيانِ مفاهيمِ علمى و فنًي، و ضعفِ كلّىِ ذهنيّتِ تحليلى در ميانِ ما ست. با اين‌همه، جديّتي كه در كارِ تأليفِ فرهنگِ سخن ديده مي‌شود، اين اميد را مي‌بخشد كه اين كار اگر يك بار براىِ هميشه پايان‌يافته دانسته نشود، بلكه همچون فرهنگ‌هاىِ بزرگِ فرنگى به نهادي پايدار تبديل شود و كادري باتجربه و حرفه‌اى اين كار را ادامه دهد، با بازبيني‌هاىِ پياپى و پروراندنِ زباني دقيق و روشن و بى‌حشو و فشرده، سرانجام به فرهنگي دست يابيم كه به‌راستي از عهده‌ىِ كاركردِ خود در اين زمينه برايد. البته بى‌انصافى ست اگر بخواهيم تمامىِ تعريف‌هاىِ علمى و فنّىِ اين فرهنگ را نارسا يا نادرست بدانيم. بخشِ عمده‌ىِ آن نيز مربوط به زمينه‌هايي ست كه درستي يا نادرستىِ تعريف‌ها‌شان در صلاحيّتِ من نيست، و من تنها در باره‌ىِ شيوه‌ىِ بيانى و منطقِ زبانى‌شان داوري مى‌توانم كرد. در موردِ آنچه مربوط به قلمروِ آشنايىِ علمىِ من مي‌شود، بايد بگويم كه تعريف‌هاىِِ آن از مفاهيمِ علومِ انساني و فلسفه شايد ضعيف‌ترين بخشِ آن باشد؛ و البتّه اقرار بايد كرد كه دشوارترين بخش نيز هست.
نمونه‌هايي از زمينه‌هاىِ گوناگون به دست مي‌دهم:
■ احساس، ”درك؛ دريافت؛ آگاهى“ نه تعريفِ احساس است نه مترادف‌گذارىِ درست و دقيقي براىِ آن. زيرا درك و دريافت و آگاهى بيشتر عقلانى ست تا احساسى. احساس را مى‌توان چنين تعريف كرد: 1. دركِ حسّى يا عاطفىِ آنى از چيزي به صورتِ گنگ يا وصف‌ناپذير: احساس مى‌كردم يك چيزي كم است يا حالِ عجيبي دارم. 2. حالتِ عاطفىِ كمابيش پايدار، همچون خشم و نفرت يا مهر، نسبت به چيزي يا كسي.
امّا، شگفت‌تر از آن، تعريفِ حسّ است: ”هر كدام از اعمالِ طبيعىِ جانورِ زنده (؟!) كه تأثيراتِ خارجى را با عضوِ مخصوصي دريافت مى‌كند (؟): حس بينايى...“ ”اعمالِ طبيعىِ جانورِ زنده“ يعني چه؟ لابد در برابرِ ”اعمالِ غيرِ طبيعىِ جانورِ مرده“؟! و آنگاه اين ”اعمالِ طبيعى“ عضوِ مخصوصي دارند كه ”تأثيراتِ خارجى را دريافت“ مى‌كند؟! معناىِ سوّمِ حسّ هم جاىِ درنگ دارد: ”حركت؛ نهضت؛ جنبش“، بر اساسِ اين شاهد: ”حسي در مردم پيدا شد كه انجمن تشكيل دهند.“ حسّ در اين جا به معناىِ انگيزش يا انگيزه‌ىِ خود به خود است، نه ....
■ يك نكته‌ىِ مهم، به نظرِ من، كه در اين فرهنگ رعايت نشده، اين است كه واژه‌هاىِ نوساخته‌ىِ فارسى كه به عنوانِ برابرنهاده‌ىِ ترم‌ها و واژه‌هاىِ علمي و فلسفى و هنرى و جز آن‌ها در زبان‌هاىِ فرنگى از مقاله‌ها و كتاب‌هاىِ فارسى گردآوري مى‌شوند بايد همراه با اصلِ خود در زبانِ انگليسى و فرانسه، يا آلماني و روسي و جز آن‌ها، آورده شوند تا راهنمايي براىِ خواننده‌ به معناىِ اصلىِ كلمه باشد، مانندِ اقتصادگرايى= economism/économisme و انسان‌گرايي= humanism/humanisme. بنا براين، مى‌توان پرسيد كه احساسات‌گرايى و احساسات‌گرايانه بر چه اساسي در اين فرهنگ آمده و برابر با چى‌ست؟ با سانتيمانتاليسم؟ يا چيزي ديگر؟
■ در تعريفِ اقتصاد ميانِ كرد‌ـ‌وـ‌كارِ اقتصادى و علمِ مربوط به آن فرقي گذاشته نشده و تعريفِ آن هم بسيار لنگ است: ”دانشِ (؟) بررسىِ توليدِ ثروت(؟) و مصرفِ كالاها و خدمات، و سازمان دادن به ثروت(؟)، صنعت، و منابعِ ملى، و استفاده‌ىِ بهينه از انديشه‌ها (؟!).“ تعريفِ بهتري از آن چنين مى‌تواند باشد: 1. (الف) كلّ‌ِ فعاليّت‌ها و سازـ‌وـ‌كارهاىِ مربوط به سازماندهىِ منابعِ طبيعي و انسانى و توليد و توزيع و مصرف‌‌ِ كالاها و خدمات در يك واحدِ زيستِ اجتماعى (روستا، شهر، كشور). (ب) هر يك از ميدان‌هاىِ اين گونه فعاليّت‌ها: اقتصادِ كشاورزى؛ اقتصادِ صنعتى؛ اقتصادِ نفت. 2. علمِ مطالعه‌ىِِ ميدان‌ِِ فعاليّتِ اقتصادىِ انسان‌ها در كلّ، يا در هر زمينه‌اي، براىِ كشفِ قوانين و سازـ‌وـ‌كارهاىِ آن. 3. مطالعه‌ىِ هر يك از زمينه‌ها و شاخه‌هاىِ اين گونه فعاليّت، همچون صنعت، كشاورزى، آب و برق، بانكدارى، توريسم، و جز آن‌ها، با گردآورىِ آمار و تحليلِ آمار‌ها بر اساسِ قوانين يا نظريّه‌هاىِ اقتصادى، براىِ شناختِ روندها يا بهبود بخشيدن و توسعه‌ىِ آن‌ها. 3. صرفِ منابعِ كمياب با صرفه‌جويى.
ديگرِ مدخل‌هاىِ ذيلِ اقتصاد هم جاىِ امّا و چون‌ـ‌وـ‌چرا دارد، ازجمله اقتصادِ سياسى، اقتصادِ ملى.
■ دو نمونه از بدترين و خام‌ترين تعريف‌‌ها را ذيلِ انسان‌شناس و انسان‌شناسى مي‌توان ديد:
انسان‌شناس: ”داراىِ دانش‌هاىِ لازم (؟!) براىِ شناخت ماهيت انسان و جهات گوناگون شخصيت او (؟).“
انسان‌شناسى: ”شناخت ماهيت انسان و جنبه‌هاي مختلف شخصيت او (؟) از طريق دانش‌هاى لازم (؟!).“ شك نيست كه براىِ شناختِ هر چيزي ”دانش‌هاىِ لازم“ لازم اند و نيازي به يادآورىِ آن‌ها نيست! ”شناختِ ماهيّت“ هم مربوط به فلسفه مى‌شود و ”جنبه‌هاىِ مختلفِ شخصيت“ هم مربوط به روان‌شناسى. ”انسان‌شناسي“ اين جا چه كاره است؟
انسان‌شناسى را مى‌توان اين گونه تعريف كرد: [برابرنهاده‌ى.-logy ِ [Fr. anthropologie/Engشناختِ انسان از ديدگاهِ دينى، عرفانى، فلسفى، و علمى. انسان‌شناسي دينى و عرفاني، در دين‌هاىِ يكتاپرست، انسان را از جهتِ نسبتِ او با خدا و جايگاهِ او در دستگاهِ آفرينش، بر اساسِ تفسير و تأويلِ كتابِ آسماني، در مبحثِ الاهيّات يا عرفانِ نظرى، بررسي مي‌كند. موضوعِ انسان‌شناسىِ فلسفى شناختِ نسبتِ انسان با كلِّ هستى و جايگاهِ وي در آن است، از جهتِ ويژگى‌هايي كه انسان را از حيوان جدا مى‌كند، يعنى خردوَرزي و سخنگويى. انسان‌شناسىِ علمي به مطالعه‌ىِ ويژگى‌هاىِ جسمانىِ انسان، به عنوانِ نوعي از حيوان، و ويژگى‌هاىِ اجتماعى‌ـ‌فرهنگىِ او به عنوانِ شكلِ ويژه‌ىِ زيستِ انسانى در طبيعت، مى‌پردازد. زمينه‌هاىِ اصلىِ انسان‌شناسىِ علمى مطالعه‌ىِ ويژگى‌ها و ناهمگونى‌‌هاىِ جسمانىِ گروه‌هاىِ گوناگونِ قومى، قبيله‌اى، و نژادى (انسان‌شناسىِ جسماني)، ويژگى‌ها و ناهمگونى‌‌هاىِ فرهنگى‌شان (انسان‌شناسىِ فرهنگى)، و نيز مطالعه‌ىِ تاريخىِ پيدايشِِ نوعِ انسان از تكاملِ ميمون‌هاىِ آدم‌سان (hominid) و چه‌گونگىِ تكوينِ فرهنگِ انسانى (پارين‌شناسىِ انساني) ست. انسان‌شناسىِ علمى با ديگر شاخه‌هاىِ علومِ اجتماعى و انسانى، مانندِ اقتصاد، جامعه‌شناسى، زبان‌شناسى، و هنرشناسى، زمينه‌هاىِ مشتركِ مطالعه دارد. نيز← قوم‌شناسي؛ مردم‌شناسى.
■ در تعريفِ رواقى گفته اند، ”گروهي از فلاسفه‌ىِ قديمِ يونان كه در يكي از (؟) رواق‌هاى شهرِ آتن، فلسفه‌ى خود را تعليم مى‌دادنده‌اند.“ اين مى‌تواند تعريفي براىِ رواقيان باشد نه رواقى. رواقى را بهتر است چنين تعريف كنيم: اهلِ رواق؛ رواق‌نشين. عنواني ست براىِ مكتبي از فلسفه‌ىِ يونانى كه آموزگارانِ آن فلسفه‌ىِ خود را در زيرِ رواق‌ها آموزش مى‌دادند: حكمتِ/فلسفه‌ىِ رواقى. ايشان و مكتب‌شان بر روىِ هم رواقيان و رواقيّون ناميده شده اند.
■ تعريفِ زيربنا هم بسيار نارسا و بى‌منطق به نظر مى‌رسد: ”1. (ساختمان) مساحت فضاي قابل استفادهء (؟) هر واحد مسكوني (؟)“ يعنى با اين تعريف—اگر بشود نامِ ”تعريف“ بر آن گذاشت— مفهومِ زيربنا شاملِ ”واحدِ غيرِ مسكونى“، مثلِ ساختمانِ يك اداره يا سينما، نمى‌شود؟ ”فضاىِ قابلِ استفاده“ يعني چه؟ به نظر مى‌رسد كه اين معنا و معناىِ شماره‌ىِ 2 (”قسمتي از زمين [؟] كه ساختمان در آن ساخته مى‌شود.“) يكي باشند و هر دو به معناىِ زميني كه بنا بر روىِ آن ساخته مى‌شود و مساحتِ آن همان مساحتِ زيربنايىِ ساختمان است.
”شالوده و اساسِ پديده‌ها“ نيز براىِ معناىِ شماره‌ىِ 3 رسا و كافى نيست. مى‌توان گفت: پايه و تكيه‌گاهِ هر روبنا (← روبنا) كه هر دگرگونى در آن سببِ دگرگونى‌هاىِ همساز با آن در روبنا مى‌شود: اقتصاد (از ديدگاهِ ماركسيستي) زيربناىِ زندگانىِ اجتماعى ست. [برابرنهاده‌ىِ Fr./Eng. infrastructure]
■ ژرف‌ساخت را در زبان‌شناسى چنين معنا كرده اند: ”سطحِ انتزاعىِ كامل از سازمانِ ساختارىِ جمله.“ اين تعريف چيزِ روشني به دست نمى‌دهد. ”سطحِ انتزاعىِ كامل“ يعني چه؟ ”سازمانِ ساختارى“ هم تركيبِ اضافيِ زائدي به نظر مى‌رسد، زيرا هر سازماني ساختاري دارد و هر ساختاري، به معنايي، خود سازماني ست. مى‌شود گفت در ”سازمانِ جمله“ يا در ”ساختارِ جمله“؛ و البته، دوّمى اين جا درخورتر است. تعريفِ روشن‌ترِ ژرف‌ساخت مى‌تواند چنين باشد: [برابرنهاده‌ىِ Eng. deep structure](در دستورِ زبانِ گشتارى) روابطِِ منطقى و دستورى ميانِ سازه‌هاىِ يك عبارت يا جمله كه بنيادِ معنايىِ آن است، در برابرِ روساخت.
■ زيست‌شناسي را ”دانش (؟) بررسى زندگى موجودات زنده“ تعريف كرده اند. از آن جا كه ”زندگىِ“ موجوداتِ مرده را نمى‌شود بررسى كرد، زيست‌شناسى ناگزير نمى‌تواند جز ”زندگىِ موجوداتِ زنده“ را بررسي كند! و اين عبارتِ بديهى از نظرِ منطقى، هيچ چيزي درباره‌ىِ زيست‌شناسى به ما نمى‌گويد.
تعريفِ آن مى‌تواند چنين باشد: [برابرنهاده‌ىِ Fr. biologie/Eng. -logy] علمِ شناختِ موجوداتِ اندامگانى (اُرگانيك) از نظرِ ريخت، ساختمانِ اندامى (آناتومى)، روابط و كاركردِ اندام‌ها (فيزيولوژى)، رفتار، و رابطه با محيط.
■ اگر باز هم بخواهيم در بابِ تعريف‌ها اين جا و آن جا درنگى كنيم، مدخلِ فندق جاىِ درنگ بسيار دارد. البته اين بسيار خوب است كه در اين فرهنگ اوّل ميوه‌ىِ گياه را شرح مى‌دهند، كه شهرتِ گياه به خاطرِ آن است، و سپس خودِ گياه را. امّا، اى كاش تعريف‌ها هم با تأمل و دقت و ضبط‌‌ـ‌وـ‌ربطِ منطقى داده مى‌شد. بارى، در تعريف‌ِ ميوه‌ىِ فندق مى‌خولنيم: ”ميوه‌اي گرد و كوچك با درون‌برى (؟) به رنگِ قهوه‌اى مايل به زرشكي كه محتوى دانه‌ى روغني و خوراكى آن از اجزاى آجيل است.“ ”درون‌بر“ را در اين فرهنگ اين‌چنين تعريف كرده اند، ”بخشِ گوشتى ميوه كه دور هسته قرار دارد.“ البته جاىِ پرسش است كه ”بخشِ گوشتىِ ميوه“ چرا ”درون‌بر“ نام گرفته است؟ بالاتر از آن، اگر اين تعريف براىِ ”درون‌بر“ درست باشد، چه‌گونه مى‌تواند شاملِ فندق شود كه ”گوشت“ و هسته ندارد. و در اين تعريف مقصود از ”درون‌بر“ در موردِ فندق، با وصفي كه از آن كرده اند، گويا پوسته‌ىِ چوبىِ آن است!
فندق را مى‌توان اين گونه تعريف كرد: ميوه‌اي از نوعِ خشكبار. گرد است و به نسبت كوچك. پوسته‌ىِ چوبىِ سختِ قهوه‌اىرنگي مغزِ آن را در بر دارد كه دانه‌ىِ روغنىِ سفتِ سفيدرنگي ست. پوست‌كنده يا پوست‌نكنده‌ىِ آن را در آجيل مى‌ريزند. شاهدِ اين مدخل هم فندقِ سوخته است، نه فندق، كه مى‌بايست جداگانه شرح مى‌شد.
در موردِ درختِ اين ميوه هم گفته اند: ”2. گياهِ اين ميوه كه درختى است و پوست سبزرنگي ميوه‌ءِ آن را احاطه كرده است.“ كه در واقع هيچ‌چيز در باره‌ىِ آن، جز اين كه درخت است، نمي‌گويد. ‌پوستِ سبزرنگي ميوهء آن را احاطه كرده“، باز در باره‌ىِ ميوه‌ىِ آن است، آن‌هم تا هنگامي كه بر درخت است و سبز است!
■ زيا را ”زنده“ معنا كرده اند و بهتر بود ”زينده“ معنا مى‌كردند. امّا نكته‌ىِ مهم‌تر آن است كه معناىِ علمىِ آن، برابرِ fauna، در اين فرهنگ نيامده است، همچنان كه معناىِ علمىِ گيا برابرِ flora. در اين مورد نگاه كنيد به زيا و گيا در دايرة‌المعارفِ فارسي (مصاحب).
نگاهي هم به يكى­دو مدخلِ علمي و فنّي بيندازيم و بگذريم.
■ پيچش، ”3. (فيزيك) تغيير شكل جسم استوانه‌اى شكل (؟) به سبب نيروهايي (؟) كه مى‌خواهند يك سر يا يك قسمت از آن را حول محوري بگردانند، در حالي كه سر يا قسمت ديگر ثابت است يا در جهت مخالف مى‌گردد.“ اين ”جسمِ استوانه‌اي شكل“ چه‌گونه چيزي ست؟ يك جسمِ طبيعى ست يا يك دستگاهِ مكانيكي؟ از بقيّه‌ىِ اين تعريف هم چه مى‌شود فهميد؟ اصلِ فرنگيِ اين اصطلاح را نمى‌دانستم كه در فرهنگ‌هاىِ خارجى نگاه كنم تا بدانم چه‌گونه چيزي ست. به هر حال، گمان نمى‌كنم كه گناه به گردنِ فيزيك‌ندانىِ من باشد، زيرا اين يك فرهنگِ عمومي ست، نه فرهنگي براىِ دانشورانِ يك رشته. در نتيجه، هر كسي با آشناييِ پايه‌اى با علوم بايد چيزي از تعريف‌هاىِ آن دستگيرـ‌اش شود.
بارى، موردي ديگر مى‌آورم كه نمونه‌ىِ گويايي ست از نارسايي و شكسته­بسته بودنِ زبانِ علمي و فنّىِ ما و ضرورتِ بازسازىِ آن.
■ استروبوسكوپ، ”(فيزيك) هر يك از وسايل مورد استفاده براي ديدن اجسام متحرك (؟) كه آن‌ها را ساكن جلوه دهد و در آن به‌ويژه از روشنايي ناپيوسته (قطع و وصل شونده) يا ابزاري مكانيكي براي ايجاد وقفه‌اي موقت در ديد استفاده مى‌شود.“ من هيچ‌چيز از اين تعريف دستگيرـ‌ام نمى‌شود. امّا، با مراجعه به فرهنگ‌‌ِ Webster و Heritage اين تعريف را از آن به دست آوردم كه گمان مى‌كنم هر فيزيك‌نداني، چون من، هم چيزي از آن دستگير­اش مى‌شود: وسيله‌اي براىِ مشاهده‌ىِ يك شىءِ در حركت يا گردنده يا نوسانگر(همچون پاره‌اي از يك ماشين)، براىِ تعيينِ شتابِ حركت يا تنظيمِ آن. اين وسيله، كه شىء را به بيننده ايستا نشان مى‌دهد، عبارت است از يك ديسكِ چرخان با سوراخ‌هايي بر دورِ لبه‌ىِ آن كه از خلالِ سوراخ‌ها مى‌توان شىء را به‌تناوب ديد، يا چراغي فلش‌زن كه با نورِ َدمادم شىء را روشن و تاريك مى‌كند.
به هر حال، آنچه آورديم مشتي نمونه‌ىِ خروار بود.

كلامِ آخر

كارِ اين گونه وارسىِِ فرهنگ البته پاياني ندارد و وارسىِ يكايكِ مدخل‌ها و زير مدخل‌ها، كه سر به چندصد هزار مى‌زند، كاري ست ناممكن. در موردِ فرهنگِ سخن مى‌خواهم بارِ ديگر تأكيد كنم كه اين آخرين دست‌آوردِ فرهنگ‌نويسىِ ما در شرايطِ كنونى، بهترينِ آن‌ها ست. من خود از اين پس هرگاه نيازمندِ كتابِ لغتِ فارسي باشم، به‌ويژه در زمينه‌ىِ فارسىِ ادبي و گفتاري، به اين فرهنگ روي خواهم آورد. آنچه از كم‌ـوـ‌كاستى‌هاىِ ساختارى و ضعف‌ها و عيب‌هاىِ موردى و كلّىِ آن برشمردم، چنان كه پيش از اين گفتم، عيب‌ها و گرفتارى‌هاىِ ديرينه‌ا‌ي ست به ارث رسيده از سنّت‌ها و عادت‌هاىِ ذهني و زبانىِ ما كه، چه‌بسا با وجود كوششي كه در اين كار براىِ پرهيز از آن‌ها شده، باز همچنان با جان‌سختى پايدارى مى‌كنند.
فرهنگ‌نويسى در جهانِ مدرن، از جهتِ كارِ سترگي كه دنياىِ مدرن با زبان مى‌كند و نيازِ بنيادى‌اي كه از جنبه‌هاىِ گوناگون به ساخت‌ـ‌وـ‌پرداختِ آن دارد، يكي از كارـ‌وـ‌كوشش‌هاىِ اساسىِِ فرهنگى ست. براىِ توليدِ فرهنگ‌ها دستگاه‌هاىِ حرفه‌اىِ بسيار كارامد با دانشورانِ بلندمرتبه‌ در زمينه‌هاىِ گوناگونِ واژه‌شناسي و تِرم‌شناسي و زبان‌شناسىِ تاريخى به كار شبانه‌روزى مشغول اند، و براىِ اين فن زبان و روش‌ها و شيوه‌هاىِ بسيار سنجيده و پرورده ساخته و پرداخته اند. يك نكته‌ىِ اساسى آن است كه جهانِ مدرن با همه دست‌آوردهايش— كه چشمِ ما را اين‌همه خيره كرده است و همچنان مى‌كند— جهاني ست بنياد نهاده بر منطق و شناختِ منطقى. فرهنگ‌نويسىِ آن نيز، به عنوانِ زمينه‌اي از بى‌شمار زمينه‌هاىِ علمى و فنّي، پيشرفت‌هاىِ خود را وامدارِ همين ذهنِ تحليلى و منطقى ست. ما تا زماني كه نتوانيم يك لغت را به‌درستى تعريف كنيم و فرهنگِ لغتي درخورِ كاركرد و كاربردِ مدرنِ زبان نداشته باشيم، هرگز نمى‌توانيم بگوييم كه به‌راستي توانايي‌‌ِ انديشيدن به شيوه‌ىِ مدرن و درك و به كار بردنِ دستگاه‌هاىِ سترگِ مفهومىِِ علم و فلسفه‌ىِ آن و دست‌آوردهاىِ ادبى و فرهنگى‌اش را، چنان كه بايد، يافته ايم.
دكتر انوري در ديباچه‌ىِ اين فرهنگ از اين شكوه كرده است كه ما هنوز به نظريّه‌هاىِ فرهنگ‌نويسىِ علمي دسترس نداريم. البتّه چه خوب است كه فرهنگ‌نويسانِ ما به اين نظريّه‌ها مجهّز باشند. امّا، صرفِ دانستنِ نظريّه‌هاىِ اين و آن بدون توانايي و جسارتِ انديشيدن و شك كردن، و بر پاىِ خود راه‌جستن، سودي ندارد. انديشيدن و جرأتِ انديشيدن يافتن، يا، به قولِ سيروسِ آرين‌پور، به روشني‌يابي و روشنى‌يافتگي رسيدن، داستانِ ديگري ست. بى‌آن ما هرگز به روشن‌ـ‌فكرىِ واقعى ، دست نخواهيم يافت، كه لازمه‌ىِ آن آموختنِ هنرِ انديشه‌گرى در هر زمينه‌اي ست. پس‌، از نو شروع بايد كرد، با ذهني جوياىِ روشنى و اراده‌اي در خورِ آن. دكتر انورى، كه مردي ست با سلامتِ نفس و از پويندگانِ راهِ روشنى، در كارِ فرهنگ‌نويسىِ علمى ما را چند گامي پيش‌تر برده است. باشد كه اين تمريني باشد براىِ آن راه‌پيمايىِ بزرگ كه هنوز در پيش داريم!

نقلِ اين مقاله در مطبوعات و رسانه‌هاىِ اينترنتى بى‌اجازه‌ىِ نويسنده ممنوع است.


. اين درازىِ بى‌اندازه‌ىِ شاهدها‌، همراه با فراوانىِ بى‌حسابِ‌شان، يكي از عواملِ كلانىِ بى‌هوده‌ىِ حجمِ لغت‌نامه‌ىِ دهخدا ست، و نيز، بسيار بيش از آن، سببِ كلانىِ حجمِ لغت‌نامه‌ىِ فارسى، كه مؤ سسه‌ىِ لغت‌نامه‌ىِ دهخدا در دستِ تأليف دارد. 2. اين نكته در موردِ بسياري از فعل‌ها در پايانِ تعريف‌ها صادق است و مى‌توان آن‌ها را به‌سادگى حذف كرد. 3. تيره‌ىِ وصل از من است. د. آ. 4. نگاه كنيد به: ”دو كلمه“ (ديباچه‌ىِ مترجم) در روشني‌يابي چيست؟ گردآورده و ترجمه‌ىِ سيروسِ آرين‌پور، نشرِ آگه، تهران 1381.


تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است
©Vajeh Magazine 2003
:::: واژه آگهي مي پذيرد ::::

واژه بهترين مکان براي معرفي آثار ادبي و فرهنگي شماست