پگاه
: سلام خانم پوران فرخزاد خسته نباشيد
شما که هم شعر مي گوئيد وهم قصه مي نويسيد به ما بگوئيد
چه فرقي است ميان شخصيتِ شاعر و نويسنده و چه تفاوتي است
بين اين دوهنر؟
پوران : شعر هميشه بي خبر مي آيد. از کجايم ؟! از انتهاي
ذهن، تاريک خانه ي تصاويري که از پديده هاي زندگي برداشته
مي شود، ساخت و پرداختش با نابغه اي است که در آنجا خانه
داردو نمايش اش با ما. اما ساختارداستان، از انديشه و
تفکري است که فرايند نگاه هاي ما به معماري ديداري زندگي
است ، يعني به همان اندازه که براي نوشتن يک داستان از
عقل و منطق استفاده مي کنيم وناچاريم شالوده ي آنرابردانش
هائي همانند روانشناختي، جامعه شناسي، و ديگر شناخت هاي
بايسته وا بگذاريم ، به همان نسبت مقوله ي شعر ازدرونياتِ
ما سرچشمه مي گيرد وبا واقعياتِ زندگي درآميزه است . اگر
چه اين هردوازنبوغ برمي خيزدوتا نبوغ نباشدهيچ يک به وجود
نمي آيندو آثارساختگي هرگزبرروح مخاطب اثر نمي گذارند
و پيوسته عقيم مي مانند. بدينسان مي توان گفت که شعر ميهماني
نا خوانده است که به ناگهان وارد مي شود، البته نه دستِ
خالي ، بل،با هديه اي شوق انگيزو شادي بخش. اما براي پذيرائي
ازداستان بايد ازچندي پيش تهيه ديدو آماده ي پذيرائي از
آن شد.
پگاه : کتاب هاي
" کارنماي زنان کاراي ايران" ، " زنان
هميشه" ، و" نيمه هاي ناتمام" کتاب هاي
پرزحمت و پرحجمي هستند . منابع را چگونه در اختيار مي
گرفتيد و دراين راه باچه مشکلاتي روبروبوديد و چه کمک
هائي به شما شد ؟
پوران : براي آماده سازي " کارنماي زنان کاراي
ايران" و پيش ازآن ، "دانشنامه ي زنان فرهنگسازايران
وجهان " که در سال 1378 در دو جلداز سوي انتشاراتِ
زرياب منتشر شد، وقتِ زيادي صرف شد. مراجعه به تذکره
ها و سفينه هاي کهنه، تورق کتاب هاي کلاسيک چه نثر،
چه نظم، ومراجعه به مجموعه هاي چاپ شده دراين باب، همچون
"خيرات حسان" اعتمادالسلطنه ،" ازرابعه
تا فروغ" کشاورزصدر و" زنان سخنور"علي
اکبر مشيرسليمي و آثارديگري ازاين دست ،نه تنها وقتِ
زيادي گرفت بلکه فشارچشم هاي مراهم به مقدارزيادي بالا
برد،به ويژه که وضع نشردرايران مثل کشورهاي اروپائي
وآمريکائي حتا آسيائي هم نيست و به دليل کمي شمارگان
چاپ،و ناتواني مالي ناشرين، نويسنده ي ايراني بايددرتمام
مراحل چاپ،باناشرهمراه باشد،غلط گيري و چندباردوباره
خواني ،نظارت در صفحه بندي وآماده سازي طرح روي جلدوپخش
، ازاعمال شاقه اي است که يک نويسنده ويامترجم ويامؤلف-
هيچ فرقي نمي کند- ناچاربه تحمل آن است، بنابراين توخودحديثِ
مفصل بخوان ازاين مجمل. . .!
پگاه : در اکثرتذکره
هاي مرد نويس! همانطورکه به خوبي آگاهي داريدازميان
صدها شاعرمرد، به نام تعدادانگشت شماري اززنان برمي
خوريم و مي بينيم که اززنان بيشتربا چنين کلماتي ياد
شده است : لطيفه ، ظريفه ، شهرآشوب، خوشرو، صاحب جمال،
بزم آرا،
و. . . در واقع به ظاهرزن بيشترتوجه مي شده است تابه
کاراو. و اين نشانه ي جدي نگرفتن کارزنان بوده است .
متأسفانه بعضي از زنان هم گول اين توهين هاي فريبنده
را خورده و مي خورند واسيرتوهم هاي پوچي مي شوند که
هيچ ربطي به دنياي " قلم" ندارد، در چنين
صورتي است که ارزش کارشما مشخص مي شود. چگونه چنين ضرورتي
را حس کرديد؟ و چه کارهاي ديگري دراين زمينه بايد صورت
بگيرد تا جدااز تعارفاتِ بازاري وبزميِ شکل و شمايل
، کارزن جدي گرفته شود؟
پوران : دربي انصافي تذکره نويسان گذشته که
هيچ ترديدي نيست، اگرچه بي انصافي اين قلم به دستان
نرينه، فرآيندميراث تاريخي اجتماعي ماست که به زن همواره
به چشم جنس دوم نگريسته وآنان را درقالبِ برده و فرمانبرجنس
اول دانسته است باوجودي که در تورات آمده است : "ما
انسان رابه شکل خويش آفريديم و آنان را ذکورواناث قرارداديم
." که اشاره ي صريح به تساوي زن ومرد درآفرينش
است و با آنکه درآغازتاريخ اين دوره از زندگي انسان
برروي کره ي خاک( من به تکراردوره هاي زندگي اعتقاد
دارم وانسان را بسيارقديمي ميدانم.)آفرينش به جنس ماده،
زن، نسبت داده شده است ودرواقع نه تنها خدابانوي آفرينش
ازلي پرستيده مي شده که خدابانوان بسياري درهرم آفرينش
وجودداشته اندکه مردم به درگاه آنان نيازبرده و نذورات
شان را طي مراسمي شکوهمند پايريزآنان کرده وبه معابدشان
مي سپردند، اماپس ازآغازمدنيت،ساخته شدن شهرها وابتلاي
انسان به شهريگري،زن ها نمي دانم به چه دليل، شايدتن
بارگي وغفلت هاي خودشان،اندک اندک ازجايگاهِ آغازين
خودشان نزول کردندوخدايان مذکر به جاي آنان درهرم آفرينش
والوهيت نشستند، روايتِ مشيانه ومشيا ، نخستين زن ومردِ
آفرينشِ آريائي که زندگاني را " همبَر وهم بالا
وهم ديس" پابه پاي هم وبه تساوي درپيش گرفته بودند،ازصحنه
ي اجتماع ناپديدشدند وبا آنکه درحکومتِ هخامنشيان وازآن
پس اشکاني وساساني زنان شايسته ي بسياري مصدرحکومت وگرداننده
ي چرخ اجتماع بودند،رفته رفته ازاجتماع روي نهفتندوسرانجام
با آغازسلطه ي تازيان، آدم و حوا درصحنه ي آفرينش نمودارشدند،
آدم که به شکل و هيئتِ خداوند بودوپسراوبه شمار مي آمدوحوا،
که ازدنده ي چپِ اوآفريده شد ووسيله اي بودبراي رفع
تنهائي و عيش و عشرتِ آدم ! بدينسان زناني که آناهيتاي
درخشان مادرآب هاي پاکيزه ي جهان، نمايه ي آن هابود،
سرانجام از جايگاهِ سپتنائي خود که بهشتِ زيبائي وراستي
بود به دوزخ حرمسرا، سقوط کردند. آناهيتاي ناآلوده جايش
رابه زهره ي چنگ زن وبربط نوازسپرد وزنِ آفرينشگر، به
ماشين توليد مثل تبديل شد تا زندگاني اش رادرزندان مرد
خواسته ادامه بدهد آن هم نه در مقام يک انسان طبيعي،
يک شهروند، يک واحدِپويا وپايا، که درجايگاهِ موجودي
درجه ي دو،درکنارمهجورين و مستضعفان و درماندگان، دخترشيطان،
يا مادراهريمن، مکاره، محتاله، سبب سازو شرور،فتنه وآشوب
زا،و زحمت افزا!. بدينسان تکليفِ زن هائي که مي خواستندسرازفرمان
اجتماعِ مذکربرکشيده، ازگله بيرون زده وهمپاي مردان،
به سوادآموزي روي آورند، شعربگويند، بنويسندويادراموراجتمائي
دخالت کنند کاملأ روشن است. که دراين روند وضع وحالِ
زنانِ سخن ساز، ازديگران وخيم تراست . آنان همواره هدفِ
تيرهاي ملامت بوده اند، ضعيفه، خفيفه، مسکينه وعورت
خوانده مي شدند وفسادِاخلاق و تباهي رفتارشان برجامعه
مسلط بود. همانند رابعه ي قزداري، نخستين شاعرزنِ پارسي
گوي ايرانِ بزرگ، که آثارش به ثبت رسيده است امابا تمامي
نشانه هاي بزرگي، به جرم دل باختن به مردِ دلخواه، به
دستِ برادراش به قتل مي رسد. يا جهان خاتون، مهري هروي
وجميله ي اصفهاني که درقرنِ 8 و9 و11 مي زيستندو به
نوشته ي تذکره نويسان مذکر، دانائي آلوده به گناه دارند!...
وهمين تذکره نويسان بودندکه نام وچگونگي زندگاني وآثارديگرشاعران
زن راازرويه هاي تاريخ ستردند وجزنامي کوتاه وگه گاه
چندبيت شعرِگسسته ومغشوش ازآنان برجاي نگذاشتندکه يکي
ازاينگونه قربانيان عفت نسابه است که درقرن. . . . .
مي زيست وبه دليل ستمي که ازجامعه ي مردمحوروخانواده
ي تنگ انديش خود ديد وشايدشکستن وذره ذره شدن دريک دلبستگي
عاطفي پنهاني ،تمامي عمررا به تنهائي گذراند وهرگزتن
به هيچ پيوندي نسپرد و در اندوهِ زن بودن دراجتماع زن
ستيز پژمرده شد وجان سپرد. پس ازاو قرة العين آمد. آن
زن هوشيار، دانشمند، پويا،بي بديل که به دليل آزادگي
وسرکشي، به دستِ کارگزارانِ خبيثِ ناصرالدين شاه قاجارخفه
شدو ذکاتِ زن بودن اش رابه بهاي زندگاني اش پرداخت کرد!.
وچنانکه مي دانيم ازتمامي زنان پيشرو که ازپديده هاي
زمان خودبودند، نويسندگان تاريخ ادبيات تنها باعناوين
.. . . . . ظريفه، مقبوله، جميله،وحتا مطربه وروسپي
نام برده اند. مادينگاني عشرت سازوطرب افزا،اسبابِ لهو
ولعب وماشين توليد مثل!
تأمل درزندگي نامه ي غمبارزن، به ويژه زن شرقي، روزها
وماه ها وسال ها مراازبسياري چيزها دورکردوهرچه به اين
فراموش شدگان بيشترنزديک مي شدم خودم رابا آنان يگانه
تر مي يافتم به ويژه دردهه هاي 60 و70 که بارديگرغوغاي
مردسالاري بالا گرفته بود وزنان همانندآغازمدنيت، بارديگردرحال
نزول بودندوپس ازمرخصي کوتاه مدت مي رفتند که به قفس
هاشان بازگردند وباز پرنده ي دست آموزمردان گردند، جرقه
هاي اين پژوهش ازهمان زمان درذهنم زده شد،اگرچه چندسالي
به درازا کشيد، تا به مرحله ي عمل رسيدوسرانجام درچندين
وچندکتاب ودوفرهنگ نامه تولديافت. البته باتوجه به شمارزناني
که هرسال به دنياي هنروادبيات پاي مي گذارند، وپراکندگي
وآشفتگي آثارزنان گذشته، هنوز بايدبه پژوهش هائي اين
چنين ادامه داد . واما اينکه کارزنان شاعر ونويسنده
چگونه مي تواند جدي ترازاينکه هست گرفته شود، اگرزن
هاي ايران کمي جدي تربه خود وکارشان بنگرند، وتن به
تعارفاتِ آنچناني ندهند، بي ترديد جدي ترهم گرفته خواهندشد
وديريا زودزماني فراخواهد رسيد که زن ومرد بدون توجه
به جنسيت ، بانام انسان درصحنه ي اجتماع وطن پديدارخواهند
شد ودرست درآن زمان است که جامعه پس ازگذرازدوران کودکي،
به بلوغ مي رسد و مي تواند طلوع دوباره اش را به عنوان
جامعه اي متمدن وفرهنگدار، به جهان اعلام کند .
پگاه : دراين کتاب
ها،اشعاربسيارضعيفي که هيچ لزومي به چاپِ آن ها ونوشتن
شرح حال سراينده هاي آن ها نبوده است، نيز ديده مي شود.
چه معياري براي انتخاب در نظرگرفته بوديد وچرا اين کتاب
هاي پرزحمت، شامل چنين سرايندگان مبتدي و کارهاي ضعيفي
هم شده است ؟
پوران : نمي دانم به کدام يک ازکارهاي من اشارت داريد،
شايد منظورتان " زنان هميشه" است. توجه داشته
باشيد که من هم دراين کتاب، هم دراثرديگري درهمين روال،
البته کوتاه ترومختصرتر، به نام " اوهام سرخ شقايق"،
که شش سال پيش ازاين انتشاريافت به آوردن نمونه هائي
ازآثارشعري زنان، چه کلاسيک، چه نيمائي، وآزاد بسنده
کرده ام و کارم دراين دوکتاب نه نقدوبررسي، بل،آوردن
نمونه هائي ازاشعارگوناگون زنان، درپنجاه سال اخيربوده
است وباورکنيد اگرپاي نقد وبررسي به ميان مي آمد- که
بايد روزي بيايد- بسياري ازاين آثار، چه کلاسيک،چه نيمائي
، چه آزاد،دراين دفترها جاي نمي گرفتند، که من خودشيفته
ي شعرزلال ناب هستم ، شعري که درمن خانه کند، بامن زندگي
کند، وزمزمه اش هرگزدرذهنم پايان نگيرد. درضمن ازيادنبريم
که سانسورهم درچگونگي اين اشعار نقش مهمي دارد چه سانسوردروني
که خودبه خود ايجاد مي شود،چه سانسوربيروني که شاعررا
وامي داردکه بي خطرترين وساده ترين اشعارخودرابه دستِ
چاپ بسپارد! .
پگاه : درکتاب"
نيمه هاي ناتمام" ازرابعه تافروغ ، چراآنقدردلسوزانه
وشايد بتوان گفت با ترحم به همه ي زن ها نگريسته ايد
ودرواقع، دفاعيه اي براي شخصيتِ اخلاقي همه ي آن ها
تنظيم کرده ايد. آيا وقتِ آن نيست که زنان هنرمند راهم
دقيقأ آن طورکه بوده اند وهستند بي هيچ وحشت وابائي
، شناسائي ومعرفي کرد؟ وچرا اين کتاب " نيمه هاي
ناتمام" نام گرفته است ؟
پوران : براي معرفي شخصيت وآثاريک شاعر،نيازبه دسترسي
به زندگي نامه اي کامل و از آن کامل تر تمامي آثار اوست.
چيزي که زنان شاعرماازقرن چهارم تا انقلاب مشروطيت .
حتا تا زمان پروين اعتصامي فاقد آن هستند. بنابراين
جز آنکه مهربانانه و دلسوزانه به آنان نگاه کنيم و ازآنان
سخن بياوريم ، کارديگري نمي توانيم بکنيم. رباعياتِ
مِه ستي گنجوي نيز که ازنادر زنان زمان خود بود با آثار
ديگران وبرخي رباعياتِ مستهجن ، که بوي نبوغ مردانه
از آن برمي خيزد مخلوط شده و مُلغمه اي رابه وجود آورده
است که پژوهنده را گرفتارسردر گمي مي کند. اگرچه من
چنان که در نيمه هاي ناتمام آورده ام ، او رايکي از
کارگزاران برجسته ي انجمن زيرزميني " مهر= ميتره
" و خُرابات نشين مي دانم و باورمندم که اودر زير
پوستِ ظاهر خود، نقشي ديگر را بازي مي کردوهمانند ديگر
خرابات نشينان وپيرمغان با خلافتِ بغداد در مبارزه يوده
است و عمري را به خدمت به فرهنگِ ايران بزرگ گذرانده
است .از" پادشاه لاله خاتون" فرمانرواي کرمان
هم که در قرن هفتم ه ق مي زيسته است که شاعر و خوشنويس
پر آوازه ي دوران خود بودو هنرمندان بسياري در پناهِ
اومي زيسته اند، تنها سه قطعه شعر،آن هم پراکنده به
دست ما رسيده است . جهان ملک خاتون شاعربانوي قرن 8
ه-ق ، نيز که همزمان با حافظ مي زيست و سعادتِ هم سخني
بااو را داشت نيز سرنوشتي بهتر از ديگران ندارد ونوع
زندگاني اش برما آشکار نيست و تنها مي دانيم چند سالي
در کنار وزيرشاه ابواسحاق گذرانده است جزاينکه عبيد
زاکاني پس ازازدواج اوبا . . . . . در قطعه ي مستهجني
،ازآن پيوند خبرآورده است .و همين طور مهري هروي ، جميله
ي اصفهاني و ديگران . . . ما حتا زندگي نامه وآثارزنان
دوره ي مشروطيت راهم به طورکامل در دست نداريم و به
هويتِ آنان در گذار تاريخ مذکرنويس، دستبرد زده شده
است . بدينسان چگونه مي توان آنان وآثارشان را به نقد
وبررسي گرفت؟
ما حتا از زندگي نامه ي کامل و آثار عالمتاج قائمقامي
(ژاله) به درستي آگاهي نداريم و پسراش پژمان بختياري
که خود اديب و شاعربود و بخشي از آثار مادراش را به
چاپ رسانيد، زحمتِ تهيه ي زندگي نامه ي کاملي ازاين
زن بزرگ را به خود نداد . بدينسان تنها بررسي شاعران
معاصر از 1320 خ، که سالمرگ پروين اعتصامي است،امکان
پذير مي باشد. اگرچه اززندگاني بسته و محدود پروين هم
به درستي آگاهي نداريم وآنچه که بيشتر کليشه وارازاوگفته
شده است، ازصداقتِ کامل بهره ور نيست و پوينده را به
شناسائي نمي رساند. و اما درباره ي وجه تسميه"
نيمه هاي ناتمام"!
مگراين بيتِ فخرالدين اسعدگرگاني را به ياد نداريد که
اززبان يکي ازقهرمانان منظومه ي ويس ورامين مي گويد:"
زنان چون نيمه هاي نا تمام اند/ ازيرا خويشکام و زشت
نام اند"
و من اين نام راازاين توهين مستقيم گرفته ام !.
پگاه : اشعاري که
امروزه درايران، درنشريه ها يا کتاب هاچاپ مي شوند ،
تا آنجا که در دسترسِ ماست، متأسفانه کم مايه و سست
هستند. و اين روزها درداخل وخارج ازايران عده اي دست
به انتشار کارهائي مي زنند که بيشترنشانه ي ناآگاهي
آن ها وندانستن زباني است که با آن شعر مي گويند وبه
نام شعر، حرف هائي مي زنند که با شعر، فاصله اي پُرنشدني
داردو بيشتر به يک بلبشو شبيه است تا ادبيات ، وضعيتِ
شعر را درايران امروز چگونه مي بينيد؟ وهمچنين قصه نويسي
را؟ وخواهش مي کنم در اين باره بدون ملاحظه حرف بزنيد.
پوران : جهان سي سال اخير، جهاني نيست که من در جواني
درآن مي زيستم وذره ذره پديده هايش را که سرشار از زيبائي
بود وعشق، تجربه مي کردم . اغتشاش کنوني ادب و هنر نه
تنها درايران که در جهان فرآيند اغتشاش جهاني است و
سلطه ي سياستِ آن هم از نوع خشن و حيواني و پليدِ آن،
برادبيات وهنر.آن چه که امروزبه نام شعر، داستان، نقاشي
، وديگرپديده هاي هنر وادب عرضه مي شود، درواقع شبه
هنر است وادبيات،يا تقليدي است يا جنون آميز و جنون
آور، آثاري که بيشتر به بيانيه ي خانه ي ديوانگان مي
ماندتا آثاري انديشه برانگيزو شورمند ومستي آور!. ودريغا
که از اين نمونه ها در ايران معاصر به فراواني ديده
مي شودوازميان يکصد دفتر شعر که در کتاب فروشي ها جاي
مي گيرند، حتا يک دفترهم شايستگي خواندن و بررسي را
ندارد! و دريغ بيشتربراي مسئولين صفحاتِ ادبي نشريات
که با بي قيدي وبي توجهي و شايد هم ندانستگي وناآگاهي
، براين بلبشو مي افزايند وآن گروه ازناشريني که اين
نوع آثاررابه نام شعرو داستان به خورد مردم مي دهند!
.
به نگره ي من اينگونه آثار تفِ سربالائي است به روي
تاريخ درخشان ادبياتِ پارسي که روزگاري برپيشاني دنيا
مي درخشيد و تا بيست سال پيش هم دراشتعال بودولي اينک
به خاکستر نشسته است. امابا اينهمه من که اصولأ خوشبين
واميدوارهستم وفرداي ادبياتِ پارسي را چون امروز مشوش
ومغشوش وخاکستري نمي بينم وحتم دارم درپايان اين دوره
ي گذرا، کارشارلاتان هاي ادبي وهنري هم به آخر مي رسد
ورشته ي ادب وهنر به دستِ کساني بافته مي شود، که بايدبافته
شود ! که کارشان ورسالت شان در دنيا همين است بافتن
و بافتن و به درازا کشانيدن اين رشته !
پگاه : کارکردن
درکنارنام خواهري همچون " فروغ" شما رابه
چه تصوراتي وامي دارد و ازمردم چه انتظاري داريد؟ ودرکنار
لذتِ خواهرفروغ بودن، دردِ خواهر فروغ بودن را چگونه
منعکس مي کنيد؟
پوران : من آدم بسيار مستقل وتأثيرناپذيري هستم. سايرافرادخانواده
ي من به ويژه فروغ وفريدون ،هم جزاين نبودند، وما هيچ
يک ازديگري هيچ تأثيري نگرفته ايم وهرکدام ازما يک واحد
مستقل بوديم وهستيم که نگاهي به آثارما،به طورکامل اين
ادعا را ثابت مي کند. من ازاينکه خواهرفروغ و فريدون
هستم خوشحالم ، آن ها هم اگرحالا ميان ما بودند جزاين
نمي گفتند، اگرچه مردم- البته نه همه ي مردم- که گاه
جز اين مي گويند. گاه شهرتِ فريدون را ازفروغ مي دانستندکه
البته با اين نوع شيوه ي انديشگي به نبوغ فريدون که
ازپديده هاي زمان خود بود بي حرمتي مي کردند، گاهي هم
شهرتِ مرا وابسته به آنان مي دانند وهرگزبه اين نکته
نينديشيده اند- وهمچنان نمي انديشند- که براي هرکس در
دنيا جائي است و هرکس با رسالتِ خاص خوداش به دنيا مي
آيد وبه صرفِ هم خوني وهم خانگي نمي توان شهرتِ آدم
ها رابه يکديگرنسبت داد، به ويژه اگرآن آدم ها استقلال
و تأثيرناپذيري شان را به بهاي آثارشان بپردازند. حالا
نزديک به سي و پنج سال ازمرگِ فروغ، و ده سال تمام ازمرگِ
فريدون مي گذرد، ومن تمامي اين مدت را نه تنها دراندوهي
گران که فرآيندِ مرگِ اين عزيزان و ديگرخويشان است گذرانده
ام ، بلکه در لحظه لحظه ي آن زيسته ام، درمنتهاي اندوه
و آزار، با پاهاي سيماني و دست هاي بسته واز تمامي عذاب
ها و الم ها عکسبرداري وتجربه اندوزي کرده ام. بدينسان
نمي توانم با همان چشماني به زندگي نگاه کنم که درزمان
فروغ وياحتا فريدون نگاه مي کردم. مگرنه اينکه ما درهرلحظه
تغيرمي کنيم وکسي که امروزاين سطور را مي نويسد همان
کسي نيست که فردا ممکن است نظير اين را بنويسد؟ تفاوتِ
من وآن دوعزيزدرهمين است ما در ميانه ي راه ازهم خداحافظي
کرده ايم ،آن ها رفته اند و من مانده ام که وارثِ نام
خانوادگي آن ها هستم وتمامي تلاش من براين است که ازاين
نام چيزي نکاهم، بلکه برآن تا سرحدِتوان بيفزايم !.
داوري درباره ي من وآن دوعزيز سفرکرده هم با آيندگان
است !.
پگاه : آيا شعررا
مي شود تعريف کرد؟ وازنظر شما شعر چه ويژگي هائي دارد؟
پوران : از چيستي وچگونگي شعرهيچ نمي توان گفت جز آنکه
شعررا به وحي تشبيه مي کنم ، که ازماوراء ذهن صادر مي
شودو هراندازه ذهن صاف تر، زلال تر، آگاه تر،هوشيارتروصميمي
تر باشد، صادرات اش دلپذيرتر است،همانندِ اشعارمولوي
که آدمي را به اوج مي کشاند ، به سماع، به بيرون شدن
ازمن، پيوستن به "ما" . به راستي به جزاين
ازشعرديگرچه مي توان گفت؟
پگاه : چه کارهاي
ديگري دردست داريد؟ ممکن است که فهرستي ازکارهاي چاپ
شده و آماده ي چاپِ خودرا به ما بدهيد؟ و به ما بگوئيد
که شما به عنوان يک زن شاعر، نويسنده، پژوهشگرو خانه
دار! با" وقت" چگونه کنار مي آئيد؟
پوران : من ازشانزده سالگي درپهنه ي ادبيات به کارپرداخته
ام .ودرمجلاتِ پيش ازانقلاب آثارزيادي ازنوشتار، پژوهش،
تأليف وترجمه به اضافه ي چند کتاب را به چاپ رسانده
ام
ودراين مدت درراديو تلويزيون هم سرگرم کاربودم ، مي
نوشتم و ترجمه مي کردم، تهيه کنندگي هم مي کردم ،چندسالي
هم برنامه ي سنگين فرهنگي صبح جمعه را به نام "
دفترآدينه" دربرنامه ي دوم اجرا مي کردم ، اما
فعاليتِ فرهنگي ام دردودهه ي اخير، بسيارسريع تر وسنگين
ترشد ودرحدودهجده کتاب درزمينه ي شعر، داستان ،پژوهش،
ترجمه وتأليف را به بازارکتاب فرستاده ام وچند کتاب
را هم دردستِ چاپ دارم . يک رمان به نام" درانتهاي
آتشِ آئينه " در850 رويه، که قرارداداش را با انتشاراتِ
" تنديس" امضاء کرده ام، يک اثرپژوهشي درباره
ي نگاهِ شاعران زن ومرد به "زن" ازقرن چهارم
تا امروز، که آثارحدودِ دويست شاعر کلاسيک، نيمائي،
وآزاد درآن جاي دارد وانتشاراتِ "نگاه" آن
رابه چاپ مي رساند ومجموعه ي اشعارم نيز آماده ي چاپ
است درکنارمجموعه ي داستان هاي کوتاه ام که چون هنوز
قراردادِ فروش آن را امضاء نکرده ام نمي توانم نام ناشر
مشخصي را ببرم. اما مهم ترين کارم که چند سالي را پايريز
نوشتن آن کرده ام ، باربيني کتابِ قطوردوجلدي "
مُهره ي مِهر"، پژوهشي درآئين مهرپرستي ايراني
وپيوندِ مستقيم آن با شاعران مغانه است، که اميد مي
رود تاسال آينده به چاپ برسد.
فرهنگِ شاعران جهاني را هم ازوبستر وساير دانشنامه ها
ترجمه کرده ام که قراراست انتشاراتِ "قطره"
آن را روانه ي بازار کند. من دراصل آدم پرتحرک وکارائي
هستم، ازبي کاري و وقت گذراني بدم مي آيدو بيشتر وقت
ام را به کارهاي موردِعلاقه ام ، خواندن ونوشتن مي گذرانم
وتا لحظه ي آخرزندگي نيز به همين سان ادامه مي دهم واگردوباره
به دنيا بيايم، هم باز جزاين نخواهم کرد .
پگاه : شما که
شاهدِ مرگِ خيلي ازنزديکان خود بوده ايد، چگونه به مرگ
نگاه مي کنيد؟ با مرگِ يک هنرمند چگونه برخورد مي کنيد؟
وچه تفاوتي درذاتِ اين مرگ ها مي بينيد؟
پوران : زندگي، مرگ، آمدن ورفتن و تکراروتکرار وچرائي
اين همه ، پرسش هميشگي انسان هاست ، اما من که مرگِ
خواهر، برادر،برادرها، پدر، مادروبسياري ازبستگان ودوستان
عزيزم را دراين سال هاي طاعوني آزموده ام، حالا به مرگ
نوع ديگري مي نگرم ،راست اش را بخواهيد اندک اندک ديگر
مرگ را نمي فهمم و نمي شناسم، چرا؟ چون همه ي مردگان
را درخودم دايم زنده مي بينم ،با آن ها حرف مي زنم ،
باهم شعر مي خوانيم ،به موسيقي گوش مي دهيم ،باهم ازشنيدن
اخبارهولناک به خود مي لرزيم ، حيرت زده مي شويم و گاهي
هم فرياد مي کشيم ،وقتي که آن ها آنقدردرمن زنده اندکه
با من به خيابان مي آيند، ازديدن پيکرجواني که برجراثقال
تاب مي خورد حال شان به هم مي خوردوبا من به زمين مي
افتند ، وقتي که فيلم سنگسار يک زن را مي بينند ازهرچه
انسان و انسانيت است مي ترسند وازانديشه ي جنگي که ممکن
است خاورميانه را بلرزاند تن شان مي لرزد،ديگر چگونه
مي توانم آن ها را مرده وخودم را زنده بدانم؟ باور کنيد
معناي مرگ را به کل گم کرده ام ، نمي دانم شايد خودم
هم مرده ام ، ولم کنيد!
پگاه : آيا مايل
ايد کمي ازخود وزندگي خصوصي تان حرف بزنيد؟
پوران : من يک زن ام، مثل تمام زن هاي ديگر، با اين
تفاوت که کارم نوشتن است ، ولي باورکنيد،آشپزي ام هم
خوب است ومشتري زيادي دارد، ظرف هم مي شويم ،البته نه
خيلي دقيق وتميز،چون ازاين کارخيلي بدم مي آيد، مثل
زمين شوئي، شستن توآلت ودستشوئي و جارو و پارو و. .
. اما عاشق خريد هستم و اصلأ ازپول خرج کردن خوشم مي
آيد اگرچه سال هاست ديگرپولي براي خرج کردن ندارم ،
اما باز هم با پرروئي ميهماني مي دهم وچون عاشق معاشرت
ودوست بازي هستم، کَک ام هم نمي گزد که پول يک ماه ام
را يک روزه خرج کنم و بعد هم کاسه ي چکنم چکنم را به
دست بگيرم!
عاشق مردم هستم و عاشق گُل و گياه وطبيعت و حيوانات،
البته به جز مار وعقرب و رطيل !
طبيعتأ شادوخندان و مهربان و صميمي ام، اگرچه پس از
مصيبت هاي وارده ، تااندازه اي شادابي ام را ازدست داده
و پژمرده وفرسوده شده ام ، اما چون به ذاتِ زندگي عشق
مي ورزم وجزء جزء آن را دوست مي دارم ، همچنان خنده
برلب وجام خونين دردست به پيش مي روم و ازهيچ غمي باک
ام نيست که نيست .
يک بار درهفده سالگي تن به ازدواج سپردم که عمري کوتاه
داشت اما محصول اش دو دختر زيبا، مهربان، ودوست داشتني
، به اضافه ي دو نوه ي دختر و پسراست که جان شان به
جانم بسته است . نمي دانم ديگر چه بايد بگويم جز اين
که پس ازجدائي از همسرام ، سال هاي سال است که تنها
زندگي مي کنم و چنان به تنهائي خوکرده ام که اگرکسي
بخواهد حريم تنهائي ام رابشکند، از او متنفر مي شوم
. من هستم ويک گربه ي زيبا و ماماني ، يک کتابخانه ي
پرو پيمان ،چند عدد خودکار ، عکس هائي از عزيزان سفرکرده
و دلي که هنوز مي تپد و همه اش مي خواهد بنويسد وبنويسد
و دريغا که هنوز آنچه را که مي خواهد ننوشته است ! .
پگاه : پوران عزيز،
براي آنچه که نوشته ايد وبراي اين گفتگوي صميمانه، از
شما سپاسگزارم.