شماره اول - فروردين 1382 - اپريل 2003 زير نظر گروه دبيران

پوران فرخ زاد
مشهدی مونتانا

هروقت ازخيابان ظفررد مي شوم او را آنجا مي بينم. گويي درهميشه ي زمان ثبت شده است. همچون موري در تاس، سرگردان دايره ي تقدير، که ياراي بيرون جهيدن از آن را
ندارد.ايستاده به دورخود مي گردد و پرگارواره مرکز دايره را چرخ مي زند. با چند گام کوتاه ، به راست، به چپ ، به شمال به جنوب. اما مرکزراازدست نمي دهد. جايش همانجا ست. زير شاخه ي گسترده ي زبان گنجشک. با آن همه گنجشک پرسرو صدا، روي به غريو زنجيره اي ازاتومبيل ها و پشت به نرده ي کوتاه باغچه اي پرازگل و درخت و پرنده. با کت و شلواري چرک و فرسوده ، با کفش هاي سياه کهنه، پيراهني يقه بسته و سپيد و کلاه شاپويي قهوه اي رنگ که لبه اش برق افتاده است.
از کمرکش کوچه روي به شمال که بالا مي رفتم او را مي ديدم، هميشه زودتر از من مي آمد، تا درمرکزآن دايره بايستد، دايره اي که انگار حق ندارد پايش را از آن بيرون بگذارد. زمستان و تابستان، همانجا بي حرکت مي ايستاد و روبرويش را مي پاييد، اما نگاهش انقده خالي مي نمود که انگار چيزي را نمي بيند شايد هم چيزهايي را مي ديد که ما نمي ديديم!...
جوان نبود، با چهره اي لاغر واندکي کشيده و چشم هايي شبيه به چشم خروس و بيني و لباني باريک داشت که سن اش را درست نشان نمي داد، شصت يا هفتاد ساله مي نمود، ممکن بود سن اش بيشتر هم باشد.
اما تشخيص اش آسان نبود، فقط گاهي که به سيگار پک ميزد ، چهره اش کمي تغيير مي کرد و خطوطش اندکي به هم فشرده مي شد، تند تند به سيگارش پک ميزد ، بعد ته آن را به زمين مي انداخت و زير پا له مي کرد. گاهي که ازبقالي سرکوچه که درست روبروي او بود خريد مي کردم ،ازپشت ويترين مغازه او را با دقت بيشتري مي کاويدم و چون مرا نمي ديد با آسودگي بيشتري نگاهش مي کردم. برايم موجود مرموزي بود و کنجکاوي ام را تحريک مي کرد. مي خواستم بيشتر در باره ي او بدانم.

يک روز صبح از جعفر آقا که جلوي گوشت فروشي چسبيده به بقالي بساط کوچکي داشت و زمستان هاماهي مي فروخت، تابستان ها پالوده. با اشاره اي پرسيدم:
اونو مي شناسي؟
کدومو؟
اوني که زير اون درخته؟
آها،اونو ميگي؟!...هر روز اونجاست اما نمي شناسمش.
تا حالا باهاش حرف نزدي؟
نه بابا، آنقده بدخلقه که انگاري هر روز يه خوراک سولفات دو سود قورت داده!
چي کاره است؟
بيکاره خانم جون، بيکاره.
نديدم با کسي حرف بزنه، شايد لاله...؟
لال نيست خانوم.
از کجا مي دوني؟
يه روز که داشت از بقالي سيگار مي خريد صداشو شنيدم. از اون ترک هاي بيمزه.
با اين که از ريختش خنده ام مي گرفت کم کم به ديدنش عادت کرده بودم. اگر يک روز هم به دليلي از خانه بيرون نمي آمدم سرساعت هرروز به ياداش مي افتادم. به خصوص که اين اواخراحساس مي کردم با ديدن من چشمان اش برق مي زند. دو سه بار هم که منتظر تاکسي ايستاده بودم، شعاع نگاهش رااحساس کردم. گويا او هم نسبت به من کنجکاو شده بود!
آنچه که آدم ها را به سوي هم مي کشد يک آبشخور بيشتر ندارد!
از ابراهيم آقا بقال سر کوچه پرسيدم:
ببينم تو اين مرد رومي شناسي؟
نگاهم را که از ويترين پشت سرش به آن سوي خيابان پر مي کشيد گرفت و گفت:
اين يارو که زيردرخت قدم مي زنه؟
قدم که چه عرض کنم، دور خودش مي چرخه...
خنديد – نه درست نمي شناسمش، اما مي دونم بيکاره، خونه اش تو کوچه روبروييه، مي گن يه وقتي معمار بوده، اما حالا... خوب سن و سالي ازش گذشته، کار ازش بر نمياد!
از کجا فهميدي؟
از مشتري ها، خودش هم سيگارشو از من مي خره...
پس باهاش هم حرف زدي؟
آره چه ترکي غليظي هم حرف مي زنه، انگار مال دهات مراغه است. سيگاري هم که مي کشه مونتانا است، فقط مونتانا، اگه يه روز هم نداشته باشيم ، اوقاتش تلخ ميشه و زير لبي غرغرمي کنه.
يکباره برقي از ذهنم پريد.
خوب پس اسمش را مي گذاريم مشدي مونتانا...
و با هم خنديديم ...
چند سال او را هرروز صبح به همان حال ديدم؟!...شايد بيشتراز چهار پنج سال. من هر روز مي رفتم سر کار، و اوهم مي آمد سر کارخودش که ايستادن در مرکز يک دايره بود. زير درخت پيرو تنومند زبان گنجشک. روبروي بقالي ابراهيم آقا...تا اينکه يک شب خوابش را ديدم، با همان حالت خشک تکراري سر جايش ايستاده بود و به کوچه ي روبرو که خانه ي من در انتهاي آن بود نگاه مي کرد و مژه بر هم نمي زد، اما به جاي کت و شلوار هميشگي يک پيراهن گشاد سپيد عربي پوشيده بود.
از همين دش داشه هايي که در مغازه هاي پاساژ استانبول مي فروشند.اما کلاه شاپوي قهوه اي همچنان سرش بود، تا مرا ديد سيگاري را که دردستش مي سوخت انداخت زير پايش و با لگد آرامي خاموشش کرد.
گفتم – تا کي مي خواي توي اين دايره اسير باشي، چرا نمياي بيرون؟
لبخندي زد،حالا چشمانش، مثل هميشه خالي نبود و نوري شيطاني درش مي دويد و برق مي انداخت .
بهتره فکر خودت باشي که از من اسير تري.
توي خواب هم مي دانستم که او فارسي بلد نيست، به همين دليل هم از اينکه مثل بلبل فارسي حرف مي زد، تعجب کرده بودم، اما نمي خواستم به روي خودم بياورم.
گفتم- من اسيرم؟...انگار نمي بيني که دايم ميرم و ميام، اما تو هميشه يه جا وايسادي و مثل اسب عصاري دور خودت مي چرخي.
لبخندش غليظ ترشد.
خودت رو به خريت نزن، تو هم مثل من اسيري، با خودت فکر مي کني چون ميري و مياي از من جلوتري، اما کور خوندي، تو هم سر جات وايسادي و دور خودت مي چرخي.
وا، نمي دونستم فلسفه هم مي دوني؟
فلسفه؟...نه خانم جون، من اين چيزها سرم نميشه، يعني اصلا حوصله ي اين مزخرفات رو ندارم.
چرا چرند ميگي؟ تو اصلا چه مي دوني فلسفه چيه که بخواي ابراز عقيده کني.
يه کاره اومدي اينجا اين حرف ها رو به من بزني ؟ برو پي کارت که اصلا حوصله اتو ندارم.
تو حوصله ي منو نداري، هوم پس چرا صبح ها يواشکي منو ديد مي زني؟!
من تو رو ديد مي زنم يا تو منو؟!
من؟...
آره همين تو که مدتيه به جونم افتادي و داري فکرمو خراب مي کني. خيال مي کني نمي بينم. چه جوري خودتو به اين ورواون ورمي زني و توي يه وجب زندگي من انگشت ميندازي؟ بگو ببينم اصلا از جون من چي مي خواي و چرا به خواب من اومدي؟
من به خواب تو اومدم يا تو به خواب من ؟
اين جور زل زل به من نيگا نکن که اصلا حوصله اش را ندارم. يعني اصلا حوصله ي هيچکسو توي اين دنيا ندارم.
آخه چرا اينقده بداخلاقي مي کني؟ من به خدا خيال بدي ندارم. فقط مي خوام کمکت کنم از اين دايره ي لعنتي بکشمت بيرون، دلم واست مي سوزه، آخه ازاين جورزندگي خسته نميشي؟
خودت چي، هرروزصبح راه مي افتي ميري و هر شب برمي گردي، عينهو گاو و گوسفند ها که به طويله بر مي گردند، فکر مي کني شق القمرمي کني؟
چه کار کنم؟ بايد کار کنم تا بتونم زندگي کنم.
انقده کار کن تا مثل من از پا بيفتي.
اين حرف ها چيه، شما هنوز هم مي تونين...
...ولم کن بابا ، نمي خواد تعارف تيکه پاره کني خودم مي دونم ديگه ازم گذشته، برو پي کارت ومنو تنها بذار، مي خوام انقده دور خودم چرخ بزنم تا بميرم...

صبح برف تندي مي آمد، از زيرچترسرکي کشيدم، فکرنمي کردم توي اين برف باز هم از خانه بيرون آمده باشد، اما درست سر جايش ايستاده بود، بدون چتر، بدون باراني ، بدون شال گردن وآنقدر برف روي کلاهش ، روي سراپايش نشسته بود که از دورشبيه يک آدم برفي بود.
درحالي که قلبم فشرده مي شد به ابراهيم آقا گفتم:
نگاش کن ، داره يخ مي بنده.
گفت : تقصير خودشه ، مي تونه بره خونه ، بشينه کنار بخاري ، سيگار مونتاناشو دود کنه.
ده آخه بيچاره نمي تونه.
هردو به صاحب آن صداي زنانه نگاه کرديم ، اما چيزي نگفتيم، زني که کنار من پشت پيشخوان بقالي ايستاده بود، روي به ابراهيم آقا ادامه داد:
شما زن اين بيچاره را نمي شناسين، نمي دونين چه آتيشيه،کي جرات داره روي حرفش حرف بزنه؟ صبح به صبح کفشاشو جفت مي کنه و بزورازخونه ميندازتش بيرون.
بااشتياق گفتم – صحيح پس شما اين مردو مي شناسيد؟
گفت : بله خانوم ، اين ها توي طبقه اول خونه ي من مي نشينند.
ابراهيم آقا که سرش به يک مشتري تازه گرم شده بود ازما کمي دورشد اما من که مدتها بود در آرزوي کشف رازمشهدي مونتانا مي سوختم دو مرتبه گفتم:
حتا توي اين برف؟
براش فرقي نمي کنه. يه روزهم حق نداره توي خونه بمونه.
چرا؟...اصلا چرا از خونه بيرونش مي کنه؟
با اينکه دل خوشي از زنيکه ندارم، اما خوب اونم حق داره، اونها دو تا اتاق بيشتر ندارن، اتاق کوچيکه روکردن انباري، توي اون يکيش هم زندگي مي کنن. آخه زنش کارمي کنه، کارش هم بنداندازيه، ازصبح اول وقت زنها عينهو لشکريان مغول مي ريزند توي خونه، خوب با شوهرش چيکار بايد بکنه؟ مجبوره به زور بيرونش بکنه ديگه...
ولي آخه نيگا کنين، اين بيچاره زير برف.
نگاهي سرسري به مشهدي مونتانا که حالا ديگر به مجسمه اي يخي مي ماند انداخت و گفت:
بيچاره آدم بدي نيست. اما انگارزبون سرش نمي شه، هيچوقت هم با هيچکي حرف نمي زنه، اما تا دلتون بخواد اين زن و شوهر باهم دعوامي کنن. باورکنين ازسروصداهاشون شب و روز نداريم، مثل دوتا خروس جنگي دايم به هم مي پرند و فحش و ناسزا ميدن.
وضع مالي اشون چطوره؟
گفت اول ها که خونه رو اجاره کردن بد نبود، اماازوقتي معماربيکارشد، با پولي که زنه در مياره زندگي مي کنن. واسه همين هم زورزنه مي چربه و هرروزصبح اگه سنگ هم بباره ، اونوازخونه بيرون مي کنه.
با وجود اين که شب توي خواب سربه سرم گذاشته بود، امااز صبح روز بعد جور ديگري به او فکرمي کردم. همه اش دلم مي خواست يک جوري همدردي ام را به او نشان بدهم. اگرچه توي خواب به من توهين کرده بود اما در بيداري دلم برايش خيلي مي سوخت و بي اختيار به طرفش کشيده مي شدم، ولي هرروزبه بهانه اي جلوي خودم را مي گرفتم. " امروز وقت گذشته خيلي دير شده، فرداهزارتا کاردارم، پس فردا صبح بايد بروم آزمايشگاه، پس اون فردا..." و همان کاري را کردم که بيشتر آدم ها با هم مي کنند. همه ي کارها به آينده واگذاشته مي شود، اما کدام آينده!... هيچکسي فکر نمي کند ممکن است فردا يا خودش نباشد و يا آن ديگري که دايم ديدارش را به فردا انداخته است!

بهار تازه شروع شده بود و درخت زبان گنجشک که در تمامي سلولهايش احساس جواني مي کرد و خودش را يکسره به جيک جيک گنجشک هايي سپرده بود که بي اعتنا به زوزه ي مداوم ماشين ها لحظه لحظه ي تولد دوباره ي طبيعت را جشن گرفته بودند، اما جاي مشهدي مونتانا در اين جشن خالي بود و ازاو نشاني به چشم نمي آمد.
ابراهيم آقا تا مرا ديد گفت: ميدونين چي شده؟ زن مشهدي مونتانا سکته کرده و مرده!
راست مي گي؟
آره صبح زود صاحاب خونه اش آمده بود شيربخره، خبرش را آورد.
ازپشت ويترين به کوچه ي روبرو نگاهي انداختم و گفتم:
چه بد! ديدم سر جاي هر روزي اش نيست!
صبح اومد چند تا بسته سيگار هم خريد و رفت.
غصه دار بود؟
با ما که هيچوقت حرف نمي زنه، اما انگار خيلي شکسته شده بود.
چند روز دايره ي نا پيداي زير درخت زبان گنجشک خالي ماند، تا عاقبت يک شب دوباره خوابش را ديدم. اين بار يک کت شلوار سياه پوشيده بود، يک شاپوي سياه هم سرش بود. کجا بود؟!...درست نفهميدم. اما وقتي نگاهم رويش افتاد، روي يک قبر نشسته بود و دور وبرش پر از بسته هاي سيگار مونتانا بود، چه بسته هاي پر، چه پاکت هاي خالي، دود غليظ همه جا را پر کرده بود. مثل اين که پرده اي را کنار بزنم ، از ميان دود گذشتم و روبرويش ايستادم.
گفت: بازهم تويي، اينجا چيکارمي کني؟
بي آنکه جوابش را بدهم گفتم:
خب ، خب ، مبارک باشه ، بالاخره از دايره پريدي بيرون؟
سيگاري را که به انتها رسيده بود از گوشه ي دهانش برداشت و آن را به گوشه اي پرت کرد. سيگار ديگري روشن کرد، پکي به آن زد و گفت:
هنوز که نپريدم ، اما بالاخره خودمو نجات ميدم.
آفرين...اگه اين کاررو بکني، اول کسي که بهت تبريک بگه منم.
لازم نيست به من تبريک بگي، اصلا تو به من چيکار داري؟
چقدر بداخلاقي مي کني، اومدم بهت سرسلامتي بدم. دنياست ديگه، تا حالا به کي وفا کرده که به تو بکنه؟ انشاالله خودت زنده باشي.
سيگارش را با غيظ ازگوشه ي لب اش برداشت و گفت:
اينقده چرند وپرندسرهم نکن، مگه کوري نمي بيني که من هم تموم شدم، چشم هاتو وا کن. اين قبر پهلويي را مي بيني ، اينو واسه ي خودم خريدم . مي خوام تا قيامت پهلوي زنم بخوابم...
اين حرف ها چيه، کي ميدونه کي مي ميره که اين فکرها رو...
خودتو بيخودي زحمت نده من همه فکراموکردم، همين روزا هم اسباب کشي مي کنم و ميرم،...حالا ديگه شرتو از سرم کم کن که حوصله ي هيچکس رو ندارم. مي خوام با زنم تنها باشم.

فردا و پس فردا و روزهاي بعد مثل هميشه گذشتند وماه اول بهارتمام شد، شاخه هاي درخت زبان گنجشک ديگر بر روي شاپوي کهنه ي او سايه نمي انداختند در تمامي اين مدت تنها يک بار او را در بقالي ديدم که داشت سيگار مونتانا مي خريد. ابراهيم آقا به من چشمکي زد، اما از بس خشک و بد اخلاق مي نمود جرات نکردم بروم جلو و فقط تا توانستم نگاهش کردم.

سن اش حالا ديگرکاملا معلوم بودوچين وچروک هاي صورتش نشان مي داد که سنش از هفتاد سال هم کذشته است.
يکي دوماه ديگرهم گذشت، داشتم به نديدنش عادت مي کردم تا يک روزصبح که ديرتراز معمول بيرون آمده بودم کوچه ي روبرو را شلوغ ديدم. يک آمبولانس وسط کوچه ايستاده بود و عده اي دورش جمع بودند. ابراهيم آقا که جلوي در مغازه ايستاده بودتا مرا ديد گفت:
خبردارين چي شده؟ ديشب مشهدي مونتانا ترياک خورده!
وحشت زده گفتم :
يعني مرده؟
آره بيچاره تموم کرده!
بعضي از خبرها را آدم به آساني نمي تواند هضم کند و مدتي وقت لازم است تا حقيقت را دريافت کند، تمامي آن روز را بهت زده گذراندم.

آيا مشهدي مونتانا که خاطره اش را براي هميشه زيردرخت زبان گنجشک خيابان ظفر جا گذاشته بود واقعا مرده! مرده! مرده!...
يک هفته بعد داشتم ازابراهيم آقا خريد مي کردم که يک بار صداي بلند زني را شنيدم که فرياد مي کشيد: شيرداري ابراهيم آقا؟
نه ديراومدي، تموم شد.
عيبي نداره حالا که اينهمه راه اومدم اقلا يک کيلو قند بده.
صدا را شناختم، همان زن بود، صاحب خانه ي مشهدي مونتانا.
گفتم : راستي چي شد که مستاجرتون خودشو کشت؟
لبخندي زد و گفت:
چي بگم خانم. تا زنش زنده بود دلش به دعوا هايي که باهاش مي کرد خوش بود، اما از وقتي که زنيکه مرد، به کلي ازدل ودماغ افتاد. سه روزسه روزازاتاقش بيرون نمي اومد. انگار چيزي هم نمي خورد.
خدا رحمتش کنه مرد بدي نبود.

نگاهم آنطرف خيابان زيردرخت زبان گنجشک روي دايره ي گسسته خيره ماند.

پايان 









تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع یا اجازه کتبی ممنوع است
©Vajeh Magazine 2003