تقديم به کانونی
ها- اعم ازييلاقی و قشلاقی
دريک نيمه شب تابستانی اعضای کانون جانوران درميخانه ای جمع شدند و طبق معمول
هرشب بلافاصله دست گذاشتند به چار چار و لاف وگزاف. هرکدام درباره ی مزايای
منحصربه فرد و قهرمانی های شخصیش داد سخن می داد وخودش را بر بقيه سر می دانست.
طوطی باصدای ناهنجارش مفتخرانه جيغ کشيد: « من طوطی شکرشکن شيرين گفتارم.»
کلاغ زاغی ، می فروش ميخانه گفت:« خيلی خب داشم، حالا گيرم يکی هم گفته باشه
فقط صداست که ميمونه، اما شمام زياد سخت نگير!»
ماهی سفيد گنده ادعای طوطی را نشنيده گرفت و اظهار کرد : « من داشتم فکر می
کردم اگه من نبودم نه سبزی پلويي درکار بود ونه نوروزی! در واقع عيده و وجود
من!»
می فروش با خودش گفت:« بالا غيرتأ آبو گل آلود نکن رفيق- ميگيرنت ها!»
ماهی سياه کوچولو فورأ به ماهی سفيد گنده جواب داد:« اختيار دارين! همه ی مبارزته
و وجود من!»
می فروش تودلش گفت ،« تو اول بروشنا ياد بگير نوکرتم که يکی از اين روزا کار
دس خودت ندی!»
خروس جنگی که خودش را همه کاره ی کانون و مرشداعضاء می دانست ازحرف ماهی ها
سرخشم آمد، پرهای تنُکش را پف داد و به جمع ماهرخ رفت و خطاب به آن دو گفت:
« بيخود وجودِ من وجودِ من درنيارين! وجود ذيجود فقط وجودِ منه! اگه من نبودم
آفتاب کجا درمی آمد! اصلأ کی ازخواب پا می شد!»
کلاغ زاغی زيرلبی گفت:« نمازت قضا نشه بابا!»
ماکيان خانگی، که زن خروس جنگی باشد، احساساتی شد و قطره ی اشکی را ازگونه
سترد و لب به شکايت باز کرد :« به هيچکی همچی ستم مضاعفی نرفته که به من! تخم
طلايي رو غاز زده وبرده! درصورتيکه به خون سياوش حقآ وانصافأ مال منه! »
می فروش با خودش گفت:« واله راست و دروغش گردن گوينده، ولی آقاتون پيش پای
شما داشت سرکوفت می زد که عيال سُم قاطر خورده!»
خرس، بی اعتنا به شکايتِ ماکيان، باطعنه به خروس جنگی خاطرنشان کرد:« ولی يادت
نره که اگه من نبودم اصلأ توی اين دنيا دوست پيدا نمی شد.»
می فروش بی صدا آهی کشيد وگفت:« دو کلمه بشنو ازخاله خرسه!»
پرستو جيک جيک کنان حرف خرس رابريد:« بَه بَه بَه بهار! کی آمدن بهارو به همه
خبر ميده؟ من!»
کرم توی پيله اش جا به جا شدو گفت:« البته ارادتمند تون پيام آور عمق زمستونه!»
راسو دستی به سبيلش ماليد و صدای بمش راسرداد:« توکه فقط ازخواب زمستونی حرف
می زنی، اين منم که همه رو از سپری شدن زمستون آگاه می کنم!»
گربه با سرفه ای کوتاه و مرنويی کشدار، گفت:« قبل از تمام اين حرفا، دوستان،
دردا روبايد درمون کرد. چون اگه سلامتی نباشه، کی حاليشه بهار کی اومد يا زمستون
کی رفت؟ و شما دوستان خوب می دونيد که درمون درد پيش بنده اس!»
کلاغ زاغی با تبسم گفت:« خاک بريز روش!»
دراينجا عنکبوت به اعتراض رشته ی صحبت را به دست گرفت:« انگار شما ازرازهای
اين زمين و سرزمين غافلين! وگرنه اطلاع داشتين که اگه من موقع توفان نزديک
به زمين تاب نمی خوردم شمر هم جلودار توفان نبود!»
کلاغ زاغی نگاهی ازروی ترحم به عنکبوت کردوسرش را به نوشتن گرم کرد تا حرف
هايش را نشنود.
موش، تارعنکبوت را محتصری پس زد و وارد معرکه شد:« خيله خب، حالا بياين ببينيم
کی ازهمه مشهورتره. مثلی است معروف که ميگه: ديوار موش داره و موشم گوش داره.
لابد شمام شنيدين. بعد سکسکه ای کرد و ادامه داد:« خب آقايون اون موش صاحبِ
نام کی باشه خوبه؟ مخلصتون!»
کلاغ زاغی می فروش کارنوشتن را به انجام رساندو کاغذ را با دقتِ تمام روی ديوارچسباند
وهمه را دعوت به سکوت کرد.
کلاغ زاغی نوشته بود :« خوش بود گرمحکِ تجربه آيد به ميان / تا سيه روی شود
هرکه دراو غش باشد.»
اعضای کانون جانوران به نوشته خيره شدند ولی آن مختصری را که دستگيرشان شد
به ريش نگرفتند وشروع کردند به تراشيدن سر بی صاحب:
گربه گفت :« احتمالأ مقصود لاک پشته که خيال می کنه قهرمام دو صد متره! »
موش گفت:« نخير مقصود خرس قطبيه که ميگه يکی من يکی دب اکبر!»
خروس جنگی گفت: « به هيچ وجه ، مقصود عقاب طلاييه که باورش شده از طلای نابه!»
ماهی سفيد گنده گفت:« چه حرفا! مقصود گوسفنده که اعتقاد داره عيد قربون جشن
تولدشه! »
القصه هرکدام ازاعضا ظنش به عضو ديگری می رفت که وزغ آمد کنار پيشخوان ودستور
داد:
« يه عرق نعنای تگری با يه کرم شبتاب! »
پياله فروش گفت:« کرم شبتاب سرگيجه مياره ها. »
وزغ با لبخند پراستهزايی پرسيد« منو سرگيجه؟ دکی! اين کله رو که می بينی توش
يه جواهر قيمتيه که بابا جدِ کرم شبتابم گيجش نمی کنه. »
ديگر اعضای کانون، از اينکه وزغ روی دستشان بلند شده بود دلخور شدند وبا شک
و ديرباوری به هم نگاه کردند.
پياله فروش گفت :« آره تو راس ميگی » وزيرلبی اضافه کرد :« اروای ننت! »
وزغ کرم شبتاب را از ليوان آبش درآورد وبلعيد وبا خونسردی ادامه داد:« بعله
عرضم به حضورتون، اون سنگِ قيمتی که گفتم يه زمرده به اين درشتی، به اين سبزی
که درواقع قيمت نداره ، نظيرم نداره. يه گيلاس ديگه بده بياد. »
پياله فروش يک استکان ديگر عرق نعنا روی پيشخوان گذاشت ولی اين باربه جای کرم
شبتاب يک حلزون انداخت توش.
طوطی ازروی منفی بافی به نجوا گفت:« من فکرنمی کنم تو سروزغ جواهری باشه. »
گربه ازسريکدندگی جواب داد:« اتفاقأ حتمأ هست .با اين دک وپوز اکبير اگه زمردی
چيزی تو کله اش نبود تا حالا صددفعه خودشو کشته بود! »
خروس جنگی از لج گربه گفت:« شرطِ چی که نداره؟ »
مرغ سقا محض مخالفت با خروس جنگی داوطلب شد:« شرطِ ده تا ماهی که داره. »
يلوه ازروی خودنماييی پيشنهاد کرد:« من هم باسقا شرط می بندم هم با جنگی! شرطِ
صد تا صدف! »
القصه همه مشغول بگومگو وبحث و جدل و شرط بندی بودند که وزغ ازشدتِ مستی از
پا افتاد و خوابش برد و خُر وپفش بلند شد.
اعضای کانون، که به هرهال هميشه بزخو کرده بودند تا درهرفرصتی هرچه می توانند
ازکله ی اين وآن به جيب بزنند، حالا رفتند توفکرکه ازچه راهی دست بگذارند روی
سنگِ قيمتی توسروزغ. بالاخره بعد ازشور ومشورت به دارکوب متوسل شدند.
دارکوب گفت:« اين کله پوکی که من می بينم سوراخ کردن نمی خواد، ولی ميل دارين
باشه چشم – من برای اينجور خدمتا جوزام! » ومته ی منقاررا به کار انداخت.
وقتی سوراخ باز شد البته همه به چشم ديدند که توسر وزغ کوچکترين چيزی که کمترين
ارزشی داشته باشه وجود ندارد.
پياله فروش چراغ های ميخانه را خاموش کرد، خروس خواند، خورشيد سرزد واعضای
کانون جانوران درسکوت به خانه ها وبسترهاشان باز گشتند.
نتيجه ی اخلاقی: سراکثر اين جمع را که بشکافيد گوهر رخشان که سهل است، دريغ
ازاينکه حتا يک فکر درخشان درآن بيابيد!
|