علي بهبهاني
اشاره:
تا يادداشتِ زير با نگارشِ صوري ي يكساني عرضه شود، پسندِ (شايد ناپسندِ) خود را، به لحاظِ شيوهي نويس، به كار بستم و در رسمِ خطِّ پورانِ نازنين «دَستَكي» بُردم. اميدوارم شاعرِ ارجمند و پژوهندهي دانشمند مرا ببخشايند.
سرشارِ شعر و باطل السْحرِ اندوه
«عشق بايد چيزي باشه مثِ بهار، يا مِث توفان.»
اين پاسخِ شاعرانهي پوران است به فروغ در زمانهيي كه هر دو كودك بودند و درمييابيم كه چه سرشتِ شاعرانهاي داشته اين پوران– بانوي ما، و روز از پيي روز هم الاههي الهامش دل افساتر شده است:
... شورِ شعر ميجوشد بر مدارِ پرگارش...
بزرگواراست او، سرشارِ شعر، سراشرِ عشق، مَنِش مند و سخت سخي وچنين تك – چهرهيي آن گاه پُرنگارتر ميشود كه بدانيم:
در ميانِ عميقترين تاريكيها
به [چهار] چشمِ غمگيني [انديشيده است]
و به پنجههايي كه
خاك، خاكِ مهربان آن را ميپوساند...
هميشه دوستش داشتهام و «آهنگِ ترنمِ بهاران» را به سِحرِ مُشكينِ طِرههاش سرودي كردهام. اينروزها، اما از گذشته هم دوستترش دارم، زيرا از اندوهم به شوق سوق داده و خود را و «چنگِ مشوّش» خود را به «سنگِ صبور» من بدل كرده– در هنگامهيي كه «اندوهي به گراني ي همهي بهمنهاي دنيا به روي قلبم سنگيني مي[كرده است] ». پس رواست كه يكدلگي را خوشتر از ملاحظه:اري بدانم و واپسين مصراعِ همان غزلِ او را، به آوايي بلند، گُلبانگِ شادي و شور كنم، كه پورانْ اكسيرِ اعظم است: باطل السّحري هوشرُبا به كف دارد... آري، بگذاريد بيپروا باشم
عاشقانه ميگويم جان فداي پندارش.
14/ دی/85
. «خواهرِ من، فروغ فرخزاد» (جاودانه زيستن، در اوج ماندن، ويراستهي دكتر بهروز جلالي، مرواريد، تهران، 1372).
. از غزلي با مطلعِ «خوشه خوشه چينم خار از خيالِ خون بارش»، سرودهي پوران فرخزاد (نگينِ سخن، ويراستهي عبدالرفيع حقيقت [رفيع]، كومش، تهران، 1379).
. بندِ آغازين «تمامِ شب»، شعري نوشته ي پوران – بانو (جاودانه زيستن...).ميدانيم كه شاعرِ ما، پس از خاموشيي فروغِ بزرگ نيز، مُثله شدن ناجوان مردانهي برادرش فريدون را، همانند مادرِ حسنك وزير، «جگرآور» انه تاب آورده است. از همين رو، «به مقتضاي حال»، واژهايي از اين بند را – با اجازهي سراينده – تغيير دادم و در قُلاب گنجاندم.










