خالده فروغ
فروردين
وقتی فروردين شعر سرودنم به شکفتن می رسد
قلب درخت به تپش می افتد
و حالت برگهايش را
احساس می کنم
نفس کشيدن باغچه های حياط را
می شنوم
طبيعت در من جريان می يابد
آسمان دوست من می شود
و دست های پرستاره اش را
به سوی من می درخشاند
شبی که شعر می سرايم
راز بانوان کوه را می يابم
و استواری گام هايش را
که سياوشی ست
که به خاطر فرنگيس عشق
از آتشبارهای اعتماد زمان می گذرد
شبی که شعر می سرايم
شهيد می شوم
و خون واژه گانم
سنگفرش های فرهنگ را
رنگ ی بخشد
شبی که شعر می سرايم
در کوچه های مثنوی
با مولانای خوشبختی
نای می نوازم
و از جدايي می نالم










