پروين پژواك

پنجره‌ی سرخ

کارد برگلو کشیده شد. رگ‌ها به یکباره‌گی بریده شد وخون فواره زد.
آدینه با وحشت از پس پنجره کنار رفت. داغ شده بود. گویی خون را به چشمان او پاشیده باشند، پنجره را سرخ می دید. اتاق را سرخ می‌دید. دستانش را نیز. با رنگ پریده به دیوار تکیه داد و همانطورآهسته آهسته پایین لغزید تا به کف اتاق رسید و برزمین رو به دیوارخود را جمع کرد و بی حرکت ماند.
آن روز تب کرد. چاشت مادرش برایش شوربای گوشت آورد. آدینه با نفرت از کاسه رو گشتاند. کاسهء شوربا درنظرش سرخ و پر ازخون آمده بود. مادر چیزی ندانست. گمان کرد دخترش اشتها ندارد وخودش شوربا را نوشید. دخترک دل بد شد. خواست نگذارد، مادرش شوربا را بنوشد، ولی حالش برهم خورد و هق هق کنان به گریه افتاد.
از آن روز به بعد آدینه گوشت نخورد.
گوشت غذایی گرانبها است. خانواده‌های غریب ومتوسط کمتر قدرت خرید آن را دارند. بنابراين گوشتخوری در خانواده کمتر، بهتر. ولی پدر دخترک قصاب است. دکان او لب کوچه است، سپس حویلی تنگ با جوی کلان پراز پشم و قف و خون و آنگاه خانهء آنها با پنجره‌یی در بالاخانه...  پنجره یی که ازآن صبحی دخترک دیده بود، چگونه گاو را کشتند.
در خانهء آنها دیگ شوربای گوشت هرروز پخته می شود. پدرهرصبح وقت با شاگرد خود گاو یا گوسفندی را درحویلی می‌کشد. مادر خون وکثافات را جارو می‌زند و حویلی را با آب می‌شوید. در تمام این مدت آدینه خواب است. خوابی عمیق و شیرین. اوهیچ وقت بیدار نشده و از پنجره ندیده بود که چگونه حیوان را می‌کشند.
ولی اکنون خواب بس است. او دیده است. به دو چشم خود دیده است. پنجره سرخ است واو نمی خواهد دیگرهرگز گوشت بخورد.
پدرعصبانی است. دوردسترخوان بالای آدینه چیغ می‌زند: توناشکر ازبس گوشت دیدی، سیر شدی. مردم پشت گوشت می‌میرند. اولاد مردم به ماه‌ها رنگ استخوان را نمی‌بینند وآن وقت تو بالای گوشت ناز می‌کنی!
مادرافسرده است. می‌ترسد این قصه به گوش کوچه‌گی‌ها برسد و در آینده دخترکش خواستگار نداشته باشد.
آدینه هر روزاز پنجره سرخ به بیرون می بیند. به حویلی کثیف و تنگ می‌رود. به پشم‌های ژولیدهء گوسفندانی که ریسمان بر گردن دارند، دست می‌کشد. به کوچه می‌برآید. به تیغ‌های نوک تیز، به گوشت‌های زرد آویزان بر تیغ‌ها، به زنبورها ومگس‌های چرخان دورگوشت‌ها، به سگ‌های گرسنهء کوچه به ساطور پدرش که به سرعت بالا و پایین می‌رود، به پرخچه‌های استخوان‌های که دور کندهء درخت پاشیده می شود، به دستان حریصی که گوشت را لای کاغذ اخبارمی‌گیرند و به پول‌های چملکی که کف دستان خون آلود پدرش گذاشته می‌شود، می‌بیند، می بیند و حالش به هم می خورد. آخ پدرش قصاب است. او دختر قصاب است!
*
روزی به حویلی گوساله گکی را آوردند.
آدینه او را از پس پنجرهء سرخ سفید دید. به حویلی دوید. گوساله سالم و زیبا بود. پوست سفیدی داشت با خالک‌های سیاه در پشتش. با چشمان بزرگ و درخشان خود سوی دخترک دید و چشمک زد.
همچون گلی بود که درشوره زار روییده باشد.
*
قرارشد گوساله زنده بماند تا بزرگتر و فربه تر شود.
آدینه مشغول نگهداری او شد. برای گوساله سبزه و کاه می آورد. برایش آب تازه می‌داد. زیر پایش را از کثافات پاک می کرد. پوست او را با تکه یی‌تر ودرشت می‌مالید. به اینگونه گوساله مانند روزهای اول تر وتازه ماند. علف می‌خورد، آب می‌نوشید، کف دستان دخترک را می‌لیسید وصبحانه درتاریک روشن هوا با وحشت سوی مردها و کاردها می‌دید وبا دلتنگی خرخر می‌کرد.
آدینه دلبستهء گوساله است. می‌ترسد صبح‌ها از پنجرهء سرخ به بیرون ببیند. ترس کشته شدن گوساله او را درخواب و بیداری رها نمی‌کند ودر فکرراه چاره است.
آدینه نیمه شبی ازخواب بیدار شد. به حویلی رفت. هوا سرد بود. سرگوسالهء محبوبش را در بغل گرفت وازنفس‌های او گرم شد. با گوساله قصه کرد: تو آهو نیستی؟ مادرم می‌گوید چشمان تو به آهو می‌ماند. من می‌گویم چشمان تو به ستاره می‌ماند، وقتی توچشمک می‌زنی. تواز کجا آمدی...از دشت یا آسمان؟
هردوآه کشیدند وبه آسمان دیدند. ستاره‌ها چون چشم گوساله‌ها می‌درخشید.
آدینه با هیجان گفت: گوش کن، آسمان بسیار دوراست ولی دشت... تو راه دشت را می‌دانی؟
گوساله چشمان بزرگ و درخشان خود را به او دوخت و خرخرصدا کشید. گویی گفت:  می‌دانم!
آدینه ریسمان او را از میخ روی زمین باز کرد. دردست گرفت. سوی در کوچه رفت. آن را به آرامی‌گشود و با گوساله بیرون رفت.
دراول کوچه‌ها تنگ بود، دیوارها بلند. سپس سرک‌ها کلان شد، دیوارها کوتاه. آذان ملا برخاست. آسمان روشن تر شد. ستاره‌ها چشمک زنان وداع گفتند و رفتند. دخترک خسته شد.  همه جا قیراست، آهن است، دود است، از جنگل و دشت خبری نیست. آدم‌های رهگذربا حرص به او و گوساله می‌نگرند. بعضی برپشت گوساله دست می‌کشند ومی‌گویند: به به به چه چربویی!  چه مالی!
بعضی هم به دخترک می‌نگرند ومی‌گویند: به به به چه دختری! چه مالی!
انگارکه درشهرهمه قصاب هستند!
دخترک وگوساله ناچار به خانه برگشتند. درحویلی تنگ مردان جمع آمده بودند. پدرپریشان بود. مادرپشت پنجرهء سرخ گریه می‌کرد. با برگشت آنها جمع حیرتزده شد. پدربا خشم سوی آدینه آمد و چنان سیلی محکم به رویش زد که دخترک به جوی کثیف پراز پشم و قف وخون افتاد. پدرسوی گوساله رفت. آدینه چیغ زد: پدراز برای خدا نکش. من نمی‌خواهم دختریک قصاب باشم.
ولی تیغهء کارد بزرگ درخشید. کارد با سرعت برگلوکشیده شد. رگ‌ها به یکباره‌گی بریده شد وخون برصورت دختر فواره زد...
آدینه داغ شد. احساس کرد در جوی پرازلجن غرق می‌شود. خود را بالا کشید و فریاد زد:  نی نی نی!
دلش می‌خواست کارد با تیغهء درخشان در دست او می‌بود!

17سرطان 1367- کابل



شماره آینده ویژه نامه پوران فرخزاد

واژه آگهي مي پذيرد
واژه بهترين مکان براي معرفي آثار ادبي و فرهنگي شماست
This issue is sponsored by Iran Heritage Foundation
تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است