معـمّای
حافظ
متن سخنراني داريوش
آشوري در اولين نشستِ " ده شبِ نقد"
لندن دوم دسامبر 2000
عنوان اين گفتار ، يعني "معماي حافظ"، برمي
گردد به يک مسأله و در گيري ذهني که از سال هاي دور،
از روزگارِ جواني با من بوده و ذهنِ من، هشيار و ناهشيار،
در آن مي کاويده و در حلِ آن مي کوشيده است. شايد براي
بسياري کسان که مرا از راهِ فعاليت هاي قلمي و کتاب
هايم مي شناسند، حيرت آور باشد که من، که حوزه ي کار
ام تاکنون بيشتر در زمينه ي علومِ اجتماعي و فلسفه و
زمينه اي از زبان شناسي، يعني تِـرم شناسيِ علومِ انساني،
بوده است، چرا به کارِ، به اصطلاح، "حافظ شناسي"
پرداخته ام. زيرا اين کار را، چنان که تاکنون رسم بوده
است، کارِ ادبيات شناسان يا پژوهندگانِ تاريخِ تصوّف
و عرفان مي دانند، نه يک پژوهنده ي علومِ انساني. امّا،
رهيافتِ من به حافظ شناسي نه يک رهيافتِ ادبي ست، چنان
که رسم است، نه يک پژوهشِ تاريخي ست از آن دست که اشاره
کردم، بلکه رهيافتي ست براي پاسخ گويي به يک پرسشِ اساسي
در زمينه ي فرهنگِ ما. اين جست ـ وـ جو در پيِ پاسخي
ست به يک مسأله ي اساسيِ ما در اين روزگار، يعني فهمِ
پر پيچ ـ وـ خم ترين ، پررمزـ وـ رازترين و، در عينِ
حال، گيراترين و پرهوادارترين ميراثِ ادبيِ ما فارسي
زبانان. اين پرسش که: "حافظ چه مي گويد؟"
برايِ من هم پرسشي ست نظري در باره ي بنيادِ ساختارِ
معنايي در اين ديوان و هم پرسشي ست جامعه شناسانه در
باره ي اين که معناي اين همه هيجان و هياهو در ميانِ
ما بر سرِ حافظ چي ست. جاذبه ي شگفتِ يک شاعر که هفت
قرن پيش مي زيسته براي مردمي که شکل زندگي و رفتارشان
بر اثر آمدنِ سازمايه هاي مادّي و معنويِ مدرن اين همه
دگرگون شده، از چي ست؟ او به چه نيازهايي پاسخ مي گويد
که اين همه از هر گروهِ اجتماعي و طبقه اي به او روي
مي کنند و شعرِ او را زبانِ حالِ خود مي دانند؟ و سر
انجام اينکه، چرا در باره ي او اين همه حرف هاي ناهمساز
از افق هاي فکريِ و ايدئولوژيکِ يکسره بيگانه با هم
زده مي شود و همه مدّعيِ آن هستند که حافظِ "راستين"،
را شناخته اند؟ و چرا بسياري از دوستارانِ ادبيّاتِ
فارسي و آشنايانِ با آن دوست دارند که در کشاکش هاي
فکري و ستيزه هايِ ايدئولوژيک حافظ نيز به عنوانِ يک
شخصيّتِ تاريخي، يا چه بسا چهره اي اسطوره اي، هوادارِ
ايشان و در جبهه ي ايشان باشد؟
و امّا، شگفت تر آن است که هرچه بر اثرِ ازدحامِ رويکردهايِ
گوناگونِ ناهمساز ــ و نيز گذشتِ زمان و دگرگوني هاي
تاريخي و اجتماعيِ افزونتر و شديدترــ فهمِ اين ديوان
مشکل تر مي شود و بر ابهامِ آن به عنوانِ يک متن افزوده
مي شود، جاذبه ي آن افزون تر مي شود. به ويژه اين رويدادِ
بزرگِ تاريخي اخير، يعني انقلاب، که بر همه ي جنبه هايِ
زندگانيِ اجتماعي و فرهنگي ما اثر عميقي گذاشته و فضاي
ديگري پديد آورده، سببِ رواجِ بيشتر رويکرد به حافظ
و گرميِ بي سابقه ي کار انتشار و ويرايشِ متنِ ديوانِ
او نيز شده است. ديوانِ حافظ ، بعد از قرآن، بيش از
هر کتابِ ديگري در ايران به چاپ مي رسد، چنان که مي
توانيم بگوييم اسطوره ي حافظ ــ که همچون همه ي اسطوره
ها زاده ي خيالِ جمعي ست ــ شخصيّتِ تاريخيِ او را،
به عنوانِ يک انسان، يک موجودِ تاريخي، محو کرده است.
باري، کوششِ من در اين پژوهش و کارِ مطالعاتي ِچندين
ساله اين بوده است که ما چه گونه مي توانيم ، بر اساسِ
اسنادِ تاريخي، حافظِ تاريخي را از خلالِ اسطوره ي او
ــ چه اسطوره ي سنّتي چه اسطوره سازي هاي "مدرن"
ــ بازشناسي کنيم. و البته، رفتن به سراغِ اسطوره ها
برايِ بازنمودنِ زيرمتنِ تاريخيِ شان، در فضايي آکنده
از هيجان و ناآشنا با منطقِ تحليلي و پژوهشگري، کاري
ست که دل به دريا زدن مي طلبد و خطر کردن.. ولي، به
هر حال، پاسخگويي به اين معمّا براي من، گذشته از جنبه
ي اجتماعي آن، يک جنبه ي عميقِ شخصي نيز داشت ، يعني
روشن کردنِ ذهن نسبت به يک معمّايِ بزرگِ تاريخي و فرهنگي
که ريشه هايِ ژرف در روانِ فردي و جمعيِ ما دارد و ما
را به رفتارهاي ناساز وامي دارد. اين کار براي من، در
عينِ حال، گونه اي "روان درمانيِ" فرهنگي
بود، براي پيراستنِ ذهن از همه ي القاء هاي "سنّتي"
و" مدرن" و رسيدن به يک ديدگاهِ شخصيِ روشن
بر بنيادِ آنچه کانت "خودانديشي" مي نامد،
يعني جسارتِ انديشيدن بر پايِ منطقِ جويندگي و تحليلگريِ
خود به جاي پيرويِ کور- کورانه از گفته ي اين و آن.
تفسيرهاي ديوان حافظ از تفسيرهاي سنّتيِ صوفيانه آغاز
مي شود که او را، به عنوانِ يک عارفِ کاملِ واصل و عابدِ
پرهيزگارِ مطلق، از جمله ي "اولياء" مي دانند
و ديوانِ او را سراسر بازگفتي از قرآن و بيانِ رمزـ
وـ اسرارِ آن. سپس در دورانِ آشنايي با انديشه هاي فلسفي
و علمي و ايدئولوژيکِ مدرن، تفسيرهاي " مدرن"
را از حافظ داريم که او را يک فيلسوفِ آزادانديشِ بي
خدا (از نوعِ تفسيرِ محمودِ هومن) مي دانند يا ايران
پرستِ دوآتشه ي ضدِ عرب و اسلام و پيروِ فرقه ي مخفي
اي بازمانده از ايران پيش از اسلام، از آيينِ مهر و
زرتشت (از نوعِ تفسيرِ ذبيحِ بهروز و شاگردان اش)، يا
حتّا يک شاعرِ اجتماعي و سياسي با گرايش هاي انقلابي
و چپ (از نوعِ تفسيرهاي احمدِ شاملو يا احسانِ طبري).
و در جوارِ اين ها تاخت ـ وـ تازهاي احمدِ کسروي را
به حافظ داريم که او را يک صوفيِ آلوده به کژانديشي
ها و تبليغِ همه گونه رفتارِ غيراخلاقي مي شناسد، و
در نتيجه، مسئولِ واماندگي ها و فسادهاي اجتماعي مان.
همه ي اين گرايش هاي گوناگونِ فکري و ايدئولوژيک تفسيرهاي
خود را از اين ديوان بر اساسِ گزينشي از بيت ها در آن
مي کنند که با پيش ـ گرايشِ ذهنيِ ايشان دمساز است.
و شگفت آن است که ديوانِ حافظ هم به همه اين گرايش ها
پاسخ مي گويد و کسي نيست که نيّتي بکند و فالي— به هر
معنايي -- از حافظ باز کند و به مراد نرسد! براي مثال،
احمدِ شاملو در ميانِ همه ي شاعرانِ ادبياتِ کهنِ فارسي
تنها شيفته ي حافظ بود و خود را از تفسيرگرانِ ديوانِ
او مي دانست و "گزارشِ" ويژه اي هم از ديوانِ
حافظ به ذوق و پسندِ او در دست داريم. شاملو در مقاله
اي در باره ي "رند" در ديوان حافظ بر آن است
که رند همان "روشنفکر" است با همان ويژگي
هايي که در شاعري امروزي همچون شاملو مي توان يافت.
امّا يک پرسشِ جدي در باره ي "روشنفکري" و
تاريخِ پيدايشِ و ماهيتِ انديشه و رفتارِ آن و امکانِ
تاريخيِ نسبت و رابطه ي حافظ با آن، شکّي اساسي در باره
ي اين گونه فهمِ بسيار ساده انديشانه پديد مي آورد.
باري، اين همه کشاکش بر سرِ حافظ و
اين که دستِ کم جماعتِ "روشنفکرِ" ما نياز
به آن دارند که در نبردِ ايدئولوژيک خواجه حافظِ شيرازي
در جبهه ي ايشان باشد، براي يک کاونده ي مسائلِ رفتارِ
جمعي برانگيزنده ي اين پرسشي اساسي ست که در اين جهانِ
به ظاهر "روشني يافته" از نورِ علم و انديشه
ي مدرن، چه نيازي ما را بر آن مي دارد که شاعري از هفتصد
سال پيش، که در جهاني بسيار بيگانه با جهانِ ما مي زيسته،
پاسخگويِ مسائلِ امروز ما باشدــ حتّا مسائلِ سياسي!
معنايِ اين "روشنفکري" و "مدرنيّت"
در رابطه با اين ديوانِ شعرِ هفتصد ساله چي ست؟ آيا
حافظ بيش از آن که با روزگارِ خود و حال ـ وـ هوايِ
فکري و شيوه ي زيستي در "زيست جهانِ" خود
نسبت داشته باشد، با "ما" و جهانِ فکريِ "روشنفکري"
ما نسبت دارد؟ و اين از نظرِ منطقِ فهمِ تاريخي چه گونه
ممکن است؟ درست است که تفسيرپذيريِ شعر به ويژه درِ
تفسيرهاي گوناگون و چه بسا بسيار گوناگون و ناهمساز
را باز مي گذارد و ديدگاه هايِ تفسيرشناسي يا هرمنوتيکِ
مدرن هم آن را روا مي دانند، اما از نظرِ منطقِ فهمِ
تاريخي، از آن جا که هر اثري، چه شاعرانه چه غيرِ شاعرانه،
در يک بسترِ زباني و تاريخي و فرهنگي شکل مي گيرد، مي
توان از ديدگاه محدوديّت هاي آن، يا ريخت شناسيِ تاريخي
و فرهنگي، هم به آن نگريست. با نهادنِ اثر در دلِ امکاناتِ
تاريخي ـ زباني ـ فرهنگيِ آن، يا روشن کردنِ افقِ تاريخيِ
آن مي توان به محدوده ي امکاناتِ تفسيريِ متن از ديدگاهِ
پديدآورنده ي آن نزديک شد. البته، چنان که انديشه گرانِ
زمينه ي تفسيرشناسي گفته اند،هرگز ادعا نمي توان کرد
که به فهمِ يک اثر، براي مثال، يک غزل، چنان که در ذهنِ
آفريننده ي آن گذشته است بي هيچ کم ـ وـ کاست رسيد.
زيرا فهمِ خودِ آفريننده از اثرِ خويش نيز امروز موضوعِ
بحث است تا چه رسد به فهمِ ديگري از آن، آن هم با فاصله
هاي بسيار دورِ تاريخي يا تاريخي و جغرافيايي. امّا،
شناختِ افقِ تاريخي و زمينه ي فرهنگي قلمروِ "ممکن"
و "ناممکن" را در يک اثر از هم جدا مي تواند
کرد. يک مثالِ ساده اين است که حافظ همچنان که نمي توانسته
گماني از اتومبيل و هواپيما داشته باشد و در شعرِ خود
به آن ها اشاره کرده باشد، نمي توانسته گماني از دموکراسي
و سوسياليسم هم داشته باشد. او، برايِ مثال، اگر عدالت
دوست بوده، با مفهومي از عدالت آشنا بوده که با مفهومِ
امروزينِ ما از آن بسيار متفاوت است. به هر حال، اين
که حافظ، به عنوانِ يک موجودِ تاريخي، نه چهره اي اسطوره
اي، کي و کجا مي زيسته و ديوانِ او، بر اساسِ گفته هاي
خودِ او، در آن بسترِ تاريخي ـ فرهنگي چه گونه شکل گرفته،
پرسشي ست روا از ديدگاهِ علومِ انسانيِ. علومِ انسانيِ
مدرن ــ همانندِ علومِ طبيعي که همه چيز را در بسترِ
"طبيعيِ" خود مي نگرد جدا از هر ايده و انگاره
ي مابعدالطبيعي ــ هر انساني را همچون پديده اي طبيعي
ـ تاريخي ـ فرهنگي مي فهمد ودر اين فهم و شناخت هيچ
داعيه ي ارتباط با عالمِ "ماوراء"، هيچ عنصر
و اراده يا عاملِ فهم ناپذيرِ مابعدالطبيعي و بيرون
از روابطِ عليّتِ طبيعي و تاريخي، جايي ندارد.
بر اين مبنا بود که من در موردِ حافظ
و معمّايِ تاريخي و فرهنگيِ او به اين نتيجه رسيدم که
تا "ما" به يک ديدگاهِ روشنِ روشنگر از ديدگاهِ
علومِ انسانيِ مدرن نسبت به اين پيچيده ترين و معمّايي
ترين، و در عينِ حال پُرکشش ترين و وسوسه انگيزترين،
پديده ي تاريخِ فرهنگِ خود و زبانِ خود نرسيم، هرگز
به درستي راهي به درونِ شيوه ي نگرش و بينش و روشِ شناخت
و تحليلِ مدرن نخواهيم يافت. و امّا، پرسش اکنون اين
است که ما از چه دري و با چه روشي مي توانيم راهي به
درونِ اين متن بيابيم که تا آن جا که ممکن است، بر اساسِ
پيش انگاره هايِ علومِ انسانيِ مدرن يا علومِ تاريخي
و فرهنگي، به ديدگاهي در موردِ او برسيم که دخالتِ ذهنيّت
شخصي يا پيش گرايش هايِ ايدئولوژيک در آن به کمترين
پايه ي ممکن رسيده باشد. به عبارتِ ديگر، به نظريّه
اي برسيم که نتايجِ به دست آمده ازآن پژوهشِِ، به قولِ
کارل پوپر، "ابطال پذير" باشد يا، به عبارتِ
ديگر، پذيرايِ نقد و بررسي باشد و از مقوله ي احکامِ
خودسرانه و جزمي يا بر اساسِ تحميلِ "اُتوريته"
به شمار نيايد. يعني، نظريّه اي که بتواند بگويد من
بر اساسِ اين بُن انگاره هايِ علمي و نظري، با اين روش،
بر مبنايِ اين داده ها و اسناد به اين نتيجه رسيده ام؛
نتيجه اي که مي توان بر همان پايه ها از نو سنجيد و
در باره اش چون ـ وـ چرا کرد يا، چنان که گفتيم، اصلِ
"ابطال پذيري" بتواند در موردِ آن به کار
بسته شود. يعني، بشود گفت که اين مبناهايِ نظري درست
هستند يا نيستند؛ اين روش درست است يا نيست؛ يا اين
اسناد درست و به جا به کار گرفته شده اند و همسنجي شان
درست است يا نه. و البته، هدف، چنان که گفتم، زدنِ پلي
ميانِ ديوانِ حافظ و تفسيرشناسيِ (هرمنوتيک) مدرن است.
اصلِ اساسيِ راهنمايِ من در کوشش برايِ
فهمِ حافظ از اين ديدگاه، اصلِ تاريخيّتِ متن بود. يعني
اين که هر متني که به زباني نوشته شده، چه شعر چه نثر،
يک فراورده ي زباني ست و به عنوانِ فراورده ي زباني
به يک ساختارِ زباني که ميانِ يک جامعه ي زباني مشترک
است تعلّق دارد و، در نتيجه، از دلِ يک تاريخ و فرهنگ
بيرون مي آيد که دارايِ حدّـ وـ مرزِ تاريخي و جغرافياييِ
ست. يک اثرِ ادبي ، از آن جا که يک اثرِ زباني ست، بنا
به ماهيّتِ جهانـَروايِ زبان و رابطه يِ ذاتِ زبان و
ذاتِ انسان ، مي تواند حاملِ معناها و مفهوم هايي باشد
که کم ـ وـ بيش براي همه ي انسان ها اعتبار داشته باشد
و "چيزي" به آن ها بگويد، امّا، در عينِ حال،
هر تجربه ي انساني، با تماميِ عام ترين يا جهانرواترين
معنايي که مي تواند داشته باشد، در يک محيطِ انساني
در شرايطِ ويژه ي مادّي و معنويِ خاصّي امکان پذير مي
شود. واگر بيان شود، در ظرفِ زباني اي ريخته مي شود
که آن نيز ناگزير محدوده ي ساختاريِ زباني و زمينه ي
تاريخي و فرهنگيِ خود را دارد. ديوانِ حافظ نيز به عنوانِ
يک اثرِ بشري، يعني اثرِ زباني- تاريخي- فرهنگي از اين
دايره بيرون نيست. به عبارتِ ديگر، اگر همه ي عواطف
و احساسات و پيش گرايش هايِ ذهني و ايدئولوژيکي را که
بر گردِ حافظ و ديوانِ او هاله اي پر رمزـ وـ راز مي
تنند و آن را از دسترسِ فهمِ منطقي و تحليلي دور مي
دارند، بتوانيم کنار بگذاريم، و با پذيرشِ آگاهانه و
به زبان آوردنِ پيش انگاره هايِ ذهنيّت و جهان بينيِ
علميِ مدرن به سراغِ او و ديوان اش برويم، چه گونه مي
توانيم ديوانِ اورا همچون يک "متن" (text)،
به معنايِ امروزيِ کلمه در تفسيرشناسيِ مدرن، بر زيرمتنِ(context)
تاريخي اش بنشانيم؟ باري ، اين پرسشي بود که خودآگاه
و ناخودآگاه به صورتِ وسوسه اي ديرينه ذهنِ مرا به خود
مشغول مي داشت و چالشي دايمي با آن داشت.
ادبيات شناسان در باره ي رابطه ي ديوانِ
حافظ، همچون يک متنِ ادبيِ شاعرانه، با متن هايِ ادبيِ
شاعرانه ي همزمان با حافظ و پيش از او فراوان پژوهش
کرده اند و دست آوردهايِ بسيار داشته اند. ما امروز
مي دانيم که حافظ از کدام شاعرانِ پيش از خود يا همزمان
با خود تأثير پذيرفته و کدام غزل ها يا بيت ها و مصراع
هاي او زيرِ تأثيرِ کدام غزل ها و بيت ها و ومصراع ها
از کدام شاعران سروده شده است. حتّا رابطه ي ديوانِ
او را با قرآن و روايات و احاديثِ ديني را نيز روشن
کرده اند. اين ها همه نشانه ي آن است که ميانِ اين ديوان
همچون اثري زباني ـ تاريخي ـ فرهنگي و آثارِ همزمان
و پيش از آن ناگزير رابطه اي وجود دارد که در اصطلاحِ
امروزين به آن رابطه ي "ميان متني" (intertextual)
مي گويند. ولي آنچه حافظ را براي ما حافظ مي کند و به
او و شعر-اش چنين جلوه ي جادويي مي بخشد، هم هنرِ شاعريِ
او و رفتارِ زبانيِ اوست و هم آن ساختارِ معناييِ پيچيده
و پر از رمز و اشاره که امکانِ اين همه برداشت و تفسيرهاي
ناهمساز را مي دهد. ولي نکته ي اساسي کم ـ وـ بيش در
موردِ اين تفسيرها آن است که همگي با بيرون کشيدنِ بيت
هايِ خاصي که به ظاهر با ديدگاه هاي تفسيرگر همنوا هستند،
تماميِ ديوان را در پرتوِ آن بيت ها معنا مي کنند. در
نتيجه، اين همه برداشت هاي گوناگون و ضدِ يکديگر از
اين ديوان داريم، در حالي که در موردِ ديگر آثارِ ادبي
و ديوان هاي شعرِ فارسي چنين همستيزي رأي ها و نظرها
وجود ندارد و اين همه همت و "غيرت" در موردِ
آن ها به خرج داده نمي شود. در کار نبودنِ يک مطالعه
ي ميان متنيِ جديِ سيستمانه از جهتِ ذهنيّت و انديشگي،
در موردِ ديوانِ حافظ، از سويي، و شگردها و بازيگوشي
هاي شاعرانه ي او، از سويِ ديگر، زمينه اي به اين همه
کشاکش و هيجان بر سر ديوانِ حافظ مي دهد. از تفسيرهايِ
سنّتيِ ديوانِ حافظ که بگذريم ــ که همگي هر بيت و مصرعِ
او را به کليشه هايِ قراردادهايِ تفسيري صوفيانه برمي
گردانندــ تفسيرهاي "مدرنِ" ما همگي با بيرون
کشيدنِ ابياتِ دلخواه از ديوان و تفسيرِ کلِ آن در پرتو
معنايي که از آن بيت ها مي فهمند، در بندِ رابطه ي متن
و زيرمتنِ تاريخي و فرهنگيِ آن نيستند، بلکه بيشترمي
کوشند که حافظ را با خود همزمان و همزبان کنند. البته،
چنان که اشاره شد، در هر اثرِ ادبي، به ويژه آثارِ بزرگِ
ادبي، چنين استعدادِ همزباني و همدلي با مردمانِ ديگر
از روزگارانِ و ديارانِ ديگر هست، اما اگر در پي آن
باشيم که پژوهشگرانه، با سنجه ها و روش ها و ديدگاه
هايِ مدرن به سراغِ فهمِ آن از ديدگاهِ سراينده ي اثر
برويم ــ البته تا آن جا که چنين چيزي، به دليلِ مسائلِ
فهمِ متن، ممکن است ــ و بکوشيم به ديدگاهِ او، آنچنان
که فهمِ تاريخيِ مدرن امکان مي دهد، نزديک شويم، بهترين
راه همان روشِ مطالعه ي ميان متني ست، يعني يافتنِ رابطه
ي معناييِ متنِ ديوانِ و گشودنِ زبانِ رمز و استعاره
هايِ شاعرانه ي آن به ياري متن هاي همزمان يا پيش از
او. آنچه، به نظرِ من، به ما اجازه مي دهد که به اين
ديوان همچون يک متن کم ـ وـ بيش پيوسته بنگريم، يکي
واژگانِ متن وتعبيرها و استعاره هايي ست که پيوسته در
آن تکرار مي شوند، و ديگر، همخانوادگيِ اين زبان با
زبانِ تعبيرها و استعاره هايِ شعرِ صوفيانه، يا، به
عبارتِ ديگر، رابطه ي ژنريکِ اين متن با متن هايِ همانند،
که همگي از درونِ يک زيرمتنِ زباني ـ تاريخي ـ فرهنگي
برمي آيند. به ياد بايد داشت که شعرِ صوفيانه در اساس
شعرِ ژنريک است، يعني قالب هاي لفظي و معناييِ از پيش
داده اي را همواره تکرار مي کند. امّا اين نکته را نيز
همين جا بيفزايم که شعرِ حافظ در عينِ رابطه ي سرراستي
که با شعرِ ژنريکِ صوفيانه دارد، دارايِ ويژگي هايِ
شخصي اي ست که آن را در ميانِ همه ي آن ها ممتاز مي
کند (در اين باره نگاه کنيد به: عرفان و رندي در شعرِ
حافظ، به همين قلم).
آنچه مرا به کشفِ رابطه ي معناييِ ميان
متنيِ ديوانِ حافظ و ژانرِ ويژه اي از ادبيّاتِ صوفيانه
راهبري کرد، توجّه به رابطه ي بسياري از ابيات و غزل
هايِ ديوان با نخستين تفسيرِ صوفيانه ي قرآن به فارسي،
يعني کشف الاسرارِ ميبدي بود؛ تفسيري که در آغازه هاي
قرنِ ششمِ هجري نوشته شده است. و سپس رابطه ي آن با
يک متنِ تآويليِ صوفيانه ي ديگر، يعني مرصادالعبادِ
نجم الدينِ رازي، از قرنِ هفتم، که آن هم زيرِ نفوذِ
تفسيرِ ميبدي ست و بسياري از مطالب و شعرهايِ آن را
تکرار مي کند. کنارِ هم نهادنِ بيت هايِ بسياري از حافظ
با آنچه اين دو متن با زبانِ نثرِ شاعرانه و با شورِ
بسيار در تآويلِ شاعرانه از روايتِ آفرينشِ آدم در قرآن
مي گويند (نگاه کنيد به: "مطالعه ي ميان متني"
در عرفان و رندي، همان) معنايِ مفهوم هايي همچون "سلامت"
و "ملامت" و "گنج" و "گدا"،
و بسياري ديگر را، که در ادبياتِ شاعرانه ي صوفيانه
و ديوان حافظ بسيار مي آيند، و همچنين معنايِ بسياري
بيت ها و غزل ها را بر من روشن کرد.
اين مطالعه ي ميان متني نه تنها رابطه
ي ديوانِ حافظ را با اين دو متن، و متن هايِ ديگرِ شعر
و نثرِ صوفيانه از اين نوع، بلکه اساسِ تأويليِ ادبياتِ
عرفانِ عاشقانه را، که در زبانِ فارسي پرورده شده است،
روشن مي کند. يعني، پاسخي به اين پرسشِ اساسي مي دهد
که خوفِ زاهدانه ي صوفيانِ نخستين از خدا واز انتقام
جويي و دوزخِ او، چه گونه به شور و عشقِ بي نهايت به
او بدل شده و خدا در مقامِ "شاهدِ ازلي"،
در مقامِ معشوق، چه گونه پديدار شده است. اين تحولِ
بسيار مهمِ گفتمانِ زاهدانه ي نخستين به گفتمانِ شاعرانه
ـ عاشقانه ي پسين از تأويلِ روايتِ آفرينشِ آدم در قرآن
بيرون مي آيد، که ميبدي، به دنبالِ تکميلِ تفسيرِ استادِ
خويش، خواجه عبداللهِ انصاري، نخستين روايتِ گسترده
از آن را با نثري دلکش و پرشور دست داده است. به گمانِ
من، بخشِ تفسيرِ عرفانيِ کشف الاسرار را بايد "متنِ
مادر" براي تماميِ ادبياتِ عرفانِ عاشقانه ي پس
از آن دانست. اين تأويل سرچشمه ي آثارِ شعري و نثري
صوفيانه در روايتِ رابطه ي عاشقانه ي انسان و خدا ست،
از سنايي و عطار و عراقي و مولوي و احمدِ غزالي و عين
القضاتِ همداني تا روزبهانِ بقلي و نجم الدينِ رازي
و سعدي و خواجو و حافظ. در اين تأويل، که به نحوِ زيبا
و حيرت انگيزي پرورانده مي شود، اين صوفيان با پروراندنِ
روايتِ کوتاه و پراکنده ي قرآني، با افزودنِ "اخبار"
و احاديث، با وام گرفتن از اسرائيليّات يا تآويل هاي
يهود از روايتِ توراتيِ آفرينش، با باريک انديشيِ دور-
وـ درازِ دو- سه قرنه، به دست آوردِ شگفتي مي رسند که
بنيادِ اين تأويلِ و اساسِ انسان شناسي و خداشناسيِ
صوفيانه ي عاشقانه است. آنان با باريک انديشي در باره
ي آنچه در صحنه ي ازليِ آفرينش ، به روايتِ قرآن، مي
گذرد، و با سنجش و تحليلِ رفتار و گفتارِ سه چهره ي
اصليِ حاضر درصحنه، يعني خدا، از يکسو، و آدم و فرشتگان،
از سوي ديگر، به ويژه رفتار و گفتارِ يکي از سرکردگانِ
ايشان، يعني ابليس ــ که سپس جايگاهِ وجوديِ مهمي در
برابرِ خدا و انسان مي يابدــ به اين نتيجه مي رسند
که آدمِ "گناهکار"، و فسادکار و خون ريز،
چنان که فرشتگان او را وصف مي کنند، از نظرِ مقام در
عالمِ آفرينش و نزديکي به خدا برتر است از فرشتگانِ
بي گناهِ عابد و زاهدي که وقتِ خود را، به روايتِ قرآن،
"شبانه روز" به عبادتِ خدا مي گذرانند. آنان
همچنين آن نظرِ پنهاني اي را" کشف" مي کنند
که خدا در مقامِ "معشوق" به آدم دارد و "بارِ
امانت"اي که، به همين مناسبت، بنا به آيه ي قرآني،
بر دوشِ او مي گذارد و او را روانه ي "سفر"ي
پرخطر از بهشت به عالمِ خاکي مي کند، يعني از عالمِ
بي گناهي به عالمِ گناه کاران. از دلِ اين تأويل است
که دو سَرنمون( archetype ) ازلي يا نمونه ي مثاليِِ
"زهد" و "رندي" پديدار مي شود.
فرشتگانِِ زاهدِ عابدِ به ظاهر مقرّبِ درگاهِ الاهي،
نمونه و نمادِ مثالِ نخستين اند، يعني زهد و بي گناهي،
و آدمِ داراي استعدادِ گناه کاري و فسق و بدکاري نمونه
و نمادِ مثالِ دوّمين، يعني "رندي". در واقع،
تماميِ صحنه اي که اين تأويل رسم مي کند، در بنياد داستانِ
رقابتِ انسان و فرشته بر سر نزديکي به خداست و کشفِ
آن طرحِ پنهانيِ که، به قولِ حافظ، "نقشِ مقصود
از کارگاهِ هستي" در آن درج است. در اين خوانشِ
صوفيانه از متنِ کلامِ الاهي ست که سرانجام"رندِ
لاابالي" بالاترين جايگاه را در هستي از نظرِ نزديکي
به خدا پيدا مي کند و "زاهدِ عالي مقام" فرودستِ
او قرار مي گيرد.
توجّهِ باريک انديشانه به اين دو سرنمون
رمزگشايِ جنگِ مدامِ "حافظ" و "زاهد"
در اين ديوان است. زيرا حافظ با سرنمونِ خود يکي ست،
که همان آدمِ گناه کارِ ازلي يا نخستين" رند"
است." زاهد" همان فرشته است يا آن گونه از
موجوداتِ انساني که فرشته نمايي مي کنند و به دروغ و
ريا زهد مي فروشند. اين زاهدانِ ريايي در ميانِ بشر
از آن رو رياکار اند که ادايِ فرشته را در مي آورند،
امّا "چون به خلوت مي روند آن کارِ ديگر مي کنند."
اگر به مکان ها در شعرِ حافظ توجّه کنيم، دو دسته مکان
به صورتِ حقيقي يا نمادين مي بينيم: يکي مکان هاي از
آنِ "زاهدان"، چه آسماني چه زميني، که به
نامِ هاي مسجد و خانقاه و صومعه و حرم و کعبه از آن
ها نام مي برد، و ديگري مکان هاي "رندان"،
يعني جايگاهِ مي خواران و گناه کاران، که از آن ها با
عنوان هايِ ميکده، ميخانه، خرابات، ديرِ مغان، و جز
اين ها نام مي برد. جايگاهِ "حافظ" همواره
در اين دسته ي دوم است و از دسته ي اوّل گريزان است.
زيرا در آن ماجرايِ ازلي، در آغازِ آفرينش، سرنوشتِ
او "رندي" بوده است که تقديرِ ازليِ انسان
است ("مرا روزِ ازل کاري بجز رندي نفرمودند").
همان جا ست که او ميِ زندگاني را از دستِ "ساقيِ"
ازلي مي گيرد و گوشه ي جمالِ او را مي بيند و دل به
آن زيباييِ بي نهايت مي بازد. آن جمال براي او در قالبِ
حوّا نيز پديدار مي شود که با وسوسه ي جادويي اش او
را به دامِ "گناه" مي کشاند و از عالمِ سادگي
و بي گناهيِ فرشته وار بدر مي کند. در پيِ آن ماجرا
ست که "حافظِ خلوت نشينِ" زاهد يا "مسجدنشين"
از بهشتِ ناداني و بي گناهي رانده و به عالمِ دانايي
و هشياري کشانده مي شود که سرمستيِ عاشقانه نيز با آن
هست. و بدين سان او را از "مسجدِ" عالمِ قدس
به "خرابات" يا "خراب آبادِ" خاکي
مي افتد ("من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم/اين
ام از روزِ ازل حاصلِ فرجام افتاد").
باري، از دلِ تأويلِ شاعرانه ي صوفيانه
ي داستانِ آفرينش در قرآن، خداشناسي، انسان شناسي و
فرشته شناسي اي بيرون مي آيد که اساسِ نظريِ عرفانِ
عاشقانه و آفرينندگيِ شاعرانه ي آن است. آن همه شور
و حس وحال در ادبياتِ اصيلِ اين مکتب، چنان که در آثارِ
سنايي و عطار و مولوي و سعدي مي بينيم، در برابرِ سردي
و منطق بافيِ زاهدانه ي عرفانِِ نظري از يک اختلافِ
بنيادي در خداشناسي و انسان شناسي و فرشته شناسيِ آن
دو برمي آيد که در اين گفتارِ کوتاه نمي گنجد. اساسِ
اين اختلاف در دو گونه تأويلي ست که اين دو مکتب از
اسطوره ي هبوط مي کنند (نگاه کنيد به "دومکتبِ
تأويلي" در عرفان و رندي، همان).
مطالعه ي ميان متني، چنان که ديديم، راهگشاي ما به فهمِ
مرکزي ترين نکته در ديوان حافظ است که با
مراجعه ي سرراست به متنِ ديوانِ به چنگ نمي آيد. زيرا
در آن به زبانِ رمز و نماد و استعاره و با بازي ها و
بازيگوشي هايِ زباني شاعرانه اي بيان شده است. کلافِ
ارتباطي اين تأويل نيز در اين گزارشِ شاعرانه در قالبِ
غزل به طبع گسيخته است و تنها با خوانشِ تفسيرشناسانه
يِ (هرمنوتيکي)ِ متن هاي مرتبط با آن، همچون کشف الاسرار
و مرصادالعباد است که سرِ رشته به دست مي آيد. بر اساسِ
اين رابطه ي ميان متني ست که، به نظرِ من، مي توان ساختارِ
پايه ايِ معناييِ ديوانِ حافظ و زبانِ رمزِ تعبيرها
و استعاره هايِ آن را يافت. يا، به عبارتِ ديگر، رابطه
ي "متن" و "زيرمتن" را در آن، به
معنايي که گفتيم، دريافت. رابطه ي ميان متني، از راهِ
کشفِ رابطه ي ديوانِ حافظ با متن هايِ شعر و نثرِ ادبياتِ
صوفيانه و عرفاني، با نشان دادنِ ِ بازتابِ خداشناسي
و انسان شناسي و فرشته شناسيِ صوفيانه ي پيش از حافظ
در ديوانِ او، عمده ترين مفهوم هايِ ديوانِ او را که
بر اساسِ روياروييِ دو مفهومِ "زهد" و "رندي"
ست، روشن مي کند. تا کنون اين رويارويي بيشتر به معنايِ
اخلاقي فهميده شده است، يعني روياروييِ نادرستي و رياي
زاهدانه در برابرِ پاک نهادي و راستيِ رندانه، به رغمِ
نمايشِ آن يک به بي گناهي و رعايتِ شرع و آلودگيِ اين
يک به گناه و فساد از ديدگاهِ شرعي. ولي رابطه ي ميان
متني بنيادِ هستي شناسانه ي اين رويارويي را نشان مي
دهد که بر اساسِ تأويلِ روايتِ اسطوره ايِ آفرينش است.
از دلِ اين تأويل است که تضاد و کشاکش ميانِ دو ژانرِ
اصليِ موجوداتي که سرراست با خدا ارتباط دارند، پديدار
مي شود، که يکي انسانِ بهره مند از "روح"
است امّا با تنِ خاکي، و نوعِ ديگري که يکسره روحاني
ست، يعني فرشته. اين دو بر سرِ نزديکي به خدا با يکديگر
در کشاکش و رقابت اند. زاهدانِ زميني در طلبِ بازگشت
به بهشت و همجواري با فرشتگان اند و گريز از جايگاه
انساني، يعني عالمِ خاکي. امّا "رند"، بنا
به جايگاهِ ازلي اي که براي او نهاده شده، و با پذيرشِ
"بارِ امانت" اي که بر دوشِ او گذاشته شده،
پذيرايِ جايگاهِ خاکيِ خويش و تماميِ بارِ "بلا"يي
ست که در اين عالمِ بلا و حادثه در انتظارِ اوست، زيرا
که او را بيهوده به اين عالم نفرستاده اند. او به اين
جا آمده است تا شاهدِ تجلّيِ زيباييِ "شاهدِ ازلي"
باشد که "در ازل پرتوِ حسن" اش ميل به تجليّ
کرده است. جايگاهِ اين تجلّي نه عالم روحاني ست که جايگاهِ
فرشتگان است ــ يعني موجوداتي که "عشق ندانند که
چي ست"ــ بلکه عالمِ خاکي ست که آدمِ خاکي در آن
جاي دارد. آدمِ خاکي، به دليلِ ويژگي هايِ تقديري اش،
به دليلِ "رندي" اش، دارايِ چنان امکان و
استعدادي ست که مي تواند شاهدِ تجلّيِ زيباييِ ازلي
در آيينه ي جهانِ خاکي باشد.
آنچه به حافظ در ميانِ همه ي شاعرانِ
عارفِ ديگر چهره اي يگانه مي بخشد و او را در چشمِ روشنفکرانِ
امروزي نيز خوشايند مي کند، اين است که او به منطقِ
وضعِ "رندانه"ي انسان و گناه آلودگيِ آن و
پذيرشِ اين تقديرِ ازلي، جسورانه تر از ديگر شاعرانِ
اين نحله مي انديشد و منطقِ انکارِ امکانِ زهد در موردِ
انسان را تا به جايي مي برد که به منطقِ آزادانديشيِ
مدرن بسيار همانند مي نمايد. همين چه بسا اسبابِ بسياري
بدفهمي ها را در موردِ او فراهم مي کند.
|