کاتب وشاعر
کاتب
گفت: " قبل ازاينکه ديگران ديوان شعرت را اصلاح
کنند،خودت اين کاررا بکن ".
شاعرگفت: " مگرديوان من چه اشکالي دارد؟"
کاتب گفت: " ديوان ات پراز مي وميخانه و ساقي و
ساغراست . مگرامير مبارزالدين را فراموش کرده اي که
درشتي مي کني ؟! آن ساقي نامه هم که آخرديوان ات آورده
اي ، همه اش اشکال است . احتياج به گفتن من نيست ، توکه
خودت به اين مسائل واردي . مثلأ يک جا گفته اي: خيزو
درکاسه ي سرآبِ طربناک انداز.
اينجا خواننده ي زيرک خودش مي فهمد که منظورت همان شنگول
شربت است. ضمنأ دستِ اميرمبارزالدين هم گزک نداده اي.
مي و ميخانه و ساقي و پيمانه اخلاق جامعه را فاسد مي
کند ، من پيشنهاد مي کنم به جاي اين کلمات، چاي و قهوه
خانه و قهوه چي و استکان به کارببري . کلمه که قحط نيست.
من کاتب هم بگذاريک لقمه نان راحت از گلويم پائين برود
."
شاعرسرانجام اين پيشنهاد را پذيرفت وچنان کرد که کاتب
گفته بودو چنين شد که مي خوانيد :
قهوه چي ! برخيز و در ده استکان
خاک برسرکن غم دورزمان
چايي به چشم شاهدِ دلبندِ ما خوش است
زان رو سپرده اند به چايي زمام ما
( درنسخه ي اصل به جاي "چايي"،" مستي"
آمده است. به نظر ما مناسبت چاي باچشم بيشتراست، چون
وقتي چشم آدم درد مي گيرد، ياسرخ مي شود، آن را با چاي
مي شويند) .
قهوه چي! آمدن عيد مبارک بادت
آن مواعيد که دادي مرواد از يادت
روزه يک سوشد و عيد آمد و دل هابرخاست
چايي و قهوه به جوش آمد و مي بايد خواست
( درنسخه ي اصل به جاي " چايي و قهوه "،"
مي زخمخانه" آمده است که به نظرما چايي و قهوه
باجوشيدن مناسبت بيشتري دارد) .
چه شود گرمن و تو چند گالن چاي خوريم
چاي محصول شمال است نه از خون شماست
دراين زمانه رفيقي که خالي از خلل است
سماورحلبي با سفينه ي غزل است
دي پيرقهوه چي که بساطش به راه باد
گفتا بنوش چاي و غم دل ببر زياد
فرياد که آن قهوه چي لب شکري دوش
دانست که مخمورم و چايي نفرستاد
راهي بزن که آهي ، برساز آن توان زد
شعري بخوان که با آن يک استکان توان زد
اين هم چند بيت از"چايي نامه"
بيا گارسن! آن چاي خوش آب و رنگ
که گر گربه نوشد شود چون پلنگ
به من ده که نوشم، سپس تند و تيز
بخندم معلق زنم روي ميز
بيا گارسن! آن چايي معده سوز
که نوشنده اش مي پرد چون فيوز
بده تا به ديوار کوبم لگد
به روي سر خود گذارم سبد !
معيارالاشعار
شاعربلند نظري دروصف بالاي بلند طرفِ مربوطه شعرکوتاهي
سروده است که دريکي ازمجلاتِ
ادبي چاپ شده است. شاعر اين طوربالاي معشوق را بلند
کرده است:
ميان پيشاني و دل
بلند بالا!
هزار غزل مي گنجد
با معياري که شاعر به دست داده ، ما حساب کرديم و ديديم
اگرميانگين هرغزل ده بيت باشد ، هزارغزل،
مي شود ده هزار بيت. در حافظ خطيب رهبر ده بيت را با
خط کش اندازه گرفتيم ، شد پانزده سانت. حالا اگر
هزار را ضربدر پانزده بکنيم، مي شود پانزده هزار سانت.
يعني هزار و پانصد متر و تازه اين هزاروپانصد متر، فاصله
ي ميان پيشاني و دل است . بقيه اش را خودتان حساب کنيد!
نامه
اي از شيراز
دوست شاعرمان " س. شيرازي" نامه اي ازشيراز
برايمان فرستاده است و طي آن ازپيداشدن موج هاي تازه
درشعر ابراز شادماني کرده است .ايشان نوشته اند: تحت
تأثير تکنولوژي ژاپن وفيلم اوشين ، خط فارسي هم به دست
شاعران مدرن کم کم دارد تبديل به خط ژاپني مي شود و
اين باعث بسي مسرت است . خواهشمند است در صورت امکان
اين شعر عمودي ما را هم چاپ بفرمائيد :
منت
خداي
را
عز
وجل
که
طاعتش
موجب
قربت
است و
به
شکر
اندرش
مزيد
نعمت.
يک سئوا ل
چرا آنهائي را که دخالت درامور پزشکي مي کنند مي گيرند
و تعزير مي کنند، اما به آنهائي که دخالت در امور ادبي
مي کنند کاري ندارند؟!
خبرچين: " به کسي نگي ! يکي شان را گرفته اند و
برده اند دادگاه ! "
بزرگداشت
در بزرگداشت استاد فرات ، از نگارنده ي اين سطور خواستند
پشتِ تريبون بيايد وچند کلمه اي درباره ي آن شادروان
سخنراني کند. نگارنده پشتِ تريبون رفت وگفت: "
استاد از بزرگترين مشوقين من درشعربودند."
يک نفر از رديفِ جلو داد زد: " براي همين است که
هيچي نشده اي.
|